قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

۷ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

آودِجیتش درفش را به کناری میگذارد و از جا برمیخیزد، سماور را روی میز قرار داده و چای را دم می آورد، بعد به پنجره میکوبد تا استپانیتچ را متوجه کند که داخل مغازه شود، در را باز میکند و میگوید:"بیا تو، بیا! خودتو پهلوی من کمی گرم کن، بنظر میاد که خیلی به سرما حساس هستی!"

استپانیتچ جواب میدهد:"مسیح خودش به دادمون برسه! استخون هام درد میکنن!" و داخل دالان میشود و برف را از روی خود میتکاند. میخواهد برف پاهایش را هم بتکاند که تعادلش را از دست میدهد.

"آخ، ول کن، بخودت زحمت نده، من بعداً زمینو پاک میکنم! زود بیا تو و بشین! بیا، بیا یک استکان چای بنوش!"

آودِجیتش در دو استکان چای میریزد و یکی را به مهمان میدهد، چای خودش را اما داخل نعلبکی ریخته و برای سرد شدن آن شروع به فوت کردن به سمت بخار بلند شده از چای میکند.

استپانیتچ چایش را تا ته مینوشد، استکان را از سر آن روی نعلبکی قرار داده و قطعه قند گاز زده شده را بالای آن قرار میدهد و بعد تشکر میکند. اما مشخص بود که میل شدیدی به نوشیدن یک استکان دیگر چای دارد.

"آودِجیتش میگوید:"یک استکان دیگه حتماً میخوری؟" و برای خود و مهمانش دوباره چای میریزد. در حال نوشیدن اما مدام به خیابان نگاه میکرد.

مهمان سئوال مبکند:"انتظار کسی را میکشی؟"

"آیا در انتظار کسی هستم؟ من خجالت میکشم بگم در انتظار چه هستم. دیشب صدائی شنیدم و خیلی در دلم اثر گذاشت، اما نمیدونم که صدا یک رویا بود یا چیز دیگه. من از پدرمان مسیح مقدس در انجیل عهد جدید میخوندم که چگونه او بر روی زمین سفر میکرد و چه مصیبتهائی را میبایست تحمل کند. تو هم حتماً اونو شنیدی؟"

"البته که اونو شنیدم، اما میدونی، من یک مرد فقیر و نادانم و نمیتونم بخونم."

"حالا گوش کن، من دیروز داشتم میخوندم که چگونه او در آنزمان، وقتیکه هنوز روی زمین سفر میکرد به یک پاریزری رسیده بود و او آنطور که باید از یک مهمان گرامی پذیرائی کرد عمل نمیکند. میبینی، دوست مهربانم، وقتیکه من اینو خوندم میبایست به این فکر کنم که چرا آن پاریزری از پدرمان مسیح با افتخار تمام پذیرائی نکرد، و بعد فکر کردم که اگه عیسی مسیح پیش من می آمد، من هر کاری که از دستم برمی آمد میکردم تا از او به نحو احسن پذیرائی کنم. اما آن پاریزی اونطور که شایسته پدرمان مسیح است پذیرائی نکرد. به این جور چیزها فکر میکردم و چرت میزدم که ناگهان، تو حتماً باور نمیکنی برادر کوچک مهربانم، شنیدم که کسی منو با اسم صدا میکنه، و بعد انگار یکی کنار گوشم میگه:"مارتین، منتظرم باش، فردا پبش تو خواهم آمد." دو بار این جمله رو شنیدم، و حالا، باور کن، که این جمله نمیخواد از ذهنم خارج بشه. من از ابله بودنم عصبانیم، اما با این حال مدام انتظار اونو میکشم. انتظار آمدن پدر را."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۸ساعت 18:19  توسط سعید از برلین  |