قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

 

۳ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

مرد سالخورده اما گفت:

"آنچه تو باید انجام دهی عیسی مسیح به ما آموخته است، خواندن بلدی؟ بله؟ حالا برو یک کتاب انجیل بخر و آنرا بخوان، بعد درک خواهی کرد که ما چگونه باید برای خدا زندگی کنیم."

این سخنان قلب آودِچیتش را به جنبش می آورد و همان روز به شهر رفته و یک انجیل عهد جدید میخرد _ یکی از آن انجیل هائیکه با حروف بزرگ چاپ شده بود _ و شروع به خواندن آن میکند.

در ابتدا آودِجیتش تصمیم داشت که تنها در روزهای تعطیل کتاب مقدس را بخواند، اما چون به محض خواندن آن در قلب خود احساس آرامش کرد بنابراین هر شب آنرا در دست میگرفت و میخواند. گاهی بقدری در بحر خواندن فرو میرفت که لامپ رو به خاموشی میرفت اما او نمیتوانست از خواندن کتاب دست بکشد. و به این ترتیب هیچ شبی نمیگذشت که او کتاب انجیل نخواند، و هر چه بیشتر در آن عمیقتر میگشت برایش بیشتر آشکار میشد که خدا از او چه میطلبد و چگونه او باید برای خدا زندگی کند.

با گذشت زمان آرامش بیشتری در قلب خود حس میکرد. قبلاً پیش از آنکه او شروع به خواندن انجیل کند، زمان به رختخواب رفتن مخصوصاً برایش بسیار اندوهناک بود، دائماً میبایست به کاپیتوشکا فکر کند؛ اما حالا قبل از به رختخواب رفتن میگفت: ای خدا، سپاس و ستایش تراست! اراده تو اتفاق خواهد افتاد!".

بتدریج کل زندگی آودِجیتش تغیر میکند. پیشتر او در بعضی از روزهای تعطیل به میخانه میرفت، چای مینوشید و همچنین از نوشیدن گیلاس کوچکی شراب مضایقه نمیکرد و بعد با آشنایان برای نوشیدن شیشه عرقی دور یک میز مینشستند؛ البته او بعد از مشروبخواری هنگام رفتن به خانه مست نبود، اما سرخوش بود و حرفهای بیمعنی میزد، سر رهگذران فریاد میکشید و یا سخنان بیهوده ای را که شنیده بود تکرار میکرد. حالا اما دیگر تمام آن کارها را فراموش کرده بود. زندگیش در مسیری آرام و خرسند افتاده بود. صبح زود مشغول کار خود میشد و تمام روز به آن میپرداخت و با فرا رسیدن شب لامپ را از روی قلاب پائین آورده و روی میز میگذاشت، کتاب را از روی طاقچه پائین می آورد، روی زمین مینشست، آنرا باز میکرد و شروع به خواندن میکرد. هرچه بیشتر او کتاب را میخواند بیشتر متوجه میگشت چه در کتاب نوشته شده  است و به این خاطر روحش شفافتر و آرامتر گشت.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 0:43  توسط سعید از برلین  |