قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

۸ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

استپانیاچ متقکرانه سرش را تکان میدهد، جوابی به آنچه آودِجیتش تعریف کرد نمیدهد و بعد از نوشیدن چای استکان خود را روی نعلبکی میخواباند. آودِجیتش اما استکان را برداشته آنرا روی نعلبکی قرار میدهد و برایش دوباره در آن چای میریزد.

"نوش جانت، بنوش استپانیتچ! آره، میدونی، بعد میبایست به زمانیکه هنوز پدر مقدس روی زمین در سفر بود فکر کنم، هیچ انسانی در نظرش خفیف و ناچیز نبود. همیشه همراه با مردم عادی بود، و حتی شاگردانش را هم از میان همین مردم انتخاب کرد، مردمی مانند من و تو، مردمی گناهکار، مردمی از میان کارگران معمولی. او همچنین گفته است:"آنکس که به خود ارتقاء میدهد، او باید پائین آورده شود؛ و آنکس که تحقیر گشته، او باید ارتقاء یابد." و ادامه میدهد که "شما مرا مولای خود میدانید، اما من پای شما را خواهم شست. آنکس نزد خدا اول است که نوکر همه باشد، زیرا که سعادت نزد فقیران، صلح دوستان، مهربانان و بخشندگان میباشد."

استپانیتچ دیگر به چای خود فکر نمیکرد. او مر پیری بود و زود به گریه می افتاد: اینگونه او آنجا نشسته، گوش میداد و اشگ از چهره اش سرازیر بود.

و بعد گفت:"مارتینن آودِجیتش، سپاسم را بپذیر، تو از من خوب مهمانوازی کردی، جسم و جانم را تر و تازه کردی."

"استپانیتچ، قدمت همیشه برای من خیره، خوش آمدی! باز هم زود بیا، مهمانداری خوشحالم میکنه."

مارتین بعد از رفتن استپانیتچ چای خود را مینوشد، ظروف را جمع میکند و دوباره به کار مشغول میشود. او پاشنه کفشی را تعمیر میکرد، اما فکرش در جای دیگر بود. مدام به سوی پنجره نگاه میکرد و انتظار آمدن مسیح را میکشید، و تنها به او و کارهایش فکر میکرد.

دو سرباز از کنار پنجره رد میشوند، یکی چکمه ارتشی و دیگری کفش معمولی به پا داشت؛ بعد مالک خانه کناری او می آید، با گالشی که خوب تمیز شده بود، بعد از او شاگرد نانوائی با سبدی در دست از راه میرسد. وقتیکه آنها همه رد میشوند، زنی با جوراب پشمی و چکمه ای سخت و خشن روستائی نزدیک پنجره میشود که کودکی در بغل داشت. او هم اول میخواست از آنجا بگذرد، اما کنار پنجره ایستاد، طوریکه آودِجیتش میتوانست زن را کاملاً مشاهده کند. او زن را نمیشناخت، میباید زنی غریب باشد.

آودِجیتش میبیند که زن برای در امان ماندن از سوز وزش باد پشتش را به دیوار تکیه داده و میخواهد کودکش را گرم کند، اما چیز مناسبی برای پیچاندن به دور کودک ندارد. حتی لباسهای خود زن هم نازک و برای چنین سرمای سختی مناسب نبود. آودِجیتش از میان پنجره صدای گریه کودک را میشنَوَد، مادر بیهوده میکوشید او را آرام سازد، کودک برای به رحم آوردن خدا گریه میکرد و فریاد میکشید. آودِجیتش از جا برمیخیزد، در را باز میکند و رو به سمت بالای پله ها فریا میکشد:

"تو، زن جوان، گوش کن ببین چی میگم!"

زن صدای آودِجیتش را میشنوَد و سرش را به سوی در خانه میچرخاند.

"چرا در این سوز و سرما با بچه اونجا ایستادی؟ بیا تو! در گرما بهتر میتونی بچه رو قنداق کنی. از این راه، از پله ها بیا پائین!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۸ساعت 13:57  توسط سعید از برلین  |