قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

  

۱۰ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

آودِجیتش آه عمیقی میکشد و میگوید:

"معلومه که لباس گرم هم نداری؟"

"آخ، عزیز من، لباس گرمم کجا بود! دیروز آخرین پارچه ام را به گرو گذاشتم، بجاش بهم بیست کوپیک دادن."

زن به تخت نزدیک میشود و بچه را میگیرد، آودِجیتش اما بلند میشود، از گوشه اطاق یک کت کهنه می آورد و به سوی زن میگیرد و میگوید:

"ابنو بگیر. نو نیست، اما هنوز گرم نگه میداره، بپیچ دور بچه ات."

زن اول به کت و بعد به پیر مرد نگاه میکند، کت را میگیرد و هق هق گریه میکند.

آودِجبتش اما برگشته و در زیر تخت مشغول گشتن بود. او صندوقی را بجلو میکشد، در آن دنبال چیزی میگردد و بعد دوباره کنار زن مینشیند.

زن میگوید:

"پدر بزرگ، ایشاءالله آقامون عیسی مسیح بتو عوض بده که منو به کنار پنجره تو فرستاد. بدون تو بچه ام یخ میبست. وقتی من وطنمو ترک کردم هوا هنوز گرم بود، میبینی حالا چقدر سرد شده! حتماً پدر مقدس تو رو مأمور کرده بود به طرف پنجره نگاه کنی و منو از این مصیبت نجات بدی."

در این وقت لبخندی بر چهره آودِجیتش مینشیند و میگوید:

"تو زن باهوشی هستی، ممکنه اینطور باشه که تو میگی. من بدون دلیل از پنجره به بیرون نگاه نمیکنم."

و حالا مارتین برای زن هم تعریف میکند که چگونه او دیروز صدائی شنیده بوده که آمدن مولا را خبر میداد.

زن میگوید:"بخدا قسم که هیچ چیز غیر ممکن نیست" و از جا بلند میشود، کت را روی تخت پهن میکند و بچه اش را در آن میپیچاند. بعد تعظیمی به پیر مرد کرده و از او تشکر میکند.

آودِجیتش میگوید:"این را هم بخاطر عیسی مسیح بگیر و پارچه ات را از گرو در بیار" و به او بیست کوپیک میدهد. زن صلیبی بر سینه میکشد، آودِجیتش هم همینکار را میکند و زن را به خارج مشایعت میکند.

آودِجیتش بعد از رفتن زن و کودک سوپ کلم خود را میخورد، سفره را از روی میز جمع کرده و دوباره مشغول به کار میشود. او کار میکرد، اما پنجره را هم فراموش نمیکرد _ بلافاصله بعد از افتادن هر سایه ای روی میز کار سرش را به سوی پنجره میچرخاند تا ببیند چه کسی از آنجا میگذرد. حالا یک آشنا رد میشود، چند غریبه هم میگذرند، اما چیز ویژه ای دیده نمیشد.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۸۸ساعت 13:8  توسط سعید از برلین  |