قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

۵ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

بدینسان او سخنان مسیح را در ذهنش میچرخاند. میخواست به رختخواب برود، اما نمیتوانست کتاب مقدس را بکناری بگذارد، بنابراین هفتمین فصل کتاب را هم گشود. او ماجرای سردار از کاپرناوم Kapernaum و نوکرش را خواند، او در باره آن نوجوان ناینی Nain که دوباره جان در کالبد بیروحش دمیده شد خواند؛ او از جوابی که مسیح به یوهانس غسل دهنده Johannes داد با خبر گردید و به آنجائی رسید که ثروتمندی اهل پاریزر Pharisäer مولایمان را به خانه خود دعوت کرده بود صحبت میشد. او همچنین در باره آن زن گناهگار که پاهای مسیج را مرهم گذارد و آنها را با اشگ چشمانش تر کرد خواند و اینکه چگونه مسیح از کار این زن تعریف کرد و او همچنین چهل و چهارمین آیه و آیه های بعد را نیز خواند:

"و او خود را به سوی زن چرخاند و به سیمون چنین گفت: آیا این زن را میبینی؟ من به خانه تو آمدم، تو به من برای شستن پاهایم آب هم ندادی؛ این زن اما با اشگ چشمانش پاهایم را خیس نمود و با موهای سرش آنها را خشک کرد. تو مرا نبوسیدی، اما این زن از وقتی داخل خانه شده است دست از بوسیدن پاهایم بر نمیدارد. تو با روغن بدنم را مرهم نگذاشتی او اما پاهایم را با پماد مرهم نهاد."

آودِجیتش دوباره عینکش را از چشم برداشته و روی کتاب میگذارد و به آنچه که خوانده بود فکر میکند:"من هم مانند آن تاجر از پاریزر هستم... من هم فقط نگران و مراقب خودم میباشم، و اینکه چگونه یک استکان چای تهیه کنم و چگونه اطاقم را گرم نگاه دارم، اما به این فکر نکردم که برای مهمان چه میتوانم انجام دهم. آن مرد پاریزری هم تنها به فکر خود بوده و برای مولا که به مهمانی نزد او رفته بود کاری انجام نداد! اگر او پیش من می آمد، من طوری دیگر رفتار میکردم!"

دو دست آودِجیتش که روی میز قرار داشتند تکیه گاه سر او شدند و او متوجه نشد که چگونه چرت به سراغش آمد.

ناگهان صدائی آهسته مانند بخار نفسی به گوشش رسید: "مارتین!"

مارتین از خواب میپرد:

"چه کسی آنجاست؟"

او به اطراف خود نظری می اندازد، به سمت در نگاه میکند، روح هیچ بشری در اطاق نبود. باز خوابش میگیرد، اما هنوز خواب اش عمیق نشده بود که اینبار صدا را کاملاً واضح میشنود:

"مارتین! مارتین! فردا به خیابان نگاه کن، من فردا پیش تو خواهم آمد."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۸ساعت 15:49  توسط سعید از برلین  |