قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

۲ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

به این خاطر آودِجیتش از پیش استاد همراه با پسر خُرد خود به کارگاه ای متعلق یخود نقل مکان میکند. اما خداوند به آدودِجیتش بخاطر کودکانش شانس نبخشیده بود؛ مدتی از رشد پسر نگذشته شروع به کمک کردن به پدر کرده بود _ واقعاً دیدن آن لذت بخش بود_ که بیمار میشود، یکهفته تمام با تب بسیار بالا آنجا دراز کشید و بعد مرد. پدر برای آمرزش روح فرزندش دعا میکرد، اما درد از دست دادن فرزند دیوانه اش ساخته بود. رنج و اندوهش یقدری بزرگ بود که به عادل بودن خدا شک کرد. بیش از یکبار از خدا مرگش را آرزو کرد و با این خواهش نارضائیش را بخاطر اینکه او جان تنها پسر نازنین اش را گرفته اما او را که پیرمردی ست هنوز زنده نگاه داشته است به گوش او رساند. آودِچیتش دیگر به کلیسا هم نمیرفت.

یک روز دهقانی هموطن به دیدار آودِجیتش آمد. او مرد سالخورده ای بود که هشت سال تمام از یک شهر مذهبی به شهر مذهبی دیگر سفر کرده بود و اکنون از صومعه ترویتسکی می آمد. آودِجیتش نزد او درد و غمش را بیان میکند:

"دوست عزیز! زندگی دیگر باعث خوشحالی ام نمیشود، بیفایده است اینگونه که من اکنون زندگی میکنم. مایلم بمیرم، این تنهاخواهشی ست که از خدا دارم."

اما مرد سالخورده او را بخاطر این حرف سرزنش کرد و گفت:

"مارتین، آنچه تو میگوئی خوب نیست، ما حق نداریم در باره کارهای خدا قضاوت کنیم! این عقل و شعور من نیست که جهان را اداره میکند تا خداوند را مورد قضاوت قرار دهم! این خواست خدا بوده که پسرت بمیرد اما تو به زندگی ادامه دهی، پس در این منفعتی ست. و مأیوس بودنت به این خاطر است که تو فقط بخاطر خشنودی خودت میخواهی زندگی کنی."

"بله درست است، پس به چه خاطر باید زندگی کنم؟"

"برای خدا، مارتین، تنها برای او! او زندگی به تو بخشیده است، حالا تو هم برای او زندگی کن! اگر این کار را بکنی سوگواری تو را ترک خواهد کرد و همه چیز برایت آسان خواهد شد."

مارتین لحظه ای سکوت میکند و بعد میپرسد:

"برای زندگی کردن برای خدا چه باید بکنم؟"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی ۱۳۸۸ساعت 16:12  توسط سعید از برلین  |