|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
۱۱ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.
فقط یک پیر زن، ظاهراً یک دستفروش، کنار پنجره او ایستاد. زن سبدی را حمل میکرد که هنوز چند سیب در آن قرار داشت _ بقیه را حتماً فروخته است _ و بر پشتش کیسه ای از تراشه چوب که او در محل ساخت خانه ای جمع آوری کرده بود حمل میکرد. تراشته ها خوب در کیسه جا داده نشده بودند و بر پشت او فشار می آوردند؛ زن کیسه را به زمین میگذارد و مشغول فشردن تراشه ها و جابجا کردنشان در کیسه میشود. در حالی که او با زحمت مشغول اینکار بود جوانی بسوی سبد میپرد، یک سیب برمیدارد و قصد فرار میکند، اما پیر زن سریعتر از آن بود که پسر فکر میکرد. پیر زن چنگی در هوا میزند و مچ دست او را به موقع میگیرد. پسر تقلا میکند با کمک دست دیگر مچ خود را رها سازد، اما پیر زن شل نمیداد، با دست آزادش میزند و کلاه پاره پسر بزمین می افتد.
پیر زن کاکل پسر را میگیرد. پسر جوان فریاد میکشد، پیر زن فحش میدهد، آودِجیتش اما بدون آنکه درفشش را در غلاف قرار دهد آنرا زمین می اندازد و با سرعت از در خارج میشود. آنقدر با عجله میرفت که در راه پله پایش میلغزد و عینکش از روی بینی به سمتی پرتاب میشود. آودِجیتش به خیابان به سوی آندو میدود. پیر زن همچنان موی پسر را در مشت داشت و آنرا میکشید و بر سرش فریاد میزد که باید او را با خود پیش پلیس ببرد. پسر اما به اطراف مشت و لگد میانداخت و سعی میکرد خود را رها سازد. قسم میخورد که بیگناه است و فریاد میزد:"من چیزی برنداشتم. چرا منو میزنی؟ ولم کن!"
آودِجیتش میخواهد به دعوا و مرافعه آنها پایان دهد، او دست جوان را میگیرد و میگوید:
"مادر بزرگ، اجازه بده بره، بخاطر مسیح مقدس اونو ببخش!"
"بخاطر تو ولش کنم بذارم بره! به این راحتی نباید منو فراموش کنه، این بد ذات رو باید ببرم پیش پلیس."
آودِجیتش شروع میکند پیر زن را خوب قانع سازد و میگوید:
"مادر بزرگ، اجازه بده بره. دیگه از این کارها نمیکنه. بخاطر مسیح ولش کن."
عاقبت او پیر زن را قانع میسازد، و پسر میخواهد با عجله از محل دور شود اما آودِجیتش او را نگاه میدارد:
"صبر کن پسرم! موضوع به این سرعت تموم نمیشه! اول از مادر بزرگ طلب بخشش کن و در آینده کار ناشایست انجام نده. من خودم دیدم چگونه تو یک سیب برداشتی."
از چشم پسر اشگ جاری میشود و هق هق کنان از پیر زن تقاضای بخشش میکند.
"این درست و خوب بود. حالا تو هم باید به سیبت برسی، بیا، این سیب مال تو!" آودِجیتش با این حرف سیبی از سبد برمیدارد و به پسر میدهد و رو به زن میگوید:"مادر بزرگ من پول این سیب را حساب میکنم".
پیر زن میگوید:"تو با این کار این بد ذات ها را خراب میکنی. باید به این پسر چنان درس عبرتی داد که تا یکهفته نتونه بشینه."
آودِجیتش میگوید:"آخ، مادر بزرگ، مادر یزرگ! شاید این کار رو انسان بکنه، اما خداوند طور دیگه میخواد. اگه ما این پسر رو به خاطر فقط یک سیب تنبیه کنیم، پس ما انسانهای گناه کار را چگونه باید تنبیه کنند؟"