|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
۹ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.
زن با تعجب او را تماشا میکند: کسیکه او را مخاطب قرار داده مرد پیری ست، یک پیش بند به کمر بسته است و عینک به چشم دارد.
زن به دعوت او از پله ها پائین می آید، به اطاق داخل اطاق میشود و آودِجیتش او را به سمت تختخواب هدایت میکند.
"بشین رو تخت، خانم جوان، خودتو به بخاری نزدیک کن، خودتو گرم کن و به کودکت شیر بده!"
زن شکوه آمیز میگوید:"دیگه شیری برام باقی نمونده. از صبح تا حالا چیزی نخوردم"، با این وجود اما پستان به دهان کودک میدهد.
آودِجیتش سرش را با تأسف تکان داده و به طرف بخاری میرود، سوپ کلم را به جلو میکشد، همینطور سوپ گندم را. اما چون هنوز سوپ گندم کاملاً پخته نشده بود فقط سوپ کلم را روی پارچه ایکه روی میز کشیده بود قرار میدهد و نان در کنارش میگذارد و میگوید:"بیا، کمی بخور! میتونی بچه رو در حین غذا خوردن بدی دست من. من هم چند فرزند داشتم، میدونم چطور مانند مادرها از بچه ها نگهداری کنم."
زن با انگشت صلیبی بر سینه میکشد، کنار میز مینشیند و شروع به خوردن میکند، در حالیکه آودِجیتش همراه کودک بر روی تخت نشسته و برای ساکت کردن او که مشغول گریه بود شروع به صدا در آوردن با لب میکرد، اما اینکار بدون داشتن دندان چندان راحت نبود و به این نحو بچه دست از گریه و فریاد کردن نمیکشید. به این خاطر آودِجیتش یک بازی دیگر در نظر میگیرد: او انگشت خود را به سوی دهان کودک نزدیک میسازد و بعد سریع آنرا دوباره به عقب میکشد. و چون انگشتش از زفت کاملاً سیاه شده بود، بنابراین دقت میکرد که دهان کودک را لمس نکند. بچه با نگاهش انگشت آودِجیتش را تعقیب میکرد، بعد کمی آرام شده و عاقبت حتی شروع به خندیدن میکند. در این اثنا گرسنگی زن کمی کمتر شده بود و در حال خوردن شروع به تعریف میکند:
"شوهر من سربازه، هشت ماه پیش اونو برای سربازی بردن، و از اونوقت دیگه ازش خبری ندارم. من شغلم آشپزی بود، اما وقتی بچه ام بدنیا اومد منو اخراج کردن. مدت سه ماه میشه که بیکارم. تمام پس اندازمو خرج کردم. میخواستم دایه گی کنم، اما کسی قبولم نمیکنه، میگن که ضعیف و لاغرم. حالا هم از پیش زن یک تاجر که دختری از ده من اونجا خدمت میکنه میام. اونجا قراره که منو قبول کنن. و من امیدوار بودم بتونم فوری اونجا مشغول به کار بشم، اما خانم به من دستور داد هشت روز دیگه برگردم. این راه دراز خسته و کوفته ام کرده، و همینطور بچه نازنینم خسته شده. خدا را شکر که صاحبخونه ام قلب مهربونی داره و بخاطر عیسی مسیح میذاره پیشش زندگی کنم، والا نمیدونستم روزهای بعد رو چطور زنده بمونم."