|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
۱۲ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.
آودِجیتش به خود میگوید:"دیگه وقتش رسیده که چراغ را روشن کنم"،پس چراغ را روشن کرده و آویزان میکند، دوباره مینشیند و مشغول کار میشود. آودِجیتش لنگه کفشی را که به انجام رسانده بود در دست به این سو و آنسو میچرخاند و ثمره کارش را از همه طرف با دقت از نظر میگذراند، بعد وسائل کار را سرجایشان میگذارد. باقیمانده تکه های چرم را از روی میز برمیدارد، میز را تمیز میکند و چراغ را روی میز قرار میدهد.
حالا او از روی طاقچه انجیل عهد جدید را برمیدارد. دیروز یک قطعه چرم نازک بعنوان چوب الف لای کتاب گذاشته بود و میخواست دنباله مطلبی را که شب قبل خوانده بود ادامه دهد، اما صفحهُ دیگری از کتاب باز میشود. باز رویای دیروزی به ذهنش خطور میکند و تکان خوردن کسی در پشت سرش را میشنَوَد و صدای قدمهائی به گوشش میرسد. آودِجیتش به پشت سر خود نگاه میکند و میبیند: در گوشه تاریک اطاق آدم هائی ایستاده اند. اما هنوز نمی توانست آنها را تشخیص دهد، و در این وقت کسی در گوشش زمزمه میکند:
"مارتین، مارتین، آیا منو شناختی؟"
آودِجیتش میگوید:"چه کسی رو شناختم؟"
"صدا میگوید:"منو. منو نمیشناسی!" و استپانیتچ از گوشه تاریک اطاق قدم به جلو میگذارد، لبخندی به آودِجیتش میزند و مانند ابری محو میگردد.
صدا ادامه میدهد:"منم اینجا هستم" و از تاریکی زن که بچه خردسالش را در بغل داشت به آودِجیتش نزدیک میشود. بر صورت زن لبخندی نقش بسته بود و کودک نیز میخندید. این دو نیز ناگهان از نگاه او غیب میشوند.
صدا میگوید:"من هم هستم" و پیر زن و پسر جوان از گوشه تاریک اطاق ظاهر میشوند. پسر سیب را در دست داشت، و هر دو لبخند میزدند _ و آنها هم فوراً محو میشوند.
در این لحظه روح آودِجیتش از شادی ناب لبریز میگردد. او با انگشت صلیبی بر سینه میکشد، عینکش را به چشم میگذارد و مشغول خواندن صفحه ای که گشوده شده بود میگردد:
"زیرا که من گرسنه بودم و شما به من غذا دادید. من تشنه بودم و شما سیرابم ساختید. من یک مهمان بودم و شما به من جا دادید."
و در ادامه آودِجیتش چنین میخواند:
"آنچه شما بر برادران کوچک من روا میدارید، بر من روا داشته اید."
آودِجیتش در این هنگام پی میبرد که رویایش او را نفریفته بوده است و مطمئن گشت کسی که او به خانه دعوت و از او پذیرائی کرده منجی او، عیسی مسیح بوده است.
_ پایان _
تقدیم به مهدی عزیز، که امید در دلها میکارد، و من هنوز ندیده امش، با این حال آشناست، و با این امید که مورد قبولش افتد.