قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


دمکراسی یعنی ریختن ده بیست نفر بعنوان اکثریت بر سر یک نفر بعنوان اقلیت و گذاشتن حق در کف دستش!

خدا.

وقتی واژه «خدا» از دهان خانم <ه> خارج می‎شود من بی اراده در دلم "یا حضرت عباسی" می‎گویم و به خانم <الف> و <ی> نگاه می‎کنم. خانم <الف> دهانش از تعحب باز مانده و خانم <ی> با جدیت مشغول فکر کردن بود.
شاید خانم <ه> خودش هم نداند به چه خاطر واژه «خدا» را برای جمله سازی امروز انتخاب کرده است اما من می‎دانستم که جلسه امروز ما به جای جمله سازی به جنگ عقیدتی بین خانم <الف> و خانم <ی> تبدیل خواهد گشت.
خانم <الف> برعکس خانم <ی> که معتقد به خداست هیچ اعتقادی به خدا ندارد و بحث در باره این موضوع همیشه باعث کدورت میان آن دو شده است.
خانم <ی> بدون توجه به بقیه انگار که مشغول عبادت است بی مقدمه شروع می‎کند: "خدا یعنی من و تو از کجا بوجود آمده‎ایم، یعنی دشت بی انتهای ..."
در این لحظه انگشت خانم <الف> بالا می‎رود و من با معذرت خواهی حرف خانم <ی> را قطع می‎کنم و از خانم <الف> می‎پرسم: "دستشوئی؟!" خانم <الف> در حالیکه سرش را با تأسف تکان می‎داد با عصبانیت کمی می‎گوید: "یا جای من اینجاست یا جای این پیرزن بی عقل!" و با انگشت خانم <ی> را نشان می‎دهد. من برای منحرف کردن افکار خانم <الف> سریع می‎گویم: "می‎بخشید، اما نوبت خانم <و> است!"
خانم <و> در جلسه امروز کتابی در دست نداشت و مانند آدم معتادی که مواد به او نرسیده باشد می‎گوید: "چه می‎شود گفت ... چه می‎شود کرد؟ شیاد شیاد است، نه دم دارد و نه شاخ و درست مانند من و تو دیده می‎شود! اگر خدا عاقل بود بر پیشانی هر شیادی لااقل یک شاخ هم می‎کاشت!"
خانم <ه> که به دلیل فقر خانواده از همان دوران جوانی خدا و پیغمبر را بوسیده و کنار گذاشته است جمله‎اش را با تائید سخنان خانم <و> شروع می‎کند: "حق با واو است. مردم شیاد و دزد خدا را اختراع می‎کنند. و وقتی کس دیگری هم می‎خواهد خدائی اختراع کند و به نان و نوائی برسد فوری برای اینکه برایشان رقیبی پیدا نشود او را می‎کشند و می‎گویند خدا یکی‎ست، ده تا که نمی‎شود!"
خانم <ی> طاقتش را از دست می‎دهد و فریاد می‎کشد: "کافی‎ست، خجالت باید کشید. البته که خدا توانا به هر کاری‎ست. خدا حتی گاو را با دو شاخ می‎آفریند و بز را با ریش! خدا یعنی دشت بی انتهای عشق."
من با اشاره ابرو خانم <ن> را متوجه می‎سازم که حالا نوبت اوست. باطری صمعک او را امروز صبح زود عوض کرده بودم و اطمینان داشتم که می‎تواند خوب بشنود. با این حال اما دست خانم <ن> به طرف صمعک داخل گوشش می‎رود و از من می‎پرسد "روشنه؟" و من انگشت شصت دست راستم را به علامت برو دارمت بالا می‎برم و او شروع می‎کند: "هم خر را بخواه و هم خدا را. اگر هر دو را به تو ندادند لااقل صاحب یکی از آن دو خواهی گشت."

خانم <د> اما با جمله کوتاه "تو اگر خداشناسی همه در رخ رقیب بین" ختم جلسه را اعلام می‎کند و از بقیه اعضاء خواهش می‎کند که اتاقش را ترک کنند تا بتواند بعد از رفتن به توالت کمی استراحت کند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:3  توسط سعید از برلین  |