قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

دمکراسی یعنی وقتی تو ادعا می‎کنی که ماستت شیرین است اگر خریداری گفت "بده بچشم" ترش نکنی!

خانم <ج>

در اتاق خانم <د> با اعضای گروه <بانوان سالمند آگاه> جلسه‎ای تشکیل داده بودیم و قرار بود که در باره پیشنهاد تشکیل یک گروه تآتر صحبت کنیم که ناگهان درب اتاق به شدت باز می‎شود و سرپرستار با عجله وارد اتاق می‎گردد و نفس نفس زنان می‎گوید ساید (منظور همان سعید با تلفظ نادرست است) خانم <ج> دوباره می‎خواهد خود را بکشد!

خانم <ج> دو روز پیش برای خاتمه دادن به زندگی خود شش جای مچ هر دو دستش را با چاقو بریده بود. اما به علت کند بودن چاقو مؤفق به رفتن به آن دنیا نمی‎شود و فقط پوست مچ دست‎هایش خراش‎های کم عمقی برمی‎دارند.
امروز اما خانم <ج> مانند شیر خشمگینی شده بود و قصد پرت کردن خود از پنجره به خیابان را داشت و کسی قادر به پشیمان ساختن او از این کار نمی‎گشت! آمدن روانپزشک یک ساعت طول کشید و من دراین مدت تمام کلک‎هائی را که می‎شناختم به کار بردم تا پرتاب گشتن خانم <ج> به خیابان را به تأخیر اندازم.

خانم <ج> نود ساله است، قد بلند و ورزیده‎ای دارد و شغلش قبلاً خیاطی بوده است و من مطمئن بودم که در این اوضاع وخیم باید از یکی از کلک‎های رشتی کمک بگیرم، بنابراین بی مقدمه از خانم <ج> می‎پرسم که آیا او فکر می‎کند که دوختن زیپ شلوار کار راحتی‎ست!؟ (گاهی اتفاق افتاده که این قبیل پرسش‎های بی ربط توانسته‎اند جان انسان‎های دیوانه را نجات دهند!). خانم <ج> اما طوریکه انگار دیوانه شده باشم به من نگاهی می‎اندازد و خود را به پنجره اتاق نزدیکتر می‎سازد.

چند شب پیش خانم <ج> در خواب از تخت به پائین می‎افتد، کشاله ران و لگن خاصره‎اش صدمه می‎بینند و بعد از دو روز بستری بودن در بیمارستان دوباره به خانه سالمندان بازگردانده می‎شود. یکی از دلائل میل شدید خانم <ج> به خودکشی از بین نرفتن درد طاقت فرسا و قادر نبودن به راه رفتن بود و بیماری افسردگی هم که معمولاً ساکنین چنین مکان‎هائی به آن دچارند او را مرتب به این کار ترغیب می‎کرد.
مدتی از بودن من با خانم <ج> نگذشته بود که پسر خانم <ج> تلفن می‎کند و خانم <ج> بعد از شکوه از سختی زندگی به پسرش می‎گوید که دیگر مایل به ادامه زندگی نیست و قصد دارد خود را بکشد و دو روز پیش هم دست به این کار زده و مچ دست‎هایش را بریده اما هنوز هم این زندگی لعنتی دست از سر او برنداشته است و اصلاً نمی‎داند که زندگی از او چه می‎خواهد؟! پسر خانم <ج> می‎گوید یکی دو روزی می‎شود که سرما خورده است و باید امروز پیش دکتر برود و از مادرش خداحافظی می‎کند!
من اما در این بین کلک دیگری به خاطر می‎آورم و بعد از پایان صحبت تلفنی مادر و پسر به خانم <ج> پبشنهاد می‎کنم که تا رفتن پسرش به دکتر صبر کند و خود را نکشد، بعد اضافه می‎کنم که پسرش بعد از ظهر حتماً به دیدارش خواهد آمد و بهتر است که اول با پسرش در باره وصیتنامه حرف بزند و بعد اقدام به پرتاب خود از پنجره کند!
این کلک خانم <ج> را کمی آرام می‎سازد و او را به فکر فرو می‎برد، پس از مدتی عاقبت می‎گوید: "قبول، حالا برو بیرون من می‎خوام بخوابم!"
حالا اما برای راضی کردن او که همچنان روی صندلی بنشیند باید کلک دیگری به کار می‎بردم! من برای یافتن یک کلک خوب مشغول فشار به پیشانیم بودم که ضربه‎ای به درب اتاق خانم <ج> می‎خورد و دکتر و سرپرستار وارد می‎شوند.  

دکتر بعد از چند دقیقه صحبت با خانم <ج> برای بردن او به تیمارستان تلفن می‎‌کند.
خانم <ج> در حالیکه روی رولاتورش نشسته بود و توسط سه مأمور آمبولانس برده می‎شد گریه می‌کرد و رو به پرستار داد می‎زد: "خیلی ممنون که در این آخر عمری مرا به تیمارستان می‌‎فرستید، لااقل به پسرم تلفن کنید تا با خبر شود!"
  
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:26  توسط سعید از برلین  |