قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


درد دل.

میگویند درد دل کردن و به تعبیری سفره دل را گشودن باعث می‎گردد که انسان خود را سبک احساس کند و درد و رنجش کمی التیام یابد، اما انسان‎هائی که توانا به صحبت کردن نیستند چگونه این آرامش پس از گشودن سفره دل را باید به دست آورند!؟
این پرسش شاید خط بطلان بر بسیاری از باورهای علم روانشناسی بکشد! شاید هم نکشد! اما از آنجائیکه هیچ سؤالی نمی‎تواند بی اهمیت باشد بنابراین تمام جواب‎ها هم دارای اهمیتند. از این رو نباید بدون اندیشیدن به هیچ سؤالی پاسخ داد. جواب‎های سریع بدون پشتوانه علمی اغلب مانند تف سر بالائی‎اند که به هنگام بازگشتن اگر نتوانی به موقع جاخالی دهی مانند نیزه تیزی بر چهره‎ات خواهد نشست!
یکی از رنج‎های بسیار نامطلوب بشر قادر به نشستن نبودن است! در اثر هل دادن ویلچر و کمک به دراز کشیدن و بلند شدن همنوعان سالخورده‎ام از روی تختخواب دوباره ستون فقراتم کج و کوله شده و میل به نشستن را در من کشته است!
این روزها وقتی مجبور به نشستن می‎شوم باید هنگام بلند شدن ده پانزده دقیقه درد وحشتناکی را برای راست کردن کمرم تحمل کنم، بعد باید نیم ساعت تمام رگ و پیه‎هائی را که در اثر فشار قاطی پاطی شده‎اند توسط ماساژ دوباره سر جایشان بنشانم و سپس مانند مورچه راه بروم تا دوباره درد شروع نشود. ده روزی می‎شود که من کارهایم را ایستاده انجام می‎دهم (البته هر کاری را نمی‎توان ایستاده انجام داد و در این مواقع باید زجر دوباره از جا برخاستن را به جان بخرم!) و برای دراز کشیدن و خوابیدن باید حرکاتی به پاها و کمرم بدهم که باعث خنده می‎شوند و کمرم هر بار در اثر خندیدن تکان ناخواسته‎ای می‎خورد و من در حین خندیدن آخی هم می‎گویم. وضعیت تراژدی کمیکی‎ست. اما عجیب اینجاست که وقتی هر بار چشم‎های خواهر و مادرم در چهره خانم‎های سالخورده این مرکز بر من ظاهر می‎گردند درد خودش را مخفی می‎سازد و مزاحم گفتگوی چشمان ما نمی‎گردد.

امروز از خانم <پ> پرسیدم چرا پوشکی که می‎شود مانند شورت به پا کرد تهیه نمی‎کند؟ (خانم <پ> اکثراً فراموش می‎کند که قبل از بالا کشیدن شورتش باید پوشکی درون آن قرار دهد و وقتی متوجه این موضوع می‎گردد که کار از کار گذشته است و خیسی صندلی و بوئی که در اتاق پخش می‎شود او را از ماجرا با خبر می‎سازد.)
خانم <پ> بعد از آنکه خود را بر روی صندلی کمی جنباند در جواب سؤالم گفت: "اون پوشک‎ها مال بچه‎هاست!" 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:0  توسط سعید از برلین  |