قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد



خانم <ش>.
  
خانم <ل.ن> امروز خیلی سر حال است. شاید شب را خوب خوابیده و خواب‎های خوشی دیده باشد. 
پس از نشستن در کنارش نگاهی به دست و صورتم می‎اندازد و می‎گوید: "شما دیروز نه چیزی نوشیدید و نه چیزی خوردید! ... شما خیلی لاغرید و باید خوب غذا بخورید!"
من لبخندی می‎زنم و دهانم را برای جواب دادن باز می‎کنم اما در این لحظه خانم <پ.س> می‎گوید: "ماه رمضان است ... شاید هم روزه گرفته باشد!"
به خانم <پ.س> که سمت چپ خانم <ل.ن> نشسته و هنوز خواب‎آلود و یکی از چشم‎هایش بسته است نگاه می‎کنم. 
من میل نداشتم صبح به این زودی در چنین بحثی وارد شوم اما خانم <ل.ن> سر حال بود، دلش می‎خواست موضوع را کش بدهد و از من می‎پرسد: "این درست است که اگر اهالی هفت خانه در چهار جهت خانه فرد روزه‎‎دار گرسنه باشند روزه او قبول نمی‎شود و باطل است!؟" 
در حالیکه برایش در فنجان قهوه می‎ریختم لبخند کمرنگی می‎زنم و می‎گویم: "نخیر، چه کسی گفته باطل است؟ مگر آدم مریض و بیکار است که وقتی همسایه‎هایش سیر و ثروتمندند روزه بگیرد؟ در این صورت دیگر دلیلی برای روزه گرفتن وجود ندارد؟ آدم برای این روزه می‎گیرد تا متوجه شود که گرسنگی چه مزه‎ای می‎دهد! و وقتی همسایه‎اش روزی بر حسب تصادف گفت که گرسنه است او خجالت نکشد و بتواند فوری بگوید <آره می‎دونم چی می‎گی! من هم گرسنگی را تجربه کرده‎ام!>، وگرنه آدم وقتی همسایه‎هایش سیر و ثروتمند باشند که دیگر دلیلی برای روزه گرفتن وجود ندارد!!" 
خانم <پ.س> که با یک چشم بسته و یک چشم نیمه باز آرام قهوه‎اش را می‎نوشید می‎گوید: "جواب شما خیلی پیچیده بود!" 
قصد داشتم بگویم شاید دلیلش این باشد چونکه شما هنوز مشغول چرت زدن هستید و صبحانه نخوره‎اید! اما خانم <ل.ن> از من پیشی می‎گیرد و با صدای بلندی نزدیک گوش خانم <پ.س> می‎گوید: "اگر من هم خواب بودم چیزی نمی‎فهمیدم!" بعد صورتش را به طرف من می‎چرخاند، با شیطنت چشمکی می‎زند، یک لبخند شیرین هم چاشنی‎اش می‎کند و می‎پرسد: "آیا درست است که مردم روزه‎دار در ماه رمضان غذای بیشتری می‎خورند؟" 
با تعجب از او می‎پرسم: "این را شما از کجا می‎دانید!؟" 
خانم <ل.ن> به آرامی جرعه‎ای از قهوه‎اش می‎نوشد، با سر به خانم <پ.س> اشاره می‎کند و می‎گوید: "خانم <پ.س> قبل از آمدن به اینجا یک همسایه ایرانی به نام زهرا داشت ... زهرا هر روز دو ساعت به مهمانی پیش او می‎رفت و برایش از ایران تعریف می‎کرد. و در اینجا هم هر ماه یکی دو بار به ملاقتش می‎آید" و بدون آنکه منتظر جوابم بماند به پرسش خود ادامه می‎دهد: آیا درست است که ....
و من با نگاه به چهره و چشم کنجکاوش باید به خانم مارپل فکر می‎کردم.  
در این وقت چشمم به خانم <ش> که نیمی از دندان مصنوعی آرواره بالائیش از دهان بیرون زده و او به همان نحو مشغول جویدن نان داخل دهانش بود می‎افتد! 
سریع به کنارش می‎روم و آهسته در گوشش می‎گویم: "مواظب باشید دندان‎تان نیفتد!" 
خانم <ش> خیلی کوچک اندام است! لهجه شیرین لهستانی دارد، و بی نهایت زیبا و شمرده صحبت می‎کند. به گمانم باید قبلاً معلم بوده باشد؛ در یکی دو ساعتی که کنار هم نشسته بودیم بیش از بیست بار تکرار کرد "آموختن زبان بی ضرر است" و ترانه زیبائی به نام <زیباترین دختر لهستان> را بیش از پنجاه بار به زبان لهستانی برایم خواند و هر بار نیز آن را به زبان آلمانی ترجمه کرد.
  
در راه بازگشت به خانه دو بار سعی کردم ترانه <زیباترین دختر لهستان> را به زبان لهستانی آهسته برای خودم زمزمه کنم. اما هر دو بار پس از خواندن یکی دو کلمه از ترانه دندان مصنوعی نیمه بیرون آمده از دهان خانم <ش> جلوی چشمم ظاهر گشت و مرا به خنده واداشت و من دست از خواندن کشیدم.

با چرخاندن کلید در قفل درب خانه صدای مادرم در گوشم پیچید که سرزنش کنان به من می‎گفت: "پسرم زشته، آدم به دندون مصنوعی مادرش نمی‎خنده!".

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:11  توسط سعید از برلین  |