قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد



سامانتا Samanta. 

دوشنبه پانزدهم جولای 2013 و اولین روز کار.

خانم <ل.ن> مرتب مانند خانم مارپل Miss Marple به من نگاه می‎کند. چند بار آهسته از کنار دستی خود می‎پرسد: این اینجا چه می‎خواهد!؟ ما همه کارهامون با نظم و ترتیبه، چرا باید کسی مواظب باشه که ما چکار می‎کنیم!؟ ... 
به کنارش می‎روم و با مهربانی می‎پرسم که آیا مایل است دوباره یک فنجان قهوه بنوشد؟ 
تشکر می‎کند و فنجانش را جلو می‎کشد. من در حال ریختن قهوه توضیح می‎دهم که چون اولین روز کارم است بنابراین باید کمی با نگاه کردن متوجه شوم که کارها به چه نحو باید انجام شوند و قصدم اصلاً کنجکاوی نیست. 
بخاطر قهوه تشکر می‎کند و می‎گوید: من هم کنجکاوم، من هم می‎خواهم بدانم که شما چه کسی هستید و چرا مواظب مائید. 
خنده‎ام را قورت می‎دهم، کنارش روی صندلی می‎نشینم و صمیمانه می‎گویم: یک بار خانم باخ معرفیم کرد و گفت که من از امروز در این طبقه کار می‎کنم. یک بار هم سامانتا همان حرف‎ها را تکرار کرد و چند بار هم من خودم این را به شما گفتم. 
خانم <ل.ن> با گفتن "خیلی بهتر بود این را همان اول که آمدید می‎گفتید" و با نگاهی مشکوکانه به من مشغول نوشیدن قهوه‎اش می‎گردد. 

سامانتا همکار من وزنش بالاست، مانند زنان حامله راه می‎رود. از همان مؤسسه‎ای به این محل آمده که من آمده‎ام و دو ماه از شروع کارش در اینجا می‎گذرد. زن مهربانی‎ست، به زبان ساده‎ای کارهائی که باید انجام شوند را برایم شرح می‎دهد و گوشزد می‎کند: وقتی خانم <پ.س< می‎گوید "جیش دارم" نباید او را جدی گرفت! 
خانم <پ.س< نود و پنج ساله است، خانم مهربانی‎ست با اندامی کوچک و عاشق گل و گیاه. ویلچرش بقدری سبک است که می‎شود آن را با یک دست هدایت کرد. پسر خانم <پ.س> 65 ساله است و هر روز برای دیدارش به آنجا می‎آید. 
وقتی پس از یک ویلچررانی دو ساعته با خانم <پ.س> (خانم <پ.س> مانند نوزادان که هنگام خواب تکان گهواره را دوست دارند در حال حرکت ویلچر چرت می‎زند و به اصطلاح کیف می‎کند) به سالن نشیمن بازگشتیم و من قصد داشتم کمی بنشینم و استراحت کنم شنیدم که خانم <پ.س> می‎گوید "جیش دارم" ... 
من چند ثانیه‎ای حرفش را جدی نگرفتم! اما بعد به خودم گفتم: "حداقل شصت در صد از مردم بعد از خوردن صبحانه و دو ساعت ویلچررانی جیششان می‎گیرد، چرا نباید خانم <پ.س> واقعاً جیشش گرفته باشد؟" و از او می‎پرسم: می‎تونید تنهائی جیش کنید؟ …
  
ابتدا با احتیاط شلوار کشدارش را پائین می‎کشم، بعد شورتی را که برای نگهداشتن پوشک تقریبا تا گردنش بالا آمده بود! و در این وقت خانم <پ.س> در حالت ایستاده چند قطره‎ای جیش می‎کند.
من به قطرات ادار که بر روی پوشک می‎چکیدند نگاه می‎کنم و می‎گویم: حالا نه! اول بشینید بعد جیش کنید! 
با احتیاط او را می‎نشانم و در اتاق مشغول پیدا کردن پوشک می‎شوم. از خانم <پ.س> که مشغول جیش کردن بود می‎پرسم: نمی‎دونید پوشک‎ها کجا قرار دارند؟ 
خانم <پ.س> اما در حال جیش کردن خوابش برده بود. من به زحمت جلوی خنده‎ام را گرفتم و به خودم گفتم چند قطره جیش مهم نیست و پوشک را با زحمت تنظیم کردم، شورت عجیب و غریب را تا نزدیک گردن بالا کشیدم و هنگام بالا کشیدن شلوار خانم <پ.س> چشم‎هایش را باز کرد و پرسید:
پوشک را پیدا کردید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:44  توسط سعید از برلین  |