خانم
<م>
نمیدانم چرا امروز دل خانم <م> گرفته بود. کنارش خم میشوم، دستی به
شانهاش میکشم، دهانم را به گوش چپش نزدیک میسازم و آهسته و تسلی بخش میگویم:
"دوست داری دخترت را از اتاق پیشت بیارم؟" چشم خانم <م> کمی نمناک
میگردد و با پائین آوردن سر جواب مثبت میدهد.
خانم <م> نود و یکساله است، موهایش از سفیدی برق
میزند، چشمان سبز رنگش هنوز هم کمی میدرخشند، صورتش گرد و گوشتالود و
زیباست و من خیلی دلم میخواهد گونههایش را مرتب ببوسم ولی به لمس کردن آنها توسط
نک انگشتانم بسنده میکنم. خانم <م> به علت پیشترفت آلزایمر دچار اختلال شدید
زبان است و باید با دقت فراوان به صحبتش گوش سپرد تا شش هفت در صد از حرفهایش را
فهمید.
دختر خانم <م> عروسکی به اندازه کودکی تازه به دنیا
آمده به نام مارتیناست که صورت توپول و بامزهای دارد. لباس سراسری آبی رنگی پوشیده و سرش تقریباً
بی موست.
در حال گذاشتن مارتینا در بغل خانم <م> میپرسم:
"پس چرا مارتینا را در اتاق تنها گذاشته بودی؟ حوصلهاش خیلی سر رفته بود!" و
در این لحظه قطرات اشگ از چشمهای خانم <م> به روی دست من و مارتینا میچکند.
خانم <م> بی صدا اشگ میریخت و در همان حال عروسکش مارتینا را
مرتب نوازش میکرد، درست مانند مادری که طفل بیمارش را نوازش میکند.
من بلافاصله میگویم: "اصلاً جای
نگرانی نیست، فقط کافیست چند بار به پشت
مارتینا بزنی تا باد دلش با آروغ زدن خالی شود و بعد حالش کاملاً خوب خواهد شد!"
خانم <م> چند بار آرام به پشت عروسک میزند و من صدای
آهسته آروغ زدن را تقلید میکنم. خانم <م> آه عمیقی به نشانه آسوده
گشتن میکشد و سرش را بالا میآورد، مهربانانه به من نگاه میکند و بعد لبهایش با لبخند
ملیحی از هم گشوده میشوند.
من میگویم "خدا را شکر! ... حق با شما بود ... طفلکی
انگار دلش خیلی درد میکرد!"، اما خانم <م> دیگر حواسش به من نبود و در
حال نوازش کردن سر و دست و پای عروسکش با او با مهربانی عجیبی مشغول صحبت کردن شده
بود.
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:53 توسط سعید از برلین
|