قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


خانم هوفن Hoffen.
  
دیروز و امروز در مجموع هشت ساعت کلاس آموزش قوانین ایمنی هنگام کار توسط خانم هوفن تدریس شد. تنها یکی از افراد حاضر در کلاس به نظر می‎آمد که هم سن من باشد و بقیه زیر شصت سال بودند. 
ما هفده نفر بودیم. شانزده مرد و یک زن. دوازده آلمانی زبان، یک ترک زبان، دو عرب زبان و من شکر زبان! 
خانم هوفن شاید پنجاه و پنج ساله باشد، زنی‎ست با چهره‎ای مهربان، اما چنین به نظر می‎آید که <زپرتش قمصور> شده است! و دیگر حوصله کافی برای تدریس ندارد. زیرا که در این دو روز چهار پنج ساعت از هشت ساعت زمان تدریس را زنگ تفریح اعلام کرد. 
امروز یکی از همکلاسی‎ها تعریف می‎کرد که این مؤسسه در ابتدا برای آماده ساختن افراد و مخصوصاً جوان‎هائی که به نحوی از مدرسه و آموزش شغلی محروم مانده‎اند تأسیس گشته و به مرور زمان وظایفش را گسترش داده و حالا امر پرستاری از سالمندان را هم به عهده گرفته است!
یکی از شرکت کنندگان بدون دندان است (نمی‎دانم به چه دلیل دندان مصنوعی ندارد!) و به این خاطر نمی‎توان راحت تخمین زد که چند سال عمر کرده، در هر حال نیمرخ صورتش با آن لب‎های فرو رفته در دهان مانند نیمرخ مرده‎ها به چشم می‎آید. 
مرد جوان روبروئی من موهایش چنان ژولیده است که انگار تازه از کابوس بیدار گشته، تختخواب را ترک کرده و مستقیم به کلاس آمده است. عینک زره‎بینی برای صورت کوچکش بسیار بزرگ است و او را شبیه به دوران جوانی‎های وودی آلن کرده. 
بوی شدید عرق بدن که در پیراهن یورگن Jürgen خود را هفته‎هاست مخفی ساخته چشمانم را به جستجو راغب می‎سازد. به تک تک شرکت کنندگان نگاه می‎کنم، بجز دو همکلاسی که انگار تازه از زندان آزاد شده‎اند بقیه همان لباس‎های دیروز را بر تن داشتند و این نشان می‎داد که هیچکدام از آنها حتی به فکر دوش گرفتن هم نیفتاده است. 
متوجه شدن این امر مرا به شک انداخت که شاید پیراهن نازک آستین بلندی که امروز صبح اتو کرده‎ام هم بوی عرق می‎دهد و هر از گاهی پنهانی دستم را بالا می‎آوردم و آستین پیراهن بی گناه و از همه جا بی‎خبرم را بو می‎کشیدم. 
تنها خانم شرکت کننده موهایش را شانه و یا برس کشیده است، موها اما بقدری کثیفند که مانند تیغ‎های جوجه تیغی ایستاده‎اند. 
خانم هوفن هم همان لباس‎های سبز رنگ دیروزش را بر تن دارد. 
در این لحظه کسی از درونم آهسته به من می‎گوید: "خوب حالا یعنی که چه؟! یعنی جسم تو حالا تمیزتر از بقیه افراد داخل کلاس است؟ خوب باشد، با روحت چه می‎کنی؟ آیا روحت هم تمیزتر است؟ آیا اصلاً می‎دانی روح پاک یعنی چه؟" 
من قبل از جواب دادن به روحم سرم را کمی به یورگن که هیکلش دو برابر هیکل من و وزنش بیشتر از سه برابر وزنم است نزدیک می‎سازم تا بوی روحش را حس کنم. 
بعد به سؤال کننده درونم می‎گویم: "تو هم وقت گیر آوردی؟" 
در این لحظه وودی آلن ژولیده مو که من فکر می‎کردم اصلاً حواسش در اتاق درس نیست و در جهان دیگری مشغول سیر کردن است ناگهان قاه قاه می‎خندد و می‎گوید "خب، چنگک می‎افته و سر آدم قطع می‎شه!" 
من از یورگن می‎پرسم: سؤال خانم هوفن چی بود؟ 
یورگن در حالیکه هنوز به وودی آلن نگاه می‎کرد می‎گوید: پرسید اگر چنگک چمن جمع کنی را بعد از کار افقی به دیوار تکیه بدهیم چه حادثه‎ای می‎تواند رخ دهد؟" 
همکلاسی دیگری که کنار خانم هوفن نشسته و چهره‎ای شبیه به کشیش‎ها و شکم بسیار بزرگی دارد لحظه خیلی کوتاهی به جواب وودی آلن می‎خندد و دوباره به فکر فرو می‎رود. 
در این هنگام یورگن دو مرد عرب و مرد ترک را که کنار هم نشسته‎اند با اشاره دست نشان می‎دهد و به خانم هوفن می‎گوید بهتر نیست برای اینها که زبان آلمانی متوجه نمی‎شوند مطالبی را که تدریس کرده‎اید! کپی کرده و به آنها بدهید؟ 
یکی از عرب‎ها که متوجه حرف او شده بود با دلخوری و با سه چهار کلمه آلمانی می‎فهماند که او به درس گوش داده و می‎داند جریان از چه قرار است و بعد با حس خوب پیروزی نگاهی به رفیق همزبان خود می‎اندازد! البته این دومین بار است که او در این کلاس شرکت می‎کند. من از کلماتی که او به کار برد فقط اوکی را متوجه گشتم و تا آخر منظورش را خواندم! همکلاسی ترک زبان ما اما اصلاً متوجه نشد که یورگن چه گفته است و چشمان مبهوتش چند دقیقه‎ای به دنبال جواب می‎گشتند! 
من تند تند مشغول نوشتن اوضاع اتاق درس هستم، خانم هوفن با رضایت به من و قلم و کاغذم نگاه می‎کند! 
در این وقت مرد عرب سرش را به کاغذ نزدیک می‎سازد، نگاهی به نوشته‎ها می‎اندازد و می‎پرسد از کجا می‎آیم؟ من می‎گویم از ایران! و او می‎گوید: آها فارسی! 
من "بله" آرامی می‎گویم، سرم را به علامت تایید تکان می‎دهم و کاغذ را کمی به طرف خودم می‎کشم تا اشتباه چند سال قبل را تکرار نکنم. 
چند سال قبل هم مردی به نام سیف‎الله از پاکستان مانند این رفیق عرب ما سرش را به طرف کاغذم دراز کرده بود و من در جواب سؤال او مانند امروز گفته بودم ایرانی‎ام. اما بعد باید به او توضیح می‎دادم که دارم برای مادرم! نامه می‎نویسم و اصلاً نوشته‎ام به او و بقیه افراد حاضر در کلاس ربطی ندارد! و من بجز او هزار نفر دیگر به نام سیف‎الله می‎شناسم! اما عاقبت مجبور گشتم حتی ضرب‎المثل "هرکس ریش دارد که نمی‎تواند بابای آدم باشد!" را در کمال صبوری برایش توضیح دهم.
امروز خانم اشمیت به کلاس درس آمد. مدارکی را که باید برای اداره کار آماده می‎کرد برایم آورد و آدرس یکی از بهترین خانه‎های سالمندان را به من داد. فردا ساعت هشت صبح برای مصاحبه باید خود را به خانم باخ Bach معرفی کنم. شاید پس از مصاحبه شانس مشغول کار شدن در آنجا نصیبم شود!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:46  توسط سعید از برلین  |