قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


خانم لیب Lieb. 

دیروز ساعت هشت و نیم خانم باخ از دفترش تلفن کرد و از من خواست که برای ادامه کار به طبقه دوم بروم، به همان طبقه‎ای که روز اول به من نشان داده بود. 
آنجا ژولیت را دیدم! قرار بر این گذاشته شده بود که من و او در در این طبقه با هم کار کنیم. 
من طبق عادتم تقریباً یک ساعت پنهان از چشم حاضرین همه چیز را زیر نظر داشتم. باید دقت می‎کردم و به یاد می‎سپردم چه کسی می‎تواند به تنهائی صبحانه‎اش را بخورد، کدام یک از ساکنین قهوه‎اش را با شیر می‎نوشد و چه کسی نانش را با کره و پنیر یا مربا می‎خورد ... بیشتر اما به رفتار و گفتار ژولیت دقیق شده بودم تا ببینم که آیا نظرم نسبت به او اشتباه بوده است یا خیر!. 

ساعت نه و نیم من و چهار نفر از ساکنین به سالن موسیقی رفتیم. خانم لیب دو بار در هفته با ساکنین این خانه برنامه آواز خوانی انجام می‎دهد، امروز اما خانم لیب پس از سه ترانه که از دستگاه موسیقی پخش گشت و حاضرین هم با آنها همخوانی کردند بقیه وقت را به تمرین حافظه گذراند. او با سؤال‎های بسیار جالب و به موقع حاضرین را به فکر می‎انداخت و من از دانش و حافظه تمرین داده شده آنها در تعجب بودم. خانم لیب ابتدا صحبتش را با معجزه اقتصادی Wirtschaftswunder پس از جنگ جهانی دوم در برلین و آلمان غربی که شوق به سفر رفتن را در مردم زنده ساخته بود شروع کرد و بلافاصله پرسید: "و فکر می‎کنید مردی که این موقعیت را برای مردم آلمان فراهم آورد چه کسی بود؟" و از سیزده دهان همزمان نام <لودویگ ارهارد Ludwig Erhard> خارج گشت ... و در جواب پرسش "اولین کشوری که مردم آلمان بعد از جنگ به آنجا سفر کردند چه نام دارد؟" دوباره لب‎های چین خورده سیزده انسان سالخورده همزمان با هم باز می‎شوند و نام <ایتالیا> در فضای اتاق می‎پیچد. آنها حتی می‎دانستند که سال تولد و مرگ توماس من Thomas Mann و ریچارد واگنر Richard Wagner در چه زمانی بوده و شکسپیر از زبان رومئو در زیر بالکونی که ژولیت در آن ایستاده بود چه گفته است! 
من، دوازده خانم که جوان‎ترین‎شان هشتاد و پنح سال سن دارد و به زحمت نان در دهان می‎گذارد و فنجان قهوه را همیشه با لرزشی چند ریشتری به دهانش می‎رساند و یک مرد درشت اندام که سنش را بالای نود حدس می‎زنم در این جلسه شرکت داشتیم. 
ما پس از دو ساعت بخاطر لذتی که از جلسه خانم لیب برده بودیم با کف زدن از وی تشکر ‎کردیم و خانم لیب با تعارف کردن شکلات به حاضرین برایمان روز خوشی آرزو کرد. 

خیلی مایل بودم می‎توانستم نظری را که در باره ژولیت در آن دو روز آموزش قوانین کار بدست آورده بودم عوض کنم. اما امروز چند بار بر من ثابت گشت که او در حال حاضر برای یک چنین کارهائی ابداً مناسب نمی‎باشد. و به گمان من تا زمانیکه چندین ماه به طور مرتب توسط روانپزشک تحت معالجه قرار نگیرد حال روانی‎اش از این که است بدتر خواهد شد و نه تنها قادر به کار کردن با افراد سالخورده و کودکان نخواهد بود بلکه در زندگی شخصی خود نیز دچار مشکلات بزرگ‎تری خواهد گشت. 
البته من تمام کوششم را به کار خواهم برد تا برای هرچه زیباتر چرخیدن زمان در طبقه دوم از زاویه دید ژولیت به جهان نگاه کنم! شاید که این کار تمرین خوبی برای صبور گشتنم گردد!. 

امروز جمعه 19 جولای است و گرچه خانم <ک> پس از صرف نهار و خارج شدن از سالن نهارخوری ناگهان بی مقدمه با به یاد آوردن شوهر فوت گشته و دختر جوانمرگ شده‎اش در راهرو شروع به گریستن کرد و مرا سخت غمگین ساخت اما با این وجود مانند کودکان دبستانی از اینکه می‎توانم در این دو روز تعطیلی خستگی این یک هفته کار را از تن خارج کنم خیلی خوشحالم! 

"... ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست 
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم ..." 
(مولانا)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:6  توسط سعید از برلین  |