قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


آقای (ر)

"من وجدان آگاه تو هستم، اما این به این معنی نمی‎باشد که تفکر و رفتارم از ضمیر آگاه من سرچشمه می‎گیرند! ضمیر آگاهم همه وقت مشکوک است، وقتی زنگ خانه به صدا می‎آید، ضمیر آگاهم مانند جیمز باند خود را به زیر میز پرتاب می‎کند و در این حال طپانچه کوچکی از آستین پیراهنش بیرون می‎کشد و منتظر شنیدن به صدا آمدن دوباره زنگ خانه به درب اتاقش خیره می‎ماند.
ضمیر ناخودآگاهم کودک است، حافظه‎اش پاک و من از گرفتن دستور از او خرسندم". (ر)

دیروز هوا آفتابی و ملایم بود و هوس خیابان‎گردی آقای (ر) را رها نمی‎ساخت! صبح زود (یک ربع مانده به نه صبح!) از من پرسید که آیا مایلم او را در این سفر همراهی کنم. آقای (ر) نود سال دارد، هنوز قادر است چند گام بردارد اما ترجیح می‎دهد از ویلچر استفاده کند. ویلچر آقای (ر) الکتریکی‎ست و نمی‎دانم چرا شکل آن مرا به یاد فولکس واگن‎های قورباغه‎ای شکل قدیم می‎اندازد!
دوستی واقعی من و آقای (ر) وقتی شروع گشت که من صورتش را برای اولین بار اصلاح کردم. آقای (ر) پس از نگاه کوتاهی به ریش من نگاهی به صورت اصلاح شده‎اش در آینه انداخت و گفت: "خیلی عجیبه، هیچ جائی از صورتم زخمی و خونی نشده! شما مرد قابل اطمینانی هستید!"

قبل از حرکت به پیشنهاد من آقای (ر) خود را کمی به سمت راست صندلی می‎کشد و من در حالیکه خود را مچاله ساخته بودم کنارش در سمت چپ می‎نشینم و می‎گویم: "به پیش!"
آقای (ر) در حین راندن ویلچر از پاکت سیگار کنار دستش یک سیگار برمی‎دارد و به من هم تعارف می‎کند. من از او تشکر کرده و سیگار مخصوص خودم را از جیب خارج می‎کنم.
ما در این هوای مطبوع سیگار می‎کشیدیم، قهوه می‎نوشیدیم و به خیابان‎گردی با ولیچر ادامه می‎دادیم تا اینکه سیگارهایمان به ته رسید.
در این چند هفته که از آشنائی و دوستیم با آقای (ر) می‎گذرد چیزهای زیادی از او آموخته‎ام. آقای (ر) از وقتی متوجه شده که از تاریخ معاصر آلمان کمی آگاهم به من مرتب می‎گوید: "من به تو قول می‎دهم که اگر در آزمون شرکت کنی قبول شوی! بعد تابیعت آلمان را به تو خواهند داد و آلمانی خواهی شد!". من از او آموخته‎ام که به تمام کشورهای جهان به یک چشم نگاه کنم، آموخته‎ام که رنگ‎ها در ماهیت خود تفاوتی با هم ندارند و خاطره بوی غذای دوران کودکی ما را مانند گربه‎ای مرتب به فضای دوران گذشته می‎کشاند.
البته من هم چیزهائی به آقای (ر) آموزانده‎ام: مثلاً او حالا خوب می‎داند که هنگام اصلاح صورت دادن حالت هنرمندانه به لب‎ها می‎تواند باعث نمایان گشتن موهای کنار دهان و پائین لب گردد و جلوه چهره را بعد از اصلاح سه تیغه‎تر نمایش دهد! و می‎داند که برای در امان ماندن طبیعت از آلودگی‎ای که به دست انسان صورت می‎گیرد باید ته سیگارش را در خیابان و راهرو نیندازد! اما به بهانه بیماری فراموشی! این کار را انجام نمی‎دهد و مدام با من جر و بحث می‎کند که این ته سیگار ناقابل در مقایسه با بمبهائی که اینجا و آنجای جهان بیچاره منفجر می‎گردند و جو را آلوده می‎سازند چه ضرری می‎تواند به این زمین بی پناه برساند! و من باید هر بار هنگام غافلگیر کردنش وقتی ته سیگار را در راهرو می‎اندازد به او گوشزد کنم که: هر انسان سهم خود را در حفظ و نگهداری از جهان به عهده دارد! سهم من و تو انداختن سیگار در جا سیگاری‎ست! تو به صحیح یا غلط انجام دادن سهم دیگران چکار داری؟ مگر کلانتری!؟ اگر من روزی ادعا کردم در محلی که بمب فرو افتاده باید ته سیگار را در جا سیگاری انداخت بعد شما می‎توانید به من بخندید و بگوئید که من دیوانه‎ام!"

آقای (ر) با دیدن سطل آشغال بسته شده به تیر چراغ برق خیابان ویلچرش را نگاه می‎دارد، ته سیگارش را به دستم می‎دهد و می‎گوید: "دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید!"

من روزهایم را در خانه سالمندان با این مردم خوب می‎گذرانم. گاهی بعضی از گفته‎هایشان غمگینم می‎سازد و گاهی هم با تکرار حرف‎هایشان حوصله‎ام را به پایان می‎رسانند، اما چشم‎هایم همواره به آنها نشان می‎دهند که از بودن با آنها خرسندم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:49  توسط سعید از برلین  |