قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


امروز طبیعت حالتی شاعرانه به من بخشیده! 
دلم می‎خواهد بنشینم و برایت نامه‎ای بنویسم. 
مایلم سین سلام را آنقدر کش دهم 
تا نامه به آخر نرسد، نامت از یاد نرود. 

دوشنبه اول جولای 2013 

با روشن شدن هوا مرغ‎های عشقم با آوازی دسته جمعی از خواب بیدارم می‎سازند. 
خورشید هنگام طلوع عکس بزرگی از برگ و ساقه‎های درخت داخل حیاط را بر روی دیوار ساختمان روبروئی نقاشی می‎کند و لحظه‎ای دیرتر باد با وزش ملایمی به عکس جان می‎بخشد. 

امروز ساعت ده در دفتر خانم اشمیت بودم و به اطلاعش رساندم که از پانزدهم جولای در خانه سالمندان مشغول به کار خواهم شد. خانم اشمیت در حال تبریک گفتن به من ناگهان به فکر فرو می‎رود و من فوری متوجه می‎شوم که تا زمان شروع کار از کلاس کارآموزی خبری نخواهد شد و حالا او نمی‎داند با من در این مدت چه کند! برای اینکه خیالش را راحت سازم به او می‎گویم: "خانم اشمیت، من تا آن زمان باید مقداری کارهای اداری هم انجام دهم!" و این حرف او را از فکر کردن بیهوده رها می‎سازد و با خوشحالی می‎گوید: پس دوشنبه هفته بعد سری به مؤسسه بزنید!
  
به این ترتیب باید دو هفته تمام روزها را بشمرم تا پانزدهم جولای از راه برسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:20  توسط سعید از برلین  |