قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


باران نم نم می‎بارید. چراغ‎های خیابانی هنوز روشن بودند و همراه با نور چراغ ماشین‎ها منظره دلخواهم را به شهر می‎دادند. من راضی از شروع روز پیاده به سمت محل کارم به راه افتادم.
وقتی برای خوراندن صبحانه به خانم <ن> که نود و سه سال از عمرش سپری گشته وارد اتاقش می‎شوم بدون جواب دادن به سلامم با نگرانی می‎پرسد: شوهرم را دیدی؟
من لحظه کوتاهی به این می‎اندیشم که اگر بجای شوهر خانم <ن> بودم حالا به کجا می‎رفتم؟ بعد مرددانه پرسیدم: "شوهرتون رفت سر کار؟"
خانم <ن> جواب می‎دهد: "نه، رفته برای صبحانه نون بخره."
من بلافاصله می‎گویم: "بله، من دیدمش، در نانوائی برای خریدن نان تو صف ایستاده بود!"
خانم <ن> می‎گوید: "کاش برای آوردن نون‎ها کمکش می‎کردی!"
من دلداریش می‎دهم و می‎گویم: "حمل چند عدد نان برای شوهرتون مثل آب نوشیدن آسونه!"
خانم <ن> می‎گوید: "ولی دستش خیلی درد می‎کنه!"
برای کم کردن نگرانی خانم <ن> می‎گویم: "ناراحت نباشید، من یک کیسه خرید قهوه‎ای رنگ روی شانه شوهرتون دیدم، نون‎ها را داخل کیسه قرار می‎ده و روی شانه حمل می‎کنه و دستش درد نمی‎گیره."
خانم <ن> سریع می‎گوید: "رنگ کیسه خرید سیاهه و نه قهوه‎ای!"
در دلم می‎گویم: "سیاه یا قهوه‎ای، چه اهمیتی دارد. مهم آن است که تو مرگ شوهرت را که بیست و پنج سال از آن می‎گذرد فراموش کرده‎ای اما درد دستش را هنوز هم به خاطر داری!" و با گفتن "می‎بخشید، حق با شماست، رنگ کیسه خرید سیاه بود!" فنجان قهوه را به دهانش نزدیک میسازم.

در یک چنین مکانهائی که من در آن مشغول کارم اخبار خوب و بد سریع از پی هم می‎آیند.
دیروز خانم <ک> از اینکه پولی ندارد تا برای خود لباس و کفش تازه بخرد از دست زندگی شکایت می‎کرد. من به او گفتم: "شما که از این ساختمان خارج نمی‎شوید، به کفش نو چه احتیاجی دارید! لباس‎هایتان هم که پاره نیستند و پاک و مرتبند، پس دیگر غم خوردن‎تان برای چیست؟!"

امروز بازی مار و پلکان را روی میز جلوی خانم <ک> و خانم <ز> که هفته پیش دخترش فوت کرده قرار دادم تا با بازی کردن افکار بیهوده به ذهنشان خطور نکند. پس از لحظه کوتاهی می‎شنوم که خانم <ک> با بی حالی به خانم <ز> می‎گوید "برای من هم تاس بریز". من سرم را برمی‎گردانم تا ببینم منظور خانم <ک> از گفتن این حرف چیست که ناگهان می‎بینم دست راست از آرنج خم شده خانم <ک> با چهل و پنج درجه فاصله از بدن رو به سمت بالا رفته و دست چپش با پانزده درجه رو به زمین خشک و بی حرکت مانده است و سرش به سمت راست شانه خم گشته و مردمک چشمانش که نیمی از آنها زیر پلک‎های بالائی مخفی شده بودند بی حرکت به سقف اتاق نگاه می‎کنند.
در حال گفتن "بازگشت همه به سوی خداست!" بودم که بر خود مسلط می‎شوم، به خانم <ح> که توان دیدنش از یکی دو در صد بیشتر نیست و در کنار خانم <ک> نشسته بود می‎گویم: "مواظب باشید خانم <ک> از روی صندلی نیفته" و سریع مانند برق یکی از پرستارهای با تجربه را خبر می‎کنم.
خانم <ک> به بیمارستان منتقل می‎شود و من چند ساعت بعد در فرصتی که بدست آورده بودم مشغول واکس زدن کفش کهنه‎اش می‎شوم تا پس از بازگشت از بیمارستان با دیدن آن شاید غمش کمی کمتر گردد!
و خبر خوش امروز اما این بود که بلافاصله پس از انتقال خانم <ک> به بیمارستان خانم <ج> از تیمارستان مرخص و دوباره به خانه بازگردانده می‎شود.
من پس از ابراز خوشوقتی بخاطر بازگشتش از او می‎پرسم: "خوب استراحت کردید؟!"
خانم <ج> نگاه عاقل اندر سفیه‎ای به من می‎اندازد و می‎گوید: "استراحت؟! انداخته بودنم تو یک اتاق کوچک. امروز هم موقع مرخص کردن به من گفتند: "دیگه حالت خوب شده، حالا می‎تونی بری و خودتو بکشی."
البته من فکر نمی‎کنم که کسی به او چنین حرفی را زده باشد، اما برای احتیاط تمام وسائل تیز و برنده داخل اتاقش را مخفی ساختم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:24  توسط سعید از برلین  |