قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


خانم اشمیت .Schmidt 

پیدا شدن کار روزم را بطور غریبی شاد ساخته بود و من پس از خارج شدن از اداره کار بلافاصله تصمیم گرفتم پیاده به خانه بازگردم. در راه فکرم با چیزهای مختلفی مشغول بود، با چیزهای خوب. البته یکی دوبار هم تلاش کرد خود را تا مؤسسه‎ای که قرار است من فردا در آن استخدام شوم بکشاند اما هوای مطبوع با گفتن "حیف نیست!" مانع از این کار فکرم گشت: چند روزی بود که از اتاقم خارج نشده بودم و هوای آفتابی آن ساعت روز می‎توانست مرا با خود به جاهای زیباتر و جالب‎تری بکشاند. مثلاً می‎توانست مرا به دوران جوانیم بکشاند و اصغر بهترین دوست آن زمان را در کنارم قرار دهد ...
در خانه با خانم اشمیت مدیر مؤسسه تلفنی تماس گرفتم و او با مهربانی مدارکی که برای استخدام ضروری بودند را برایم نام برد و به من برای دو‎شنبه 24 ژوئن 2013 ساعت نه و سی دقیقه وقت داد.
تمام مدارک لازم را تهیه کردم. اما چون گواهی سوء پیشینه قبلی‎ام قدیمی‎تر از شش ماه بود بنابراین باید درخواست گواهی جدیدی می‎دادم و این کار یک ساعت از وقتم را در شهرداری محل تلف کرد، اما کاری بود که باید انجام می‎گرفت.

برای رسیدن به مؤسسه چهل دقیقه زمان لازم داشتم: نیم ساعت راندن با مترو و ده دقیقه پیاده.
برای رفتن به دفتر کار خانم اشمیت باید از سالن بسیار بزرگی می‎گذشتم که تقریباً سی چهل زن و مرد (تعداد زنان به مراتب بیشتر از مردان بود) در کنار میزهای بزرگی با چرخ خیاطی مشغول دوخت و دوز بودند!
خانم اشمیت کمی توپول است، موهایش را مانند من از پشت بسته، پیراهن آستین کوتاهی بر تن دارد و رفتارش مؤدبانه و دوستانه است.  
دفتر کارش بزرگ و مانند خودش ساده است. بر روی میز بزرگی تلفن، مانیتور، چند پرونده و چند خودکار قرار دارد. من پس از وارد شدن به اتاق سلام می‎دهم و خودم را معرفی می‎کنم. خانم اشمیت از جا بلند می‎شود و با دست دادن به من به یکی از صندلی‎های خالی روبروی میزش اشاره می‎کند. قبل از نشستن فوراً مدارک لازمه را به طرفش دراز می‎کنم. خانم اشمیت نگاهی به مدارکم می‎اندازد و با تعجب می‎گوید: "حتی درخواست سوء پیشنه هم که کرده‎اید!" و من مانند بچه‎های خوب جواب می‎دهم: بله، و یک هفته طول می‎کشد تا آن را با پست برایم به خانه بفرستند. خانم اشمیت کنجکاوانه می‎پرسد: "پولی که از شما دریافت نکردند؟". من توضیح می‎دهم که از افراد بیکار معمولاً برای چنین چیزهائی پول نمی‎گیرند. خانم اشمیت نگاه کوتاه دیگری به مدارکم می‎کند، بعد مقداری در باره کار توضیح می‎دهد و قرار داد استخدام را همراه با خودکاری برای امضاء کردن به دستم می‎دهد و با اشاره انگشت به روبرویش می‎گوید: با خیال راحت متن قرارداد را در آن اتاق بخوانید و بعد از امضاء کردن برایم بیاورید.
اتاق بسیار بزرگ بود و هشت کامیپوتر در آن قرار داشت. به نظر می‎آمد که باید اتاق کنفرانس باشد، من پشت یکی از میزها می‎نشینم و بجای خواندن قرارداد سالنی که از میانش عبور کرده بودم را مجسم می‎کنم. بیشتر افراد در سالن مردمی از قاره آسیا بودند. البته من هنگام عبور فقط مستقیم به روبرویم نگاه می‎کردم اما با این حال چند زن چارقد به سر و چند مرد ریش دار را از کنار چشم برای لحظه کوتاهی دیدم ...
قرارداد را پس از امضاء کردن به خانم اشمیت می‎دهم و به این ترتیب از تاریخ 24 ژوئن 2013 برای مدت یک سال به استخدام مؤسسه ... درمی‎آیم.

مأموریت من بعد از گذراندن یک دوره یک ماهه کمک به افراد سالخورده می‎باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 0:2  توسط سعید از برلین  |