زاشکا خجالت میکشد که بگوید شوهر خانم معلم ما برگشته است. آری، میکائیل یفیموویچ معلم فیزیک و شوهر تاتیانا گریگورینا میباشد. این دو قبل از رفتن او به جبهه ازدواج کرده بودند. از بیست و پنج حنجره ":هورا! میکائیل یفیموویچ برگشته!" به صدا میآید. قطارها به هر سوئی میغرند _ صدها واگون با سربازان آوازخوانی که تفنگهای کاملاً تازه دارند. ما به سر و کول همدیگر میزنیم و بدون رعایت حال چکمههای نمدیمان پا به زمین کوبیده و از ته گلو فریاد میکشیم. میکائیل یفیموویچ معلم قبلی ما بود! او در جبهه با فاشیستها جنگیده ... و حالا به خانه بازگشته است، در حالیکه همه فکر میکردند او دیگر از جبهه زنده بازنمیگردد.
خانم معلم با فریاد میگوید: "ساکت!"، همان خانم معلمی که صدایش را هرگز بالا نمیآورد. با انگشتان لرزان دگمههای پالتویش را میبندد، اما نمیتواند به راحتی از پس حلقههای کوچک فلزی برآید. حالا وی نیز از سرما دچار رعشه میشود. تاتیانا گریگورینا چنان میلرزد که قادر به تکان دادن خود از جایش نیست. و چرا آنجا مانند آنکه ریشهدوانده ایستاده است؟ ما میتوانستیم تا حال طول راهرو را صد بار بدویم.
خانم معلم به راه میافتد، طوری که انگار روی زمین راه نمیرود، بلکه بر روی یخی نازک و لیز. حتماً دستهایش به خواب رفتهاند، زیرا که او تمام بدنش را به در تکیه میدهد.
ناگهان در بدون سر و صدا باز میشود، و کاملاً باز میماند.