قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
این صف بی انتها بخاطر کفشهای زنانه تشکیل شده است. صفی بامزه که بهار را نوید میدهد. کفشهای جدید پاشنه بلند هنگام راه رفتن چه صدائی تولید خواهند کرد!
و اینجا تابستان در تمام رنگها شکوفا گشته: پارچه های نخی، از میان شلوغی هرچه هم کوشش کنی به پارچه ها نمیرسی! خانمها حالا پارچه های نخی را به ابریشم ترجیح میدهند. پارچه های ابریشمی مانند زیبا رویان پیرگشته غمگین در قفسه ها قرار گرفته اند.
مردم به دستگاه های تلویزیون علاقه نشان میدهند، به دوچرخه ها و قلابهای ماهیگیری. اینجا یک بهشت واقعی برای مردان است!
کنار هر پیشخوان ازدحامی از خریدان به چشم می خورد.
فروشنده ها از خود جدیت زیادی نشان میدهند و مانند زنبورهای خشمگین گشته عصبانی اند.
"آنجا چه خبر است؟"
"فکر میکنم پرده های نازک آلمانی میفروشند."
"شما نفر آخرید؟"
با وجودیکه پرده ها فعلاً در انبار قرار دارند، با این حال صف جدیدی بوجود می آید.
از قیمتها کسی سؤال نمیکند. این موضوع خوشحالم میکند. دلنشین است وقتی مردم بتوانند همه چیز بخرند!
صفها مانند نهرهائی که در بهار آنچه سر راه خود میبینند سوار بر امواج به همراه خود میبرند در هم میپیچند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:12  توسط سعید از برلین  |