قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
اگر حالا من در خود کاوش کنم، سایه‏ای از میان زمان به حرکت نخواهد افتاد. من باید تمام نیرویم را متمرکز کنم. بعلاوه تمام مدت دیروز را "شاعر" نبودم. در بهترین حالت مدت کوتاهی پیش از به خواب رفتن، اما همینطور در خصوص این چند دقیقه‏ی کم هم شک دارم. همانطور که گفتم، در این روز بدون شغل، جهان‏بینی و شخصیت از خواب بیدار گشتم. من نمی‏خواهم خود را استتار کنم: من بدون گذشته از خواب بیدار گشتم. بدون تجارب بد. بدون دشمنان و دوستان. بدون زنها. من کورمال کورمال مستقیم به سمت فلاکت می‏رفتم. خیلی کار در پیش است. اول از همه می‏بایست یک لهستانی سی و هفت ساله از خودم بسازم، بعد از آن یک اروپائی که جنگ جهانی دوم و اشغال نازی‏ها در لهستان را تجربه کرده است، و بعد از آن میبایست هرچه سریع‏تر شوهر، پدر، فرزند، برادر، داماد، دوست و دشمن بشوم.
فعلاً به صبحانه دوم فکر می‏کنم. معذالک جهان‏بینی‏ام را هنوز دوباره نساخته‏ام. زمان اندک است و من اجازه ندارم تا فردا در این حالت بمانم. من باید از اول شروع کنم. هر ساعت از دست رفته در چنین مسابقه دوئی یک شکست است. تمام روز اتفاقی رخ نمی‏دهد. البته تراموا به موقع رسید و دوباره عزیمت کرد. یک مرد جوان درخواست گفتگوی کوتاهی با من کرد. حالا به مانع اصلی هنگام بازسازی روز قبل برخورد می‏کنم. اما برای آن توصیه‏ای برای خودم ندارم. دیروز بر روی تختخواب برنامه برایم کاملاً واضح بود. و حالا برنامه‏ای نمی‏بینم. فقط می‏دانم که زمان در حال سپری گشتن است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:27  توسط سعید از برلین  |