"چی؟ چی؟"
من با شوخی توضیح میدهم: "آیا هرگز چنین تبسم مهربانانه ای دیده اید؟ هیچ قیمتی نمیتوان برایش متصور گشت."
زنی با پالتوئی از پوست روباه برایم موعظه میخواند: "خجالت نمیکشید؟ با این قیافه باهوشتون!"
خریداران منصف بررسی کنان خود را با فشار به جلو نزدیکتر میساختند. "چه چیزی برای فروش وجود دارد؟ صفحه های جدید گرامافون؟ لولیتا تورس Lolita Torres؟"
و من با رضایت به تک تک سؤال کنندگان جواب میدهم: "لبخند بزنید! نه به قبض خرید محتاجید! نه به پول!"
دختر از آن ارتفاع دست نیافتنی خویش مانند کودکی با تعجب به پائین نگاه میکرد. بر چهره جوانش یک تبسم دوستداشتنی پر پر میزند، اما نمیتواند خود را کنترل کند و با صدای بلند شروع به خندیدن میکند.
او چنان قشنگ میخندد که دلم میخواهد خنده اش را مانند قطعه ای نبات گاز بزنم، مانند یک سیب که از حرارت خورشید سرخ شده است.
"یک تبسم. یک تبسم زلال و شفاف. برای چه کسی بسته بندیش کنم؟"
جوانی با کلاه کوچک قرمز مخصوص دانشجوها با صدای بم دلپذیری میگوید: "یک تبسم! یک خنده! تقریباً مجانی!"
کم کم چهره مالکین آتی دستگاه های تلویزیون، موتورها و ساعتها روشن میگردد. "دلقک ..." من صدائی ناراضی میشنوم. زنی که پالتوی روباه بر تن دارد مأیوسانه میگوید: "امروزه انسانها قادر به کنترل خود نیستند. دیگر خجالت سرشان نمیشود."
حالا واقعاً همه میخندند: دختر بر روی نردبام، پسر دانشجو، مردان و زنان گمنام. آنها میخندند و فشار نگرانی هر روزه خود را دور میریزند.
من از فروشگاه خارج میشوم _ سوار بر لبخندهای روشن و خنده های شاد انسانها. آیا خرید بهتری میتواند وجود داشته باشد؟ ماشینها در طول خیابانها میرانند و چرخهایشان برفهای ذوب شده را به اطراف میپاشاند. ذرات گِل به هر سو در پرواز است.
برای اینکه جنس خریداری شده ام گل آلود نشود، آنرا درون قلبم مخفی میسازم.
(چاپ اول در سال ۱۹۷۶)
_ پایان_
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:44 توسط سعید از برلین
|