اوه، با کمال میل مایلم چیز دیگری را تعریف کنم! امروز صبح در خیابان، در فاصله کمی از نانوائی با گرگها مواجه شدم. نه با یک _ با دو گرگ!. آنها مانند سگها میلرزیدند و پوزه خود را میلیسیدند، و چشمهای زرشکیرنگشان در برف سرخفام صبحگاهی میدرخشید. چون نانوائی بوی نان تازه میدهد، و این بوی شیرین مقاومتناپذیر مرا هم به سمت خود کشاند. دیدن گرگها در روز روشن باعث تعجیم نشد.
اما آیا میتوان به خانم معلم سختگیرمان که سردش نمیشود از نان تعریف کرد؟ او حتماً صحبتم را فوری قطع کرده و خواهد گفت که جنگ است و ما دانشآموزان سهمیه میگیریم _ ششصد گرم تمام، درست به اندازه سهمیه سربازها که جان خود را فدا میسازند. و تمام اینها را باید ما بشنویم، زیرا شوهر او در جبهه جنگ است. انگار که تنها او میجنگد!
زنگمدرسه چرا به صدا نمیآید؟ شاید صدای لطیفش یخزده است و ما نتوانیم دیگر هرگز طنین شادش را بشنویم؟ هنوز لحظهای بیشتر از یادآوری بهصدا آمدن زنگمدرسه نگذشته بود و هنوز من کاملاً به این نغمه شیرین فکر نکرده بودم که در کلاس با صدای بلند به سر و صدا میافتد، طوریکه انگار سرما در حال خرد کردن در است.
"تاتیانا گریگورینا! تاتیانا گریگورینا!" از پشت ابر بخار سری پیچیده شده در یک دستمال پشمی از در به داخل نگاه میکند. "مزاحم نشو."
تاتیانا گریگورینا _ این نام خانم معلم ما است _ حتی روی خود را برنمیگرداند. برایش چیز دیگری بجز من و کوتوزوف جالب نیست.
اما صاحب سر بستهبندی شده در یک پارچه پشمی دستبردار نیست. حالا پشت در یک پالتوی پشمی بلند که تا زمین میرسید با آستینهای بالازده دیده میشود.
" تاتیانا گریگ ..."
"چی میخوای؟ میبینی که شاگردم داره به این خوبی و روانی درسشو جواب میده، و تو مزاحمش میشی!"
دوباره خانم معلم مسخرهام میکند! و مانند همیشه، حتی به هنگام شوخی مانند سرمائیکه ما را خشک و بیحرکت میسازد لجباز است. آری، خانم معلم کلاس ما یک چنین انسانیست!