قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
اگر آدم با دقت تخته‏سیاه را تماشا کند _ و من چشم‏هایم را از آن برنمی‏گردانم، زیرا که من واقعاً فراموش کرده‏ام کوتوزوف چه گفته بوده است _، می‏تواند چیزهای جالبی ببیند. در کنار شیار، جائیکه قطعات کوچک گچ قرار دارند، پارچه تخته‏پاکن یخ بسته است. چنان محکم که نمی‏شود حتی به زور دندان آنرا باز کرد. انگار که کسی یک قورباغه را میخ‏کوبی کرده باشد. پارچه کثیف و قلمبه چنان زیاد به یک قورباغه شباهت دارد که دلم برایش می‏سوزد، طوری‏که انگار او جاندار است. به طور نامحسوس تلاش می‏کنم او را به زور از هم باز کرده و بر روی زمین پرتاب کنم.
"با پارچه بازی نکن!" خانم معلم عصبانی می‏شود. او کنارم ایستاده و پشت‏اش به من است، اما هر حرکت مرا می‏بیند. "بهتره فکر کنی که کوتوزوف چه گفته بود. در آن‏ فصل زمستان دشمن در حال نابود کردن کشورمان بود. و کوتوزوف، آیا می‏دونی کوتوزوف چه گفت ... بسیار خوب، کوتوزوف چه گفت؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:16  توسط سعید از برلین  |