قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
"آخ، پاپا، فشارم نده دردم میگیره!"
با این همه او زود درد را فراموش میکند و ناگهان میپرسد، آنچنان ناگهانی و جدی که زره پوش بیتفاوتیم را میشکافد و من آشفتگی و خجالت احساس میکنم.
طوری جدی و مشکوک سؤال میکند که انگار من در ریزش بیوقفه برگها مقصرم. "پاپا، چرا برگها میریزند؟"
مانند کسی که بطور غیر منتظره از خواب پریده باشد سکوت میکنم، او پاهای کوچکِ چاق و قوی خود را بیصبرانه به زمین میکوبید. بیصبری او را قلب زمین، اگر که اصلاً چنین چیزی وجود داشته باشد، از میان پوسته ضخیم خود حتماً میتوانست بشنَود.
"چرا؟ چرا؟ چرا؟"
من همچنان سکوت میکنم و بیهوده میکوشم بیتفاوتی غمگین در حال ترک کردنم را محکم نگاه دارم.
با تردید فراوان میگویم "برای اینکه زمین ... زیباتر بشه" بدون آنکه خودم به آنچه گفتم معتقد باشم. اما چهره کوچک و آزرده اسنیگوله میدرخشد، در چشمان آبی اش نورهای زرد و نارنجی به جنبش می افتند. با سری رو به بالا شروع به گرفتن برگهای معلق در هوا کرده و آنها را درون لوله ای جادوئی شبیه به تلسکوپ که با هر حرکت شکلی جدید با رنگها بوجود می آورد قرار میدهد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:59  توسط سعید از برلین  |