قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
ما هیچ تصوری از این که دشمنان چه با ارزش هستند نمی‏کنیم. آنها نیمی از زندگی ما می‏باشند، نمک‏شان گاهی بی‏ مزه است، گاهی شیرین کننده غذا. من با ترس مراقب دشمنان خود هستم. آنها ضروریند. آنها خود را مخفی می‏سازند یا وانمود می‏کنند که گذشته به حساب نمی‏آید. آنها می‏گویند که مرا حالا در نوری دیگر می‏بینند، که به من علاقه‏مند شده‏اند و آن دیگری را فراموش کرده‏اند. این سخن‏ها فقط نیرنگ و دام هستند. همه یکسان بودند، مگر اینطور نیست؟ فقط نباید کینه‏ جو بود، تمام این چیزها قبلاً هم وجود داشته‏اند. بنابراین به دشمنانم با صبوری توضیح می‏دهم که آنها مجبور به تغیر احساس و به مخفی ساختن و استتار خود نیستند. من به این محتاجم، خیلی فوری. شماها در مالکیت من هستید، شماها در درون من مانند مگسی در کهربا برای همیشه محبوسید.
برای پوشاندن لباس‏های قدیمی دشمنان بر تنشان چه اندازه کار و زمان و مراقبت باید آدم به خرج دهد. آدم باید همان کلمات را در دهانشان، همان طعنه و تحقیر و همان تنفر را در چشمانشان قرار دهد. کار زرگر در مقایسه با تلاش‏های من کاری زمخت به چشم می‏آید.
من در کجا برای اولین بار (و) را دیدم؟ او به من چه گفت؟ کدام واژه‏ها اولین و کدام آخرین واژه‏های او بودند؟ واژه‏ها خیلی ساده اجازه بازگو کردن خود را می‏دهند، اما بازگوئی نگاه‏ها و لبخند‏ها کار دشواریست.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 16:56  توسط سعید از برلین  |