معلمها بیشتر از محصلها میلرزند. آنها هنگام زنگ تفریح مثل دیوانهها به اطراف نمیدوند و بر روی دستهایشان راه نمیروند. و به دلیلی خجالت میکشند در حضور محصلها پا به زمین بکوبند! اما خانم معلم ما یخنمیزند، انتظار به وقوع پیوستن این حادثه کار بیهودهایست!
او امروز با چوبهای اسکی به مدرسه آمده است. چوبهای اسکی منظم به دیوار تکیه دارند _ چوباسکیهای شکاری او ضخیم و کوتاهاند. خانم معلم در پشت گردنه در کلبه هیزمشکنان زندگی میکند. بدون چنین چوباسکیای حتماً او در تودههای برف اسیر خواهد گشت!
دگمههای پوستین آراستهاش را باز کرده، کلاهپوست مردانهاش را به پشت گردن انداخته است _ خانم معلم داغ است! موهایش از زیر کلاه، سفید مانند پوسته درخت قان طوری بیرون زده است که انگار درونش هم سفید میباشد!
گونههای گرد و کمی پفکرده خانم معلم از سرما چنان سرخ شده است که انگار این سرخی از خورشید داغ تابستانیست. بنظر میرسد که او همین الساعه در برف حمام کرده، همانگونه که ما در تابستان در ویاتکا Wjatka حمام میکنیم. خیر، خانم معلم بخاطر سرما هرگز کلاس را تعطیل نمیکند، حتی اگر هوا چهل درجه زیر صفر باشد! حتماً غرغر زدن ما باعث تفریح او میشود. نه، ما در زمستان اصلاً علاقهای به خانم معلم نداریم، فقط هنگامیکهدر بهار و در پائیز سرما شکننده نیست به او علاقهمندیم. میخواهد هر سرمائی هم در بیرون حکفرما باشد باید بیزحمت جواب درس را از بر بدهی، انگار که گونههای تو از گرما میسوزند … آنگونه که انگار تو از سرما مانند قندیلی از یخ منجمد نشدهای … انگار از جنگ خبری نیست و آلمانیها به سمت مسکو نمیآیند!
"بسیار خوب، میتونی تا یادت بیاد که کوتوزوف چه گفته بود موقتاً برامون چیز دیگری تعریف کنی؟" صدای خانم معلم کمی تمسخر به همراه دارد و گونههایش مانند دو سیب میخندند. "دیگه کمی کسالتآور شده، مگه نه بچهها؟"
برای بچهها، دوستان کوچک من، بههیچوجه کسالتآور نیست. آنها دندانهایشان به هم میخورد و خواب یک قطار را میبینند. تا چند دقیقه دیگر میتوان سیگنال را بار دیگر برای اجازه حرکت تنظیم کرد ...