قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
با این وجود مه مرا به گونه ای با خود میبرد که انگار من هدفی پیش رو میدارم. افسوس!
روز مه آلود با نور خاکستری پریده رنگش مرا به دام میاندازد. شاید هم که روز اصلاً مرا اغوا نکرده، بلکه مانند من تقریباً کور بوده باشد؟
من خستگی ام را در روزهای بی احساس هفته میریزم، اما تسکینی دریافت نمیکنم. در بیرون برگها از درختان جدا میگردند. آنها در نوسان بودند و غمگینانه و زرد گشته نم نم رو به پائین میباریدند. برگها هم در برابر قدرت پائین کشنده مقاومتی از خود به خرج نمیدادند. و خش خش خسته برگها شباهت به قدمهای متزلزل من داشت.
ناگهان حس میکنم برگی خشک و گرم در دست دارم. دلم میخواست میتوانستم این اخگر کوچک که با کف دست بیحال من، با خستگی بزرگ و با بیتفاوتی ام در تضاد بود را با کمال میل کمی طولانیتر نگهمیداشتم.
وقتی من برگ خشک را غفلتاً میفشرم، برگ خود را به دست کوچک از آفتاب قهوه ای گشته دخترم اسنیگوله Snieguole مبدل میسازد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:44  توسط سعید از برلین  |