قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
کسی که نتواند جهانش را تکامل بخشد از روزی به روز دیگر زندگی می‏کند. کسانی که در خارج‏اند، اصلاً وجود ندارند. ادامه. وقتی من این راه دور را پشت سر بگذارم، بعد همه چیز به خودی خود انجام می‏پذیرد. اینگونه من به خودم جرأت می‏دهم. زیرا که من مایلم خود را پنهان سازم. مایلم از این میز فرار کنم، از دفتری که قصد نوشتن داستانی در آن را دارم.
من یک جمله نوشتم. چه کسی می‏تواند ضمانت کند که این مهمترین جمله نبوده است. من یکبار دیگر کمرم را خم کرده و دست از کار کشیدم. سه ساعت تمام روزنامه ‏خواندم، نهار خوردم، با بچه‏ها صحبت کردم. حالا در این لحظه دوباره شروع به نوشتن می‏کنم. من امیدوارم که با این کار به خودم نزدیکتر شوم.
دندان‏ها چه محکم خود را به هم می‏سایند. این یعنی: این کاغذها را باید با خود به همراه بکشم. هرچه سریعتر باید از این محل که در کنارش مخلوق کشته شده است دور شوم. حتی بدنم هم دیگر مایل نیست این جنون را تحمل کند. و اما تسمه کاغذی هنوز کاملاً محکم است. رشته‏ نخهای کاغذی. من آنها را محکم نمی‏کشم. من احتیاط می‏کنم. دوباره چندین ساعت‏ گذشت. با نوری مصنوعی به نوشتن ادامه می‏دهم. فقط نباید از نوشتن دست برداشت و قلم را از دست به زمین پرتاب کرد.
 
یادداشت‏ها
 
ماشین‏های گوشت
ده سال پس از پایان جنگ
 
خیابان در این ساعت از روز پر رفت و آمد بود، ترامواهای زرد رنگ از کنار همدیگر سریع می‏راندند، اتوبوس‏ها با رنگ آبی فولادی تلق تلق می‏کردند. زنان فروشنده در بازار فریاد می‏زدند: "دسته گل، دسته گل‏های زیبا!" زنبیل‏هائی پر از گل‏های بنفشه و شقایق در کنار دیوار خانه‏ها قرار داشتند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 12:48  توسط سعید از برلین  |