|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
ما به آرامی و با آسودگی خاطر در حال قدم زدن و بازگشت به خانه بودیم. خورشید می درخشید و سایه درختان اقاقیای سر راه را که به شکل دایره ای هرس شده بودند کنارشان نقاشی می کرد و چنین به نظرم می رسید که خورشید با این کار به دقت، نظم و خط کشی زیباشناسانه چنین درختکاری هایی جلوه بیشتری می بخشد.
اتفاق خاصی نمی افتاد و زندگی به روال معمول هر روزه در حال گذر بود: مثلاً یک نامه رسان به پدرم سلام کرد و یک گاری کارخانه آبجوسازی که چهار اسب زیبا آن را می کشیدند می بایست کنار محل تقاطع خیابان و ریل قطار در انتظار بماند و ما از این فرصت استفاده کرده و می توانستیم شگفتزده آن حیوان های باشکوه را که انگار می خواستند به ما سلام داده و صحبت کنند تماشا کنیم و در سر من این راز هولناک می چرخید که چگونه پای آن ها تحمل می کند تا مانند یک چوب تراشیده شده و با این آهن سنگین و بزرگ نعل گردد. اما عاقبت هنگام نزدیک شدن به خیابان خودمان اتفاقی تازه و خاص افتاد.
از روبرو مردی به سوی ما می آمد که کمی احساس ترحم برمی انگیزاند و کمی هم زشت به نظر می آمد، هنوز تا اندازه ای جوان بود و صورتش را ریشی که مدتها نتراشیده بود می پوشاند. در فاصله میان موهای سیاه سر و ریش او گونه ها و لبان سرخ روشنی نمایان بود. لباس و وضع مرد که در اثر اهمال کاری خراب و در حال زوال یود ما کودکان را همانقدر می ترساند که کنجکاو ساخته بود و من خیلی دلم می خواست که این مرد را دقیقتر تماشا کنم و چیزی در باره او بدانم.