قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

در جهان کوچکِ شادی که من زندگی می‌کردم، تنها چیز نامأنوس و تنها روزن و پنجره به‌سوی تیرگی‌ها، پرتگاه‌ها و خطراتی که حضورشان در جهان برایم در آن زمان دیگر بیگانه نبودند، مواجه شدن با نگهبانان، این نمایندگان قدرت در همسایگی‌مان بود.

برای مثال یک‌بار از یک میخانه نزدیک به‌شهر عربده مستانه باده‌گساری را شنیدم، یک‌بار هم مردی را دیدم با کتی ژنده که دو پلیس او را با خود می‌بردند و یک‌بار دیگر هنگام شب در راه خانه، سر و صدای گنگ و وحشتناک زدوخورد چند مرد مرا چنان به‌وحشت انداخت که خدمتکارمان آنا (Anna) که مرا همراهی می‌کرد مجبور شد مسافتی مرا در بغل گیرد.

و چیز دیگری هم بود که بی‌تردید مضر، نفرت‌انگیز و کاملاً شیطانی به‌‌نظرم می‌آمد، و آن بوی منحوس حوالی کارخانه‌ای بود که من با رفقای بزرگسال‌تر از خودم بارها از کنار آن عبور کرده بودیم و محیط زیست آن‌جا دارای یک‌نوع جوّ مشخص از انزجار، خفقان و عصیان بود که وحشتی عمیق در من زنده می‌ساخت، احساسی‌که خویشاوندیِ غریبی با آن حسی‌که نگهبانان راه‌آهن و پلیس در من ایجاد می‌کردند داشت، احساسی‌که نه تنها اضطراب و ناتوانی را بر من تحمیل می‌کرد بلکه ته‌رنگی از ناراحتی وجدان هم برایم مهیا می‌ساخت. زیرا اگر چه در حقیقت من هنوز تجربه دیدار با پلیس را نداشتم و قدرتشان را احساس نکرده بودم، اما اغلب از خدمتکاران و یا دوستانم این تهدید اسرارآمیز را می‌شنیدم:"صبر کن، حالا پلیس را خبر می‌کنم"، و همچنین مانند دعوا با نگهبانان راه‌آهن هربار چیزی مانند گناه و جرم در کنار من جای داشت، جرم و گناهی برخاسته از نقض یک قانون آّشنا.

اما آن خوف‌ها، آن تأثیرها، صداها و بوها مرا دور از خانه می‌یافتند، در داخل شهر، آن‌جایی‌ که همه چیز پر سر و صدا و هیجان‌انگیز و یقیناً اتفاقات بی‌نهایت جالب می‌افتاده است.

جهان کوچکِ ساکت و تمیز خیابان‌های مسکونی حومه‌ شهر ما با آن باغچه‌های کوچک جلوی خانه‌ها و بند رخت‌ها در پشت آن‌‌ها از این نوع تأثیر و اخطارها کمتر داشتند، آن‌جا بیشتر به‌ایمان داشتن به‌یک انسانیت منظم، دوستانه و بی‌شیله‌پیله برتری می‌دادند.

این‌جا و آن‌جا در میان کارمندان، پیشه‌وران و بازنشسته‌گان همچنین همکاران پدر و یا دوستان مادرم زندگی می‌کردند، مردمانی که با مبلغین مسیحی که از نژاد یهود نبودند سر و کار داشتند، مبلغین بازنشسته، مبلغین در مرخصی، زنان بیوه مبلغینی که فرزندانشان به‌مدارس تعلیم مبلغ می‌رفتند، تعداد زیادی متدین مهربان از آفریقا، هندوستان و چین که به‌وطن بازگشته بودند، مردمی‌که من آن‌ها را در حقیقت به‌هیچ‌ وجه در سرآغاز زندگی‌ام نمی‌توانستم با مقام و منزلت پدرم در یک جایگاه قرار دهم، اما مردمی بودند که زندگی‌ای شبیه به‌زندگی پدرم داشتند و یکدیگر را در جمع خود با <تو>، <برادر> و یا <خواهر> خطاب می‌کردند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۸ساعت 20:37  توسط سعید از برلین  |