|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
شالوده این برادری چنین پایه ریزی گشت که پدر از طرف گدا مخاطب قرار گرفت و بدون مخالفت و بر پیشانی چین انداختن گوش به او سپرد و قبول کرد که گدا بین خود و او مرزی ایجاد نکند و گوش به سخنانش دادن و با او همدردی کردن را حق مسلم خود به شمار آرد. اما این کمترین دلیل شباهت غیر قابل وصف آن دو بود.
این مرد فقیر ریشویِ مو سیاه از جهانِ راضیان، شاغلین و گرسنگی نکشیده ها به بیرون پرتاب شده بود و وجودش در این جا در میان خانه های مسکونی پاکیزه شهروندان متوسط با آن باغچه های کوچک روبرویشان حس بیگانگی را زنده می ساخت.
پدر هم به نحوی مانند گدا دیر زمانیست که بیگانه بوده است، یک خارجی، یک مرد از جایی دیگر، و با مردمی زندکی می کرد که رابطه شان تنها بر اساس یک توافق شُل برقرار گشته بود و مانند گدا که در پشت چهره بیشتر سرکش و از جان گذشته اش هنوز اندکی کودکی و معصومیت دیده می شد نزد پدر هم در پشت چهره متدین و با ادب و عاقلش خیلی چیزهای کودکانه مخفی بود. در هر صورت _ زیرا تمام این افکار زیرکانه را در آن زمان نداشتم _ چنین احساس می کردم که هرچه بیشتر این دو با هم صحبت می کنند نوعی وحدت غریب بینشان بیشتر ایجاد می گردد. و کیسه و جیب هر دو نیز خالی از پول بود.
پدرم دست خود را به دسته کالسکه تکیه داده بود و با گدا صحبت می کرد. به او فهماند مصمم است قرص نانی به او بدهد، اما این نان باید از مغازه ای که صاحبش را می شناسد گرفته شود و مرد می تواند او را تا آن جا همراهی کند. با این حرف پدر کالسکه را به حرکت درآورده، دور زده و جهت خیابان بی انتها را در پیش می گیرد.
مرد غریب بدون اعتراض به این راه پیمایی می پیوندد، اما دوباره کمرو شده و نمایان بود که از وضع پیش آمده احساس رضایت نمی کند، عدم دریافت اعانه او را ناامید و دلسرد ساخته بود.