قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

اگر چه بقیه مبلغین مذهبی و همسران‌شان در حقیقت به‌سفرهای دور، از هندوستان گرفته تا چین، کامرون و یا بنگال پرداخته بودند اما با این وجود آن‌ها تقریباً همگی یا اهل شواب (Schwab) بودند و یا اهل سویس، و اگر یک‌بار یکی از اهالی بایرن و یا یک اتریشی در بین آن‌ها بود جلب توجه می‌کرد. اما پدر ما که دختر کوچک خود را مارولا صدا می‌کرد، از یک دوردست غریب‌تر و نا شناخته‌تر می‌آمد، او از روسیه می‌آمد، او یک آلمانی_روسی بود، و تا لحظه مرگ از لحجه‌های محلی که در اطراف او و به‌وسیله همسرش و فرزندانش صحبت می‌شد پرهیز داشت و آلمانی ناب را با لحجه سویسی_آلمانی صحبت می‌کرد.

این آلمانی غیر عامیانه، اگر چه بعضی از اهالی خانه به‌آن انس نداشتند اما خیلی دوست داشتنی بود و به‌آن افتخار می‌کردیم، ما همین‌طور هم هیبت لاغر، ظریف و شکننده، پیشانی اصیل و بلند و پاک، و نگاه اغلب رنجور، اما متعهد به‌رشادت و رفتار نیکش را دوست می‌داشتیم، نگاهی که دیگران را به‌آن جزء نیک درون رجعت می‌داد.

این‌را دوستان اندکش می‌دانستند و ما کودکان هم خیلی زود به‌آن پی بردیم که او نه یک آدم همه فن حریف بلکه یک بیگانه، یک پروانه نجیب و کمیاب و یا پرنده‌ای از مناطق دور دست است که به ‌سوی ما پرواز کرده، پرنده‌ای که به‌خاطر لطافت و رنج بردنش و به‌خاطر یک درد غربت پنهانی منزوی گشته است.

اگر ما مادر را به‌طور طبیعی و به‌خاطر نزدیکی، گرما و خانواده‌ای که بر پایه مهربانی بنا ساخته بود دوست می‌داشتیم، پدر را هم به‌همین نحو و با اندکی از احترام، از حجب و تحسین دوست می‌داشتیم.

هرچقدر هم تلاش برای یافتن حقیقت مأیوس کننده و غیر واقعی باشد، اما مانند جهد کردن برای فرم و زیبایی دادن به‌چنین یادداشت‌هایی ضروری‌اند، وگرنه چنین یادداشت‌هایی نمی‌توانند به‌هیچ وجه ارزش داشته باشند.

شاید بتوان ادعا کرد که تلاش من به‌خاطر حقیقت مرا به‌آن نزدیک نمی‌سازد، اما با این وجود شاید به نحوی از انحاء که حتی شاید بر خود من هم ناشناخته باشد این تلاش کاملاً بیهوده نباشد.

و من چنین بودم. هنگامی‌که اولین سطور این گزارش را می‌نوشتم معتقد بودم اگر از مارولا نام نبرم ساده‌تر خواهد بود و صدمه‌ای به‌چیزی نخواهد زد، برای این‌که برایم کاملاً مشکوک بود که آیا او در این داستان جای دارد یا نه. اما دیدیم که او لازم بود، لااقل فقط به‌خاطر نامش.

گاهی برای نویسندگان و هنرمندان پیش می‌آید که برای خلق اثری به‌خاطر این و آن هدف ارزشمند صادقانه و صبورانه تلاش کرده‌اند و اگر چه آن هدف را به‌دست نباورده‌اند اما به‌هدف‌ها و تأثیرات دیگری دست یافته‌اند که ابداً و یا خیلی کم از آن آگاهی داشته و برایشان مهم بوده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 16:23  توسط سعید از برلین  |