قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صدای ترانه‎ها، خنده‎ها و فریادها در خیابان مرتب بلند و بلندتر می‎گشت. پسرها آنطور که دلشان می‎خواست جست و خیز و شلوغ می‎کردند. گاهی در میان آوازهای کریسمس آواز خنده‎داری که یک قزاق جوان همانجا آن را ساخته بود به گوش می‎آید؛ گاهی از میان جمعیت بجای آواز کریسمس کسی آواز سال نو را بلند می‎خواند:

"می‎خواهم شانسم را آزمایش کنم:
به من یک شیرینی بدهید،
همچنین یک مشت حریره، یک سوسیس، یک تخم مرغ!"

خنده‎های بلند پاداش فرد بذله گوی بود. پنجره‎های کوچک باز می‎شدند و پیرزنان (پیرزنانی که با پدران قانونی در خانه تنها مانده بودند) دست‎های پژمرده خود را همراه با یک سوسیس یا یک قطعه شیرینی از پنجره خارج می‎ساختند. پسرها و دخترها در رقابت با هم کیسه‎هایشان را زیر پنجره نگاه می‎داشتند و شکار را می‎گرفتند. در گوشه‎ای پسرها گروه بزرگی از دخترها را محاصره کرده بودند: آنجا سر و صدا و فریاد بود؛ یکی به سمت دیگری گلوله برف پرتاب می‎کرد، یکی کیسه پر از هدایای دیگری را می‎قاپید. در گوشه دیگر دخترها در کمین پسری بودند، یک پا جلوی پایش نگاه می‎دارند و او با کیسه‎اش به زمین می‎افتد. به نظر می‎آمد که انگار آنها می‎خواهند تمام شب را به این ترتیب خوش بگذرانند. و شب روشن و ملایم بود! و نور ماه در درخشش برف سفیدتر به چشم می‎آمد!
آهنگر با گونی‎هایش از رفتن باز می‎ایستد. او فکر می‎کرد که در میان گروه  دختران صدا و خنده لطیف اوسکانا را شنیده است. لرزشی در رگ‎هایش می‎افتد؛ او گونی‎ها را روی زمین می‎اندازد، طوریکه کویستر که در کف یکی از کیسه‌ها بود از درد آه بلندی می‌کشد و دستیار قاضی از ته گلو سکسکه می‎کند، و با گونی کوچک بر روی شانه یه سمت گروهی از پسرها که در تعقیب دخترهائی بودند که او فکر می‎کرد صدای اوکسانا را از میانشان شنیده بوده است می‎رود.
ــ آره، خودش است! او مانند یک تزارین آنجا ایستاده و می‎گذارد چشمان سیاهش بدرخشند. پسر زیبائی برای اوسکانا چیزی تعریف می‎کند؛ باید چیز بامزه‎ای باشد، زیرا اوسکانا می‎خندد. اما او همیشه می‎خندد. ــ آهنگر بدون اراده و بدون آنکه خود متوجه گردد به جمعیت فشار می‎آورد و در کنار اوسکانا قرار می‎گیرد.
دختر زیبا با لبخند طوری می‎گوید "آه، واکولا، تو اینجائی؟ شب بخیر!" که واکولا را تقریباً دیوانه می‎سازد. "خب، آیا با آواز خواندن خیلی هدیه بدست آوردی؟ خدایا، چه کیسه کوچکی بر دوش داری! و کفشی را که تزارین می‎پوشد بدست آوردی؟ کفش‎ها را برایم بیار، و من با تو ازدواج می‎کنم! ..." او می‎خندد و با گروه دخترها از آنجا می‎رود.
آهنگر انگار ریشه دوانده باشد همانجا می‎ماند. او عاقبت به خود می‎گوید ــ نه، من دیگر نمی‎توانم، این از توان من خارج است ... خدای من، چرا این دختر چنین شیطانی زیباست؟ نگاهش، حرف زدنش، همه چیزش مرا تا ته می‎سوزاند ... نه، من دیگر نمی‎توانم خود را کنتذل کنم. زمانش فرا رسیده است که به همه چیز پایان دهم. شاید که روحم نابود شود! من می‎روم و خود را در سوراخ یخ غرق می‎کنم، و دیگر کسی مرا نخواهد دید! ــ
او با گامهای محکم به جلو می‎رود، به گروه دختران و اوسکانا می‎رسد و با صدائی محکم می‎گوید: "خدا نگهدار، اوسکانا! برای خود دامادی پیدا کن که باب میل توست، هر که را می‎خواهی می‎توانی احمق فرض کنی، مرا دیگر اما در این جهان نخواهی دید."
دختر زیبا به نظر شگفتزده شده بود، او میخواست چیزی بگوید، اما آهنگر با دست خداحافظی کرد و به رفتن ادامه داد.
هنگامیکه پسرها آهنگر را آنطور در حال رفتن می‎بینند از او می‎پرسند: "کجا می‎خواهی بروی، واکولا؟"
آهنگر به آنها می‎گوید "خدا نگهدار، برادران! اگر خدا بخواهد دوباره در آن دنیا همدیگر را خواهیم دید؛ ما دیگر در این دنیا با هم خوش نخواهیم گذراند! بدرود! مرا با خوبی به یاد داشته باشید! به پدر کوندرات بگوئید که برای روح گناه کارم نماز و دعا بخواند. شمع‎های جلوی عکس‎های معجزه گران و مریم مقدس را من گناهکار هنوز نکشیدم: من اینچنین در کارهای دنیوی غرق بودم. تمام دارائی من که در صندوقم است به کلیسا تعلق دارد. بدرود!"
آهنگر بعد از این کلمات گونی بر پشت از آنها دور می‎شود.
 پسرها می‎گویند: "او دیوانه است!"
یک پیرزن رهگذر پارسا غر غر کنان می‎گوید: "یک روح از دست رفته است! من می‎خواهم فوری بروم و به مردم اطلاع بدهم که چطور آهنگر خود را دار زده است!"

واکولا بعد از گذشتن از چند خیابان عاقبت می‎ایستد تا نفس تازه کند. او از خود می‎پرسد ــ من واقعاً به کجا می‎روم؟ هنوز همه چیز از دست نرفته است. من هنوز می‎خواهم راه دیگری را امتحان کنم و به نزد پاسیوک Pazjuk خیکی زاپوروگری Saporoger بروم. می‎گویند که او تمام شیاطین جهان را می‎شناسد و می‎تواند هر کاری که می‎خواهد انجام دهد. من پیش او می‎روم، روح من در هر حال نابود خواهد گشت. ــ
شیطان که مدت درازی در گونی قرار داشت، با این کلمات از شادی شروع به رقصیدن می‎کند؛ اما آهنگر فکر می‎کند که دستش به گونی برخورد کرده است، با مشت قوی خود به گونی می‎کوبد، آن را بر روی شانه تکان می‎دهد و به پیش پاسیوک خیکی می‎رود.
این پاسیوک خیکی زمانی واقعاً زاپروگر بوده است؛ هیچکس نمی‎دانست که آیا او را از اسیتچ Ssjetsch بیرون رانده‎اند یا او خودش آنجا را ترک کرده است. او از مدت‎ها پیش، از ده سال پیش، شاید هم از پانزده سال پیش در دیکانکا زندگی می‎کرد؛ در ابتدا مانند یک زاپروگر حقیقی زندگی می‎کرد: او کار نمی‎کرد، سه چهارم از روز را می‎خوابید، به اندازه شش کشاورز غذا می‎خورد و با یک جرعه سطل پر از آب را می‎نوشید؛ همه اینها هم در او جا می‎گرفتند، زیرا پاسیوک گرچه کوتاه قد بود، اما تا حد بسیار قابل توجه‎ای چاق بود. او همچنین شلوار گشادی بر پا می‎کرد که پاهایش در آن حتی با برداشتن گام‎های بلند هم اصلاً قابل دیدن نبودند و به نظر می‎رسید که یک بشکه شراب در خیابان در حال قلطیدن است. شاید به همین دلیل خیکی نامیده می‎شد. هنوز مدت درازی از آمدن او به دهکده نگذشته بود که همه خوب می‎دانستند او یک استاد جادوگر است. وقتی کسی بیمار می‎گشت، فوری پاسیوک را برای آمدن خبر می‎کردند؛ او کافی بود فقط چند کلمه زیر لب زمزمه کند و بیماری بخار می‎گشت و به هوا می‎رفت. پیش آمده بود که در گلوی اشرافزاده گرسنه‎ای تیغ ماهی گیر کرده باشد؛ پاسیوک چنان با مهارت با مشت به پشت او می‎کوبید که تیغ ماهی فوری مسیر قانونی را طی می‎کرد، بدون آنکه به گلوی اشرافی فرد خسارتی وارد آید. در این اواخر مردم او را کمتر می‎دیدند. دلیل آن شاید تنبلی او بود، شاید هم مشکل از در عبور کردن که سال به سال برایش سخت‎تر می‎گشت. حالا مردمی که چیزی از او می‎خواستند باید زحمت رفتن پیش او را به خود می‎دادند.
آهنگر با وحشت در را باز می‎کند و پاسیوک را می‎بیند که به رسم ترکها چهار زانو در برابر یک چلیک کوچک بر روی زمین چمباته زده است، در یک کاسه کوفته سیب‎زمینی قرار داشت. این کاسه انگار عمداً در ارتفاع دهانش قرار داشت. بدون آنکه به خود حرکتی بدهد سرش را روی کاسه خم کرده بود، سس را هورت می‎کشید و گاهی با دندان یک کوفته را برمی‎داشت.
واکولا با خود فکر می‎کند ــ نه، این از تچوب هم تنبل‎تر است: او لااقل با قاشق غذا می‎خورد، اما این نمی‎خواهد حتی دستش را تکان بدهد!
کوفته‎ها چنان پاسیوک را به خود مشغول ساخته بودند که به نظر می‎آمد داخل شدن آهنگر و تعظیم کردن او در در آستانه در را اصلاً متوجه نشده است.
واکولا می‎گوید "پاسیوک، من برای خواهشی از تو به اینجا آمده‎ام" و بار دیگر تعظیم می‎کند.
پاسیوک خیکی سرش را بلند می‎کند و دوباره شروع به بلعیدن کوفته‎ها می‎کند.
آهنگر با کوشش به تسلط بر خود می‎گوید: "مردم می‎گویند، بد به حساب نیاور ... من این را بخاطر اهانت به تو نمی‎گویم ــ مردم می‎گویند که تو کمی با شیطان خویشاوندی."
واکولا بعد از گفتن این کلمات فوری وحشتزده می‎شود، زیرا فکر می‎کرد که آن را بی پرده گفته و کلمات غیر دوستانه را به اندازه کافی لطیف نساخته است؛ او انتظار داشت که حالا پاسیوک بشگه و کاسه‎ها را بردارد و به سمت سر او پرتاب کند؛ به این خاطر او خود را کمی کنار می‎کشد و دستش را آماده نگه می‎دارد تا سس داغ به صورتش پاشیده نشود.
اما پاسیوک به او نگاه می‎کند و به بلعیدن کوفته‎ها ادامه می‎دهد.
آهنگر جرئت می‎یابد و تصمیم به ادامه گفتن می‎گیرد: "پاسیوک، من پیش تو آمده‎ام. خدا به تو هرچه خوبی و همچنین نان متناسب بدهد! (آهنگر می‎توانست گاهی از یک کلمه کوچک تازه مد شده استفاده کند؛ این را در پولتاوا هنگامیکه نرده‏های اطراف خانه کاپیتان را رنگ می‎زد آموخته بود.) پاسیوک، من گناهکار باید نابود شوم! هیچ چیز در جهان نمی‎تواند به من کمک کند. من حالا باید از خود شیطان برای کمک گرفتن خواهش کنم" و هنگامیکه او پاسیوک را ساکت می‎بیند می‎گوید: "چه باید بکنم؟"
پاسیوک بدون آنکه او را نگاه کند پاسخ می‎دهد "اگه تو به شیطان محتاجی پس برو پیش شیطان!" و به بلعیدن کوفته‎ها ادامه می‎دهد.
آهنگر جواب می‎دهد "به همین دلیل هم پیش تو آمده‎ام" و تعظیم می‎کند. "من فکر می‎کنم بجز تو کسی راه رفتن پیش او را نمی‎داند."
پاسیوک کلمه‎ای نمی‎گوید و آخرین کوفته را می‎بلعد.
آهنگر به او اصرار می‌کند "انسان خوب، به من لطف کن، این را از من دریغ نکن! اگر تو گوشت خوک لازم داشته باشی، کالباس، یا آرد گندم، یا بگوئیم پارچه کتانی، ارزن یا یک چنین چیزهائی ... همانطور که در بین انسان‎های خوب معمول است .... من خساست نخواهم کرد. حداقل به من بگو، برای مثال، چطور می‎توان راه رفتن پیش او را یافت؟
پاسیوک خونسرد و بدون آنکه تکانی به خود بدهد می‎گوید: "کسی که شیطان را بر پشت خود حمل می‎کند احتیاج به رفتن راه درازی ندارد"
واکولا انگار که بر پیشانی پاسیوک توضیخ این کلمات نوشته شده باشد به او خیره شده بود. و‎ در حالیکه دهان نیمه گشوده‎اش آماده بود تا اولین کلمه را مانند کوفته ببلعد از خود می‎پرسد ــ او چه می‎گوید؟ ــ
اما پاسیوک سکوت اختیار کرده بود.
در این لحظه واکولا متوجه می‎گردد که حالا در جلوی پاسیوک نه کوفته و نه یک بشکه؛ بلکه بجایش بر روی زمین در جلوی او دو قابلمه چوبی قرار داشتند: یکی با شیرینی پنیر، دیگری با خامه پر شده بود. افکار و چشم‎هایش ناخواسته به این غذاها دوخته شده بود: او به خودش می‎گوید ــ ببینیم چه می‎شود، و چگونه پاسیوک شیرینی کیک پنیر را خواهد خورد. او حتماً نمی‎خواهد خود را برای خوردن خم سازد، تا آن‎ها را مانند کوفته‎ها بخورد؛ این کار چندان آسان هم نیست: آدم باد اول کیک پنیری را درون خامه فرو کند. ــ
هنوز لحظه‎ای از فکر کردن به این موضوع نگذشته بود که پاسیوک دهانش را باز می‎کند، به کیک نگاهی می‎اندازد و دهانش را بیشتر باز می‎کند. یک شیرینی از کاسه بیرون می‎جهد، درون خامه می‎افتد، بعد خودش را به روی دیگر می‎چرخاند، به بالا می‎پرد و به دهان پاسیوک پرواز می‎کند. پاسیوک آن را می‎خورد و دهانش را دوبازه باز می‎کند؛ یکی دیگر از شیرینی‎ها به همان نحو داخل دهان او می‎شود. برای پاسیوک فقط زحمت جویدن و قورت دادن باقی مانده بود.
آهنگر فکر می‎کند ــ چه معجزه‎ای! ــ  و دهانش از تعجب کاملاً باز می‎شود، در همین لحظه متوجه یک شیرینی که می‎خواست در دهان او هم بپرد می‎گردد. شیرینی لب‎هایش را به خامه آغشته ساخته بود. آهنگر شیرینی را از خود دور می‎سازد، دهانش را پاک میکند و به این فکر می‎افتد که چه معجراتی در جهان وجود دارند  و چه تردستی‎هائی می‎تواند شیطان به انسان‎ها یاد بدهد؛ در این حال دوباره به این اندیشد که تنها پاسیوک می‎تواند به او کمک کند.
ــ من می‎خواهم یک بار دیگر در برابرش تعظیم کنم ... باید او به من درست توضیح بدهد ... اما، لعنت! امروز روز روزه گرفتن است، و او شیرینی می‎خورد! من واقعاً چه آدم احمقی هستم: من اینجا ایستاده‎ام و مرتکب گناه می‎شوم! برگرد! ... ــ و آهنگر پارسا به سرعت خانه را ترک می‎کند.
اما شیطان که در گونی نشسته بود و خوشحالی می‎کرد، نمی‎توانست نحمل کند که چنین شکار عالی‎ای از دستش فرار کند. هنوز مدتی از گذاشتن گونی بر زمین نگذشته بود که او به بیرون می‎جهد و خود را مانند سوارکاری بر روی گردن آهنگر می‎نشاند.
سرما در اندام آهنگر می‎دود، او وحشت می‎کند، رنگش می‎پرد و نمی‎دانست چه باید بکند؛ او میخواست صلیبی بر سینه بکشد ... اما شیطان پوزه سگ مانندش را سریع به سمت گوش راست او خم می‎کند و می‎گوید: "این منم، دوست تو؛ برای دوست و رفیقم هر کاری انجام می‎دم! من به تو پول می‎دم، هر چقدر که بخوای!" و در گوش چپ او سوت می‎زند. و دوباره در گوش راستش زمزمه می‎کند: "اوکسانا همین امروز از آن ما می‎شه."
آهنگر متفکرانه آنجا ایستاده بود.
عاقبت او می‎گوید: "باشه، با این قیمت آماده‎ام به تو تعلق داشته باشم!"
شیطان دست‎هایش را بالای سر می‎برد و کف می‎زند و از شادی بر روی گردن آهنگر شروع به چهار نعل تاختن می‎کند. او می‎اندیشد ــ حالا به تله افتادی، آهنگر! حالا می‎خوام از تو برای تمام نقاشی‎ها و دروغ‎هائی که در باره شیطان میگی ازت انتقام بگیرم! رفقام وقتی بفهمن که مرد پارسای دهکده در دستای منه چه خواهند گفت! ــ
اینجا شیطان از شادی بخاطر این اندیشه که چگونه او در جهنم همجنسان دم دار خود را دست خواهد انداخت، و چطور شیطان لنگی که در میان آنها بعنوان مبتکرترین معروف بود را عصبانی خواهد کرد می‎خندد.
شیطان هنوز همانطور چمباته زده بر روی گردن آهنگر، انگار که می‎ترسید کسانی او را از چنگش درآورند می‎گوید: "خب، واکولا! تو می‎دونی که هیچ چیزی بدون قرارداد انجام نمی‎گیره."
آهنگر می‎گوید "من آماده‎ام! من شنیده‎ام که آدم پیش شماها قراردادها را با خون امضاء می‎کنند؛ صبر کن، من می‎خواهم یک میخ از جیبم در بیاورم!" او دستش را به پشت می‎برد و دم شیطان را می‎گیرد.
شیطان خنده کنان فریاد می‎کشد: "تو آدم شوخ! ول کن، شوخی بسه!"
آهنگر می‎گوید "صبر کن، عزیزم! از این کار خوشت میاد؟" و با این کلمه صلیبی بر سینه خود می‎کشد و شیطان مانند بره‎ای آرام می‎شود. او در حالیکه شیطان را از دم گرفته و روی زمین می‎کشید می‎گوید: "صبر کن. به تو یاد خواهم داد که دیگر مردم صادق و مسیحی خوب را به انجام گناه نفریبی!"
آهنگر خود را مانند سوارکاران روی او می‎نشاند و دستش را برای کشیدن صلیبی دیگر بلند می‎کند.
شیطان رقت‎انگیز ناله می‎کند "واکولا، رحم کن! من هر کاری که بخوای می‎کنم. فقط روحمو آزاد کن تا من به این وسیله توبه کنم. این عکس وحشت‎انگیز صلیب ذو هم روی من رسم نکن!"
حالا کاملاً آواز دیگری می‎خوانی، آلمانی لعنتی! حالا می‎دانم که چه باید بکنم. فوری منو بر پشت‎ات حمل می‎کنیً می‎شنوی؟ مانند پرنده‎ای پروار کن!"
شیطان غمگین می‎پرسد: "به کجا؟
"به طرف پترزبورگ Petersburg، مستقیم به نزد تزارین!" و آهنگر هنگام احساس صعود در هوا از وحشت خشکش زده بود.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 6:0  توسط سعید از برلین  |