قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

اوکسانا مدت درازی آنجا ایستاد و در باره کلمات عجیب آهنگر فکر کرد. در درونش چیزی نجوا می‎کرد که او با آهنگر ظالمانه رفتار کرده است. ــ اگر او واقعاً تصمیم به کار وحشتناکی بگیرد؟ امکان انجام این کار خیلی آسان است! شاید آهنگر از غم و اندوه عاشق دختر دیگری شود و او را از روی خشم برای زیباترین دختر دهکده معرفی کند؟ ــ اما نه، او مرا دوست دارد. اما من خیلی زیبا هستم! او کسی را به من ترجیح نخواهد داد؛ او فقط شوخی و تظاهر می‎کند. او حتماً پس از گذشت ده دقیقه برای دیدن من دوباره بازمی‎گردد. من واقعاً سختگیرم. من باید یک بار به او اجازه بدهم بدون اجازه یک بوسه از من برباید. بعد چه زیاد او خوشحال خواهد گشت! و دختر زیبای بوالهوس دوباره مشغول شوخی با دوستانش می‎شود.
یکی از دخترها می‎گوید: "صبر کنید! آهنگر گونی‎هایش را اینجا جاگذاشته است؛ ببینید چه چیزهای عجیبی هستند! او حتماً برای آواز خواندن هدایای دیگری هم گرفته است؛ در هر گونی یک سوم آسمان قرار دارد و همینطور کالباس‎ها و نان‎های فراوان. عالی‎ست! می‎توانیم تمام تعطیلات را با آنها سورچرانی کنیم."
اوسکانا حرف او را قطع می‎کند: "اینها گونی‎های آهنگر هستند؟ ما می‎خواهیم آنها را سریع به اتاق من ببریم و ببینیم چه چیزهائی در آنهاست." و همه خندان با این پیشنهاد موافقت می‎کنند.
در حالیکه آنها تلاش می‎کردند گونی ها را به کول بگیرند ناگهان دسته جمعی فریاد می‎کشند: "اما ما نمی‎توانیم آنها را بلند کنیم!"
اوکسانا می‎گوید: "صبر کنید، ما می‎خواهیم یک سورتمه بیاوریم و گونی‎ها را توسط آن پیش من ببریم."
و تمام گروه برای آوردن سورتمه به راه می‎افتد.
در این میان زندانی‎ها در گونی حوصله‎شان واقعاً سر رفته بود، گرچه کویستر در گونی خود با انگشت یک سوراخ بزرگ ایجاد کرده بود، اما فقط اگر کسی در آنجا نمی‎بود، شاید به این ترتیب او راهی می‎یافت و از گونی خود را نجات می‎داد؛ اما در حضور مردم از گونی به بیرون خزیدن و خود را مورد تمسخر قرار دادن ... این مانعی بود؛ او تصمیم می‎گیرد انتظار بکشد، و فقط در زیر چکمه‎های تچوب آهسته می‎نالید. تچوب هم کمتر از او تشنه آزادی نبود، زیرا او در زیر خود چیزی را احساس می‎کرد که نشستن بر رویش به طور وحشتناکی ناراحت کننده بود. اما او پس از شنیدن پیشنهاد دخترش آرام می‎گیرد و حالا دیگر نمی‎خواست به بیرون بخزد، زیرا او فکر کرده بود که باید هنوز تا خانه‎اش حداقل صد قدم و شاید هم دویست قدم راه باشد؛ و اگر او حالا از گونی به بیرون می‎خزید، به این ترتیب باید اول خود را می‎تکاند، دگمه‎های پالتویش را می‎بست و کمربندش را محکم می‎کرد ــ چه کار زیادی! بعلاوه کلاهش در خانه اسولکا جامانده بود. بهتر این است که دخترها با سورتمه او را به خانه بکشند.
اما ماجرا بر خلاف انتظار تچوب کاملاً طوری دیگر پیش می‎رود. در حالی که دخترها در جستجوی سورتمه بودند، دهقان پیر و نحیف با خلق و خوئی بد از میخانه بیرون می‎آید. میخانه‎چی نمی‎خواست به او نسیه مشروب بدهد. او می‎خواست در میخانه منتظر بماند تا شاید نجیب‎زاده پارسائی بیاید و او را به مشروب دعوت کند؛ اما نجیب‎زادگان همگی با لجاجت در خانه مانده بودند و بعنوان مسیحیان صادق غذای شیرین کوتیای Kutja شب عید خود را در جمع خانواده می‎خوردند. حالا در حالی که دهقان پیر در باره فساد اخلاق و قلب چوبی زن یهودی صاحب میخانه فکر می‎کرد گونی‎ها را می‎بیند و شگفتزده توقف می‎کند: "نگاه کن، چه گونی‎هائی را در خیابان جاگذاشته‎اند"، او در حالیکه به اطراف نگاه می‎کند می‎گوید: "احتمالاً در آنها گوشت خوک هم است. چه کسی چنین خوش شانس بوده که بخاطر آواز خواندن این همه هدیه گرفته است!؟ چه گونی‎های عظیمی! فکر می‎کنم که آنها پر از نان قهوه‎ای و نان گندم باشند. اگر اینطور باشد خوب است؛ و حتی اگر فقط نان معمولی هم در آنها باشد بد نیست: زن یهودی برای هر نان یک گیلاس مشروب می‎دهد. من می‎خواهم گونی‎ها را قبل از اینکه دیگران آنها ببیند با خود ببرم."
او با این کلمات قصد داشت گونی حامل تچوب و کویستر را بر دوش گذارد، اما احساس می‎کند که گونی سنگین است.
او به خود می‎گوید: "نه، به تنهائی قابل به حمل کردنش نیستم. اما شاپووالنکوی Schapowalenko بافنده انگار که صدایش کرده باشند می‎آید. شب بخیر، اوستآپ Ostap!"
بافنده می‎گوید "شب بخیر" و می‎ایستد.
"کجا می‎ری؟"
"من فقط جائی می‎رم که پاهام منو می‎کشند."
"مرد خوب، به من در حمل گونی‎ها کمک کن! کسی آنها را با هدایائی که بخاطر آواز خواندن گرفته است در خیابان انداخته. ما این غنائم را با هم تقسیم می‎کنیم."
"گونی‎ها؟ در گونی‎ها چی قرار داره: نان قهوه‎ای یا نان سفید؟"
"من فکر می‎کنم که پر از انواع نان‎ها باشد."
آنها سریع دو قطع تخته از نرده می‎کنند، گونی را رویش قرار می‎دهند و آن را بر روی شانه با خود می‎برند.
بافنده در بین راه می‎پرسد: "گونی را به کجا حمل می‎کنیم؟ به میخانه؟"
"من هم فکر کردم آن را به میخانه ببریم، اما زن یهودی لعنتی باور نمی‎کنه، او فکر می‎کنه که ما گونی را از جائی دزدیده‎ایم؛ بعلاوه من همین حالا از میخانه برمی‎گردم. ما می‎خواهیم آن را به خانه من حمل کنیم. آنجا کسی مزاحم ما نخواهد شد: زن من خانه نیست."
بافنده محتاطانه می‎پرسد: "آیا واقعاً زنت در خانه نیست؟"
دهقان پیر می‎گوید: "خدا را شکر، من هنوز کاملاً دیوانه نشده‎ام. حتی شیطان هم نمی‎تواند حالا مرا جائی که او است ببرد. من فکر می‎کنم که او تا صبح با زن‎ها پرسه بزند."
زن دهقان پیر وقتی سر و صدائی را که دو دوست در راهرو می‎کردند می‎شنود می‎گوید "کی آنجاست؟" و در را باز می‎کند.
مرد دهقان خشکش می‎زند.
بافنده می‎گوید: "گاومان زائید!"
همسر دهقان پیر مانند یک جواهر بود که مانندش اغلب در جهان پیدا نمی‎شود. مانند شوهرش تقریباً هرگز در خانه نبود و تمام روز را با انواع دختر عمو و عمه‎ها و پیرزنان ثروتمندی که چاپلوسی‎شان را می‎کرد می‎گذراند و در پیش آنها با اشتهای زیاد غذا می‎خورد؛ فقط صبح‎های زود با شوهرش زد و خورد می‎کرد، زیرا که فقط در این زمان گاهی شوهرش را می‎دید. خانه‎اش دو برابر پیرتر از شلوار گشاد کارمند شهرداری بود. قسمتی از سقف به کلی خالی از کاه و نی و از نرده‎های جلوی خانه‎اش فقط چند تخته باقی مانده بود، زیرا هیچ انسانی به هنگام ترک خانه‎اش چوبی برای دفاع در مقابل سگ‎ها با خود برنمی‎داشت، با این امید که بتواند یک تخته از نرده خانه دهقان پیر جدا کرده و بردارد. اجاق اغلب سه روز روشن نمی‎گشت. همه آنچه را که زن در پیش مردم گدائی می‎کرد از شوهرش مخفی نگاه می‎داشت و اغلب شکارهای او را هم اگر شوهرش فرصت عوض کردن آنها با مشروب را بدست نمی‎آورد از آن خود می‎کرد. مرد دهقان با تمام بی تفاوتی‎اش اما با کمال میل عقب نمی‎نشست و به این دلیل همیشه خانه را با چند ورم در زیر چشم ترک می‎کرد، در حالیکه زنش ناله کنان پیش پیرزنان دیگر می‎رفت تا در باره ستیزه جوئی و بد رفتاری‎های شوهرش گزارش دهد.
آدم می‎تواند به راحتی تصور کند که بافنده و مرد دهقان بخاطر دیدن غیر منتظره زن چه اندازه متحیر بودند. آنها گونی را بر روی زمین می‎گذارند، خود را جلوی آن قرار می‎دهند و یه این وسیله سعی می‎کنند دیده نشود؛ اما دیگر دیر شده بود، زن نمی‎توانست در حقیقت با چشمان پیرش خوب ببیند، اما متوجه گونی می‎شود و با چهره‎ای که در آن چیزی مانند شادی یک قوش قرار داشت می‎گوید. "پس اینطور! این قشنگ است که این همه آواز خوانده‎اید! همیشه انسان‎های خوب این کار می‎کنند؛ اما من فکر می‎کنم که شماها آن را از جائی باید دزدیده باشید. فوری به من نشان بدید، می‎شنوید، فوری گونی را به من نشان بدید!"
دهقان پیر می‎گوید "شیطان کله طاس به تو نشان خواهد داد، اما ما نشان نمی‎دهیم" و حالت مغرورانه‎ای به خود می‎گیرد.
بافنده می‎گوید: "به تو چه ربطی دارد؟ ما با هم آواز خواندیم و نه تو."
زن فریاد می‎کشد "نه، تو گونی را به من نشان خواهی داد، تو می‎خواره بی ارزش!" و در حالیکه به زیر چانه پیر مرد می‎کوبد سعی می‎کند خود را به گونی برساند.
اما بافنده و دهقان پیر شجاعانه از گونی دفاع می‎کردند و زن را به عقب نشینی وادار می‎سازند. اما آنها هنگامیکه زن با میله اجاق به داخل راهرو می‎دود زمان زیادی برای فکر کردن نداشتند. زن با آن سریع به دست شوهرش می‎زند، به بافنده بر پشت او و در کنار گونی می‎ایستد.
بافنده هنگامیکه به خودش می‎آید می‎گوید: "چرا اجازه دادیم داخل راهرو شود؟"
دهقان پیر خونسرد می‎پرسد: "بله، چرا گذاشتیم داخل راهرو شود؟ بگو، چرا گذاشتی داخل راهرو شود؟"
بافنده پس از لحظه کوتاهی سکوت در حال خاراندن پشتش می‎گوید: "میله اجاقتان حتماً از آهن است! زن من سال پیش در بازار یک میله اجاق خرید، سه چهارم روبل برایش پرداخت: زیاد بدنیست ... اصلاً درد نمی‎آورد ..."
در این بین زن پیروزمندانه چراغ پیه‎سوز را روی زمین می‎گذارد، گونی را باز می‎کند و به داخل آن می‎نگرد. اما چشم‎های پیرش که با آن گونی را خوب دیده بود این بار اشتباه می‎بینند "هی، اینجا یک گراز کامل قرار دارد!"، بعد فریاد می‎کشد و از خوشحالی کف می‎زند.
بافنده می‎گوید "یک گراز! می‎شنوی: یک گراز کامل!" و مرد دهقان را به کناری هل می‎دهد. "فقط تو مقصری!"
دهقان پیر شانه بالا می‎اندازد و می‎گوید: "کاریش نمی‎شود کرد!"
"نمی‎شود کاریش کرد؟ چرا همینجور اینجا ایستاده‎ایم؟ باید گونی را پس بگیریم! شروع کن!"
بافنده در حال پیشروی به سوی زن فریاد می‎کشد: "برو کنار، برو کنار! گراز به ما تعلق دارد!"
دهقان پیر در حال نزدیک‎تر کردن خود به زن فریاد می‎کشد: "برو، برو، زن شطان صفت! این شکار مال تو نیست!"
زن دوباره میله را به دست می‎گیرد. اما تچوب در این لحظه از گونی به بیرون می‎خزد، در وسط راهرو می‎ایستد و مانند انسانی که تازه از خوابی طولانی برخاسته باشد بدنش را کش می‎دهد.
زن فریاد می‎کشد، با دست‎هایش به باسن خود می‎کوبد، و همه بی اراده دهانشان باز مانده بود.
دهقان پیر با چشم‎های گشاد گشته می‎گوید: "چرا این زن احمق می‎گوید که آن یک گراز است! این که اصلاً گراز نیست!"
بافنده می‎گوید "نگاه کن، چه انسانی در گونی افتاده است!" و از وحشت به عقب پس می‎کشد. "تو هرچه می‎خوای می‎تونی بگی، اما در این قضیه شیطان دست دارد!"
دهقان پیر با شناختن تچوب فریاد می‎کشد: "این که تچوب است!"
تچوب با لبخند می‎پرسد "و تو چه فکر می‎کنی؟ آیا نیرنگ خوبی به کار نبردم و براتون خوب بازی نکردم؟ شماها می‎خواهید منو مثل گوشت خوک بخورید؟ صبر کنید، من براتون یک خبر خوشحال کننده دارم: در گونی چیز دیگری هم است، اگر هم یک گراز نباشد، اما مطمئناً یک بچه خوک یا چیز زنده‎ای باید باشد. در زیر من مدام چیزی تکان می‎خورد."
بافنده و مرد دهقان به سمت گونی هجوم می‎برند، زن طرف دیگر گونی را می‎گیرد و اگر کویستر که حالا می‎دید نمی‎تواند هیچ جای دیگری مخفی شود از گونی خارج نمیگشت زد و خوردی دیگر درمی‎گرفت.
زن از وحشت منجمد شده بود.
بافنده وحشتزده فریاد می‎کشد: "اینجا یکی دیگر هم وجود دارد! شیطان می‎داند که در جهان چه خبر است ... سر آدم به چرخش می‎افتد ... حالا مردم به جای نان و سوسیس آدم در گونی‎ها می‎اندازند!"
تچوب که از همه بیشتر شگفتزده شده بود می‎گوید: "این که کویستر است! آه، این اسولوکا! آدم را در گونی می‎کند ... به این دلیل در اتاقش این همه گونی دیدم ... حالا همه چیز را می‎دانم: او دو انسان داخل هر گونی کرده بود. و من فکر می‎کردم که او فقط به من ... پس این اسولوکا یک چنین زنی‎ست!"

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:55  توسط سعید از برلین  |