قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

زن بافنده چاق میان عده‎ای از زنان دیکانکا در وسط خیابان ایستاده بود و با لکنت می‎گفت: "غرق شده به خدا، غرق شده! اگه آهنگر غرق نشده باشه من از اینجا دیگه تکون نمی‎خورم!"
زنی با بالاپوش قزاقی، با بینی‎ای بنفش رنگ و با جنباندن دست فریاد می‎زد: "پس من یک دروغگو هستم؟ آیا گاو کسی رو دزدیدم؟ مگه کسی رو با نگاه بد جادو کردم که هیچکی نمی‎خواد حرفمو باور کنه؟ من دیگه آب نمی‎نوشم، اگه پرپرتسکیها Perepertschicha با جفت چشماش ندیده باشه که آهنگر خودشو دار زده!"
دستیار قاضی که از خانه تچوب به آنجا رسیده بود می‎ایستد و می‎گوید: "آهنگر خود را دار زده است؟ چه داستان جالبی!" و خود را به زنانی که مشغول صحبت بودند نزدیک می‎سازد.
زن بافنده جواب می‎دهد: "تو پیرزن می‎خواره، بهتره که بگی دیگه مشروب نمی‎نوشی! آدم باید مثل تو دیوونه باشه که خودشو دار بزنه! آهنگر خودشو غرق کرده! او در سوراخ یخ خودشو غرق کرده! من از این خبر به همون اندازه مطمئنم که اطمینان دارم تو در میخانه بودی."
زن بینی بنفش با عصبانیت جواب می‎دهد: "بی حیا! چه اتهامی می‎زنه؟ بهتر این بود که ساکت می‎موندی، آدم بی ارزش! آیا من نمی‎دونم که کویستر هر شب پیش تو میاد؟"
زن بافنده فریاد می‎کشد: "چی، کویستر؟ کویستر پیش کی میاد؟"
خانم کویستر جیغ می‎زند "کویستر؟" و خود را با فشار به دو زنی که فریاد می‎کشیدند نزدیک می‎سازد: "بهتون نشون می‎دم! چه کسی از کویستر صحبت کرد؟"
زن بینی بنفش زن بافنده را نشان می‎دهد و می‎گوید: کویستر پیش او مهمونی میره!"
خانم کویستر می‎گوید "پس این سگ پیر توئی!" و به سمت زن بافنده هجوم می‎برد. "پس تو همون جادوگری هستی که شوهرمو برای اینکه پیشت بیاد با گیاه‎های شیطانی گیج و جادو کرده؟"
زن بافنده در حال عقب نشینی می‎گوید: "شیطان، راحتم بذار!"
خانم کویستر می‎گوید: "تو جادوگر لعنتی، تو نباید دیگه فرزنداتو ببینی! بی ارزش! تف!" و به چشمان زن بافنده تف می‎اندازد. زن بافنده قصد داشت همان کار را با او انجام دهد، اما بجای چشمان خانم کویستر به صورت اصلاح شده دستیار قاضی که برای بهتر شنیدن کاملاً نزدیک زنان شده بود تف می‎کند.
دستیار قاضی در حال پاک کردن صورتش با لبه کت شلاق خود را بلند کرده و می‎گوید: "زن فرومایه!". این حرکت همه را مجبور می‎سازد که در حال لعنت فرستادن از هم جدا و پراکنده شوند. دستیار قاضی می‎گوید "چه رذالتی!" و در حالیکه همچنان صورتش را پاک می‎کرد ادامه می‎دهد "بنابراین آهنگر خودش را غرق ساخته! خدای من! اما چه نقاش خوبی بود! چه چاقوها، داس‎ها و گاوآهن‎های خوبی می‎ساخت! چه قدرتی در او نهفته بود! بله، چنین آدم‎هائی در دهکده زیاد نداریم. به همین دلیل در گونی به نظرم آمد که این بیچاره خلق و خوی خوبی نداشت. در آن وقت ما آهنگر را داشتیم! او هنوز زندگی می‎کرد، و حالا او دیگر نیست! من قصد داشتم اسب ماده‎ام را برای نعل کردن پیش او ببرم! ...". دستیار قاضی پر از چنین افکار مسیحیانه‎ای آهسته به سمت خانه‎اش می‎رود.
هنگامیکه این شایعات به گوش اوسکانا می‎رسند آرامش خاطر خود را از دست می‎دهد. البته او به چشم‎های پرپرتسکیها و صحبت‎های زن بافنده اطمینان کمی داشت: او می‎دانست که آهنگر به اندازه کافی خداترس می‎باشد که روحش را به تباهی نیندازد. اما اگر او واقعاً با این تصمیم رفته بوده باشد که دیگر به دهکده بازنگردد؟ چنین جوان عالی‎ای حتی در محل‎های دیگر هم پیدا نمی‎شود. آهنگر اما او را خیلی دوست داشت! از همه بیشتر خلق و خوی‎اش را تحمل کرده بود ... دختر زیبا تمام شب را در زیر پتو از این پهلو به آن پهلو می‎غلطید و نمی‎توانست بخوابد. بعد آرام می‎شد و تصمیم می‎گرفت به چیزی فکر نکند، اما با این وجود باز هم فکر می‎کرد. دختر زیبا می‎سوخت و صبح تا بناگوش عاشق آهنگر شده بود.
تچوب در باره سرنوشت آهنگر نه ابراز شادی می‎کرد و نه غمگین بود. افکارش فقط به یک چیز مشغول بود: او نمی‎توانست بی وفائی اسولوکا را فراموش کند و با آنکه خواب‎آلود بود شروع به لعنت فرستادن می‎کند.
صبح آغاز می‎گردد. کلیسا قبل از طلوع آفتاب پر از انسان بود. زنان سالخورده با روسری و کت‎های سفید در مقابل درب کلیسا پارسامنشانه بر سینه خود صلیب رسم می‎کردند و زنان نجیب‎زاده در کت‎های سبز و زرد، بعضی حتی با لباس‎های رو آبی رنگ با راه راه طلائی بر پشت در جلوی آنها ایستاده بودند. دخترها که روبان تمام مغازه‎ها را بر سر بسته بودند و بر گردن تعداد زیادی گردنبند از صلیب و سکه حمل می‎کردند، به خود زحمت می‎دادند تا حد امکان نزدیک دیوار مقدس بیایند. در جلو اما اعیان و کشاورزان ساده با سبیل‎ها و گردن‎های کلفت و چانه‎های اصلاح کرده ایستاده بودند، تقریباً همه با پالتوهائی که از زیر آنها روپوش سفید و در نزد بعضی همچنین روپوش آبی رنگ دیده می‎گشت. بر چهره همه، هر جا که آدم نگاه می‎کرد، حال و هوای جشن کریسمس منعکس بود. دستیار قاضی با فکر کردن به کالباس‎هائی که او بعد از مراسم جشن خواهد خورد لبش را می‎لیسید؛ دخترها به این فکر می‎کردند که چگونه با پسرها بر روی یخ بدوند؛ پیرزن‎ها نماز و دعایشان را پارسایانه‎تر از همیشه زمزمه می‎کردند. آدم در تمام کلیسا می‎شنید که چگونه قزاق سوربیگاس خود را با پیشانی تا به روی زمین خم می‎کرد. تنها اوکسانا پریشان خیال آنجا ایستاده بود: او هم دعا می‎کرد و هم دعا نمی‎کرد. در قلبش احساس‎های مختلفی هجوم می‎بردند، یکی عصبانی و غمگین‎تر از دیگری، طوریکه چهره‎اش فقط برانگیختگی شدیدی را نمایان می‎ساخت؛ در چشمانش اشگ می‎لرزید. دخترها نمی‎توانستند دلیل آن را درک کنند و حتی نمی‎توانستند حدس بزنند که آهنگر دلیل آن می‎باشد. اما اوکسانا تنها کسی نبود که به آهنگر فکر می‎کرد. همه مردم متوجه بودند که جشن کریسمس کامل نیست، که در واقع کسی در آن کم است. متأسفانه صدای کویستر به دلیل سفرش در گونی گرفته بود و او آهسته و با صدائی لرزان می‎خواند؛ آواز خوان سفر کرده به آنجا در حقیقت صدای باس باشکوهی داشت، اما خیلی بهتر بود که آهنگر هم آنجا می‎بود. بعلاوه او تنها کسی بود که مقام اداره شورای کلیسا را دارا بود. مراسم صبح زود انجام شده بود، مراسم عشاء ربانی هم اجرا می‎گردد ... آهنگر واقعاً به کجا رفته بود؟
شیطان با آهنگر سوار بر پشتش باقیمانده شب را برای بازگشت سریع‎تر پرواز می‎کرد، و واکولا فوراً دوباره در کنار خانه‎اش بود. در این لحظه خروسی شروع به خواندن می‎کند.
آهنگر دم شیطان را که می‎خواست فرار کند می‎گیرد و فریاد می‎زند: "کجا؟ صبر کن دوست من، هنوز تمام نشده، من هنوز از تو تشکر نکرده‎ام."
و او ترکه‎ای برمی‎دارد، سه ضربه به او می‎زند، و شیطان بیچاره مانند کشاورزی که دستیار قاضی او را تنبیه مفصلی کرده باشد خیلی سریع از آنجا دور می‎گردد. چنین بود سرنوشت دشمن نژاد بشر، او بجای فریب دادن مردم و از راه به در کردن و ابله ساختن آنها، خودش فریب می‎خورد.
حالا واکولا داخل خانه می‎گردد و تا ظهر می‎خوابد. بعد از آنکه بیدار می‎شود و می‎بیند که خورشید در آسمان مستقیم ایستاده است وحشت می‎کند.
"من مراسم صبح زود و عشاء ربانی را از دست دادم."
و آهنگر خداترس دچار اندوه می‎گردد، زیرا که او به خود می‎گفت خدا برای مجازات بخاطر گناهان انجام داده و فاسد کردن روحش خواب را بر او مستولی ساخته است تا مانع شود که او در این جشن به کلیسا برود. اما او با گرفتن این تصمیم که هفته بعد در نزد کشیش اعتراف و به مدت یک سال تمام هر روز پنجاه بار زانو زده و دعا خواهد کرد بزودی آرام می‎گیرد. او به داخل اتاق نگاه می‎کند، اما آنجا کسی نبود: اسولوکا هنوز به خانه بازنگشته بود.
به آرامی کفش‎ها را از زیر پیراهنش در می‎آورد و دوباره از کار باارزشی که روی آن انجام داده شده بود و تجربه با ارزش شب گذشته تعجب می‎کند؛ او خود را می‎شوید، لباسش را عوض می‎کند، لباس‎هائی را که او از زاپوروگرها گرفته بود می‎پوشد، از صندوق کلاه پوست بره آبی رنگی را که پس از خریدن آن در پولتاوا تا آن روز بر سر نگذاشته بود و همینطور کمربند تازه‎ای با رنگ‎های مختلف بیرون می‎آورد؛ همه آنها را همراه با یک تازیانه قزاقی در بقچه‎ای می‎پیچد و مستقیم به نزد تچوب می‎رود.
تچوب وقتی آهنگر پیش او می‎رود چشمانش را باز می‎کند، و نمی‎دانست به چه خاطر باید بیشتر متعجب گردد: به این خاطر که آهنگر به دنیای زندگان بازگشته است و جرأت کرده نزد او بیاید، یا به این خاطر که او خود را مانند زاپوروگری‎ها آراسته است. بیشتر از آن اما وقتی تعجب می‎کند که واکولا بقچه را می‎گشاید و در برابرش یک کلاه نو و یک کمربند که مانندش را در دهکده ندیده بود بر روی میز قرار می‎دهد و روی پاهایش می‎افتد و با صدای عاجزانه‎ای می‎گوید: "رحم کن، پدر! عصبانی نشو! بفرما این هم یک تازیانه: بزن، هرچه که روحت می‎خواهد بزن. من آن را قبول می‎کنم؛ بزن، اما عصبانی نشو. تو و پدر مرده‎ام زمانی مانند دو برادر بودید، شماها با هم غذا خوردید و نوشیدید."
تچوب با خوشحالی‎ای مخفیانه می‎دید آهنگری که در دهکده به کسی اهمیت نمی‎دهد، و با دست خود سم اسب و یک سکه پنج کوپکی را مانند خمیر خم می‎کند، حالا چگونه جلوی پایش افتاده است. تچوب برای حفظ شأن و منزلت خود تازیانه را برمی‎دارد و سه بار بر پشت او می‎زند. "خب حالا، کافیه، بلند شو! همیشه به حرف مردم پیر گوش کن! ما می‎خواهیم آنچه در بین ما بوده را فراموش کنیم. خب، بگو که چی می‎خوای؟"
"پدر، اوکسانا را به همسری به من بده!"
تچوب لحظه‎ای فکر و به کلاه و کمر نگاه می‎کند: کلاه خیلی زیبا بود، کمر مانندش وجود نداشت؛ او به اسولوکای بی وفا فکر می‎کند و محکم می‎گوید: "باشه! سهم دامادی رو بفرست بیاد!
اوسکانا در حال داخل شدن از در و دیدن آهنگر فریاد می‎کشد "آه" و نگاهش را با تعجب و آتشین به او می‎دوزد.
واکولا می‎گوید: "ببین چه کفشی برات آوردم! کفشی‎ست که ملکه به پا می‎کند."
اوسکانا با نگاهی زودگذر به کفش و در حالیکه آن را با دست از خود دور می‎ساخت می‎گوید: "نه، نه! من به کفش احتیاج ندارم. من بدون کفش هم می‎خواهم ..." او حرفش را به پایان نمی‎رساند و چهره‎اش گلگون می‎گردد.
آهنگر نزدیک‎تر می‎شود و دست او را می‎گیرد؛ دختر زیبا نگاهش را به پائین می‎اندازد. او هرگز چنین زیبا به چشم نمی‎آمد. آهنگر با خوشحالی او را آرام می‎‎‎بوسد و چهره دختر گلگون‎تر و زیباتر می‎گردد.

یک بار اسقف از دیکانکا عبور می‎کرد، او آن محل زیبا را می‎ستاید و هنگامیکه از خیابان می‎گذشت به خانه تازه‎ای می‎رسد.
اسقف از زن زیبائی که بایک کودک در بغل در جلوی درب خانه ایستاده بود می‎پرسد: "این خانه نقاشی شده به چه کسی تعلق دارد؟"
زن که همان اوسکانا بود با تعظیمی جواب می‎دهد: "به واکولای آهنگر!".
اسقف در حال نگاه کردن به در و پنجره‎ها می‎گوید: "چه زیبا! یک کار خیلی زیبا!". پنجره‎ها دور تا دور قرمز رنگ شده بودند، و بر روی همه درها قزاقی با پیپی در دهان نقاشی شده بود.
اسقف بیشتر از آن اما واکولا را می‎ستاید، وقتی این خبر را می‎شنود که آهنگر توبه و طلب بخشایش خود در مقابل کلیسا را بجا آورده و تمام قسمت دست چپ کلیسا را بدون دستمزد با رنگ سبز و گل‎های سرخ نقاشی کرده است. این اما هنوز تمام کاری که کرده بود نبود. واکولا بر روی دیوار قسمت ورودی کلیسا شیطان را در جهنم کشیده بود، شیطانی چنان وحشتناک که همه رهگذران با دیدن آن به زمین تف می‎انداختند، و زن‎ها کودکان در آغوش خود را اگر شروع به گریه می‎کردند به کنار عکس می‎آوردند و می‎گفتند: "نگاه کن، چه هیولائی آنجا کشیده شده است!" و کودک ساکت می‎گشت، از گوشه چشم به عکس نگاه می‎کرد و خود را به سینه مادر می‎چسباند.

_ پایان _

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 16:36  توسط سعید از برلین  |