قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

دخترها بخاطر کم بودن یکی از گونی‎ها کمی متعجب بودند.
اوسکانا می‎گوید: "نمی‎شود کاری کرد، باید به همین یک گونی راضی باشیم.
همه آنها گونی را بلند می‎کنند و روی سورتمه می‎گذارند.
دستیار قاضی تصمیم می‎گیرد سکوت کند، زیرا او به خود می‎گوید اگر داد بزند که گونی را باز کنند و او را خارج سازند، این دخترهای ابله از آنجا فرار خواهند کرد: آنها فکر خواهند کرد که در گونی شیطان نشسته است؛ و به این ترتیب باید او تا فردا شاید در خیابان بماند.
دخترها در این بین دست‎هایشان را به هم داده بودند و مانند باد با سورتمه بر روی برف ترد سریع می‎رفتند. خیلی از آنها برای شوخی بر روی سورتمه می‎نشستند، بعضی حتی بر روی دستیار قاضی. دستیار قاضی تصمیم می‎گیرد همه چیز را تحمل کند. عاقبت آنها به مقصد می‎رسند، درهای راهرو و اتاق را کاملاً باز می‎کنند و گونی را خنده کنان به داخل می‎کشند.
همه فریاد می‎زنند "حالا می‎خواهیم ببینیم چه در گونی است." و شروع به باز کردن گونی می‎کنند.
در این هنگام اما سکسکه‎ای که دستیار قاضی در تمام مدت جلوی آن را گرفته بود آنقدر غیر قابل تحمل می‎گردد که او از ته گلو شروع به سرفه و سکسکه کردن می‎کند.
همگی فریاد می‎کشند "آه، یک نفر در گونی نشسته است!" و وحشتزده به سمت در می‎دوند.
تچوب در حال داخل شدن می‎پرسد: "لعنت بر شیطان! کجا مانند دیوانه‎ها می‎دوید؟"
اوکسانا می‎گوید: "آه، پدر! در گونی یک نفر نشسته است!"
"در گونی؟ این گونی را از کجا آوردید؟"
همه یک صدا جواب می‎دهند: "آهنگر آن را در خیابان جا گذاشته است."
تچوب با خود فکر می‎کند ــ بله، اینطور است: آیا من نگفته بودم؟ ... "چرا این اندازه وحشتزده شدید؟ بریم ببینیم در گونی چه است. ــ حالا، مرد خوب، بَدت نیاد که من نام و نام خواندگیتو صدا نمی‎زنم، از گونی بیا بیرون."
دستیار قاضی از گونی خارج می‎گردد.
دخترها فریاد می‎زنند: "آه!"
تچوب شگفتزده می‎گوید ــ پس دستیار قاضی هم در یک گونی بود ــ، و از سر تا پای او را نگاه می‎کند و نمی‎تواند بیشتر از "خب، خب! ... هی! ..." بگوید.
دستیار قاضی هم خودش کمتر از دیگران هاج و واج نبود و نمی‎دانست چه باید بگوید.
او رو به تچوب می‎گوید: "بیرون هوا خیلی سرد است؟"
تچوب جواب می‎دهد: "یک هوای زیبای یخبندان. به من اجازه این سؤال را بده: تو با چه چیزی چکمه‎هاتو برق میندازی: با گوشت خوک یا با قطران؟". او اصلاً نمی‎خواست این را بگوید؛ او در واقع می‎خواست بپرسد: "دستیار قاضی، چطور داخل این گونی رفتی؟"، او خودش هم نمی‎توانست درک کند که چرا او چیز کاملاً دیگری گفته است.
دستیار قاضی جواب می‎دهد "با قطران بهتر است"، بعد کلاه را به سر می‎کشد و می‎گوید "خب، خداحافظ تچوب!" و اتاق را ترک می‎کند.
"من چرا چنین احمقانه از او پرسیدم که چکمه‎شو با چی برق میندازه؟ تچوب با نگاهی به دری که دستیار قاضی از آن خارج شده بود می‎گوید "هی، این اسولوکا! یک چنین انسانی را در گونی میندازه! ... این زن شیطانی! و من احمق ... اما گونی کجاست ... این گونی لعنتی کجاست؟"
اوسکانا جواب می‎دهد: "من آن را در گوشه‎ای انداختم، دیگه چیزی در گونی نیست."
"من این شوخی رو می‎شناسم، چیزی در گونی نیست! گونی را بده بیاد، کس دیگری هم باید در گونی باشه! خوب تکونش بدید ... چی، چیزی داخلش نیست؟ زن لعنتی! و وقتی آدم نگاهش می‎کنه، مانند یک آدم مقدس دیده می‎شه، طوری که انگار که فقط بعد از روزه گرفتن غذا می‎خوره ..."
اما بگذاریم که تچوب خشمش را ابراز کند و ما دوباره به سراغ آهنگر می‎رویم، زیرا که ساعت حالا حتماً خود را به نه شب نزدیک می‎سازد.

ابتد آهنگر کاملاً مضطرب بود، مخصوصاً وقتی از روی زمین رو به بالا اوج گرفت و او دیگر در پائین چیزی را تشخیص نمی‎داد و مانند مگسی کاملاً نزدیک در زیر ماه پرواز می‎کرد، آنقدر نزدیک که اگر خم نمی‎شد ماه به او اثابت می‎کرد. اما کمی دیرتر شجاعت خود را بازمی‎یابد و حتی شروع به دست انداختن شیطان می‎کند. وقتی او هر بار صلیب چوب سرو خود را از گردن درمی‎آورد و جلوی شیطان نگاه می‎داشت و او عطسه و سرفه می‎کرد تا حد زیادی او را سرگرم می‎ساخت. او دستش را عمداً بالا می‎برد تا سرش را بخاراند، اما شیطان فکر می‎کرد که آهنگر می‎خواهد صلیب بر پشت او رسم کند، و سریع‎تر پرواز می‎کرد. در آن بالا همه چیز روشن و هوای پوشیده از ابری سبک و نقره‎ای رنگ شفاف بود. آدم می‎توانست همه چیز را خوانا ببیند، حتی ببیند که چگونه یک جادوگر، نشسته در یک دیگ، مانند یک گردباد از کنارشان پرواز می‎کند، بعد مانند ستاره‎ها به گروه دیگری می‎پیوندد و با هم بازی می‎کنند؛ که چگونه کمی دورتر یک گروه از اشباح در حرکت‎اند؛ و چگونه یک شیطان در حال رقص در زیر نور ماه هنگامیکه آهنگر را می‎بیند کلاه از سر برمی‎دارد؛ و چگونه یک جارو، که جادوگری بر رویش نشسته و به تنهائی در حال راندن به سمت خانه است ... و خیلی چیزهای دیگر آنها در راه می‎بینند. با دیدن آهنگر همه برای یک لحظه ساکت می‎گشتند، و بعد به پرواز و کارشان ادامه می‎دادند؛ آهنگر مدام در پرواز بود و ناگهان در زیر او پترزبورگ مانند دریائی از آتش می‎درخشد. (در آنجا به دلیلی جشن و چراغانی بود.) شیطان خود را به یک اسب مبدل می‎سازد، و آهنگر ناگهان خود را بر روی یک اسب خوب در جلوی دروازه شهر می‎بیند.
خدای من! چه رفت و آمدی، چه غرشی، چه درخشندگی‎ای؛ دیوار خانه‎های چهار طبقه از هر دو سمت بالا رفته بود و ضربه سم اسب‎ها و غرش چرخ‎ها در آنهاه می‎پیچید؛ به نظر می‎رسید که خانه‎ها قدم به قدم بزرگ‎تر می‎گردند و از زمین رو به آسمان بالا می‎روند؛ پل‎ها می‎لرزیدند؛ درشکه‎ها پرواز می‎کردند؛ و درشکه‎چی‎ها فریاد می‎کشیدند؛ برف در زیر هزاران سورتمه که به این سو و آن در حرکت بودند قرچ و قروچ می‎کرد؛ رهگذران با فشار به همدیگر از کنار خانه‎های چراغانی شده می‎گذشتند، سایه‎های بلندشان بر روی دیوارها به بالا و پائین می‎جهید و سرهایشان تا دودکش و پشت بام خانه‎ها می‎رسید.
آهنگر شگفتزده به اطراف می‎نگریست. به نظرش می‎رسید که انگار تمام این خانه‎ها چشمان بی شمار آتشین خود را به او دوخته‎اند. او مردان بسیاری را در پالتوهای خز می‎دید و دیگر نمی‎دانست در برابر چه کسی باید کلاه از سر بردارد. ــ آهنگر با خود فکر می‎کرد ــ خدای من، چه مردان محترم زیادی اینجا وجود دارند! به نظرم هرکه اینجا با پالتوی خز در خیابان می‎گذرد باید یک دستیار قاضی باشد! و آنهائیکه در این درشکه‎های زیبا با پنجره‎های شیشه‎ای به اطراف می‎رانند، اگر که ناخدا نباشند، مطمئناً کمیسرند و شاید هم بالاتر از کمیسر.ــ در این وقت افکارش با سؤال شیطان قطع می‎گردد: "باید مستقیم پیش ملکه برانم؟" آهنگر با خود فکر می‎کند ــ نه، من می‎ترسم ــ و می‎گوید: "من نمی‎دانم کجا، اما جائی در این نزدیکی، زاپوروگرهائی اطراق کرده‎اند که در پائیز به دیکانکا آمدند. آنها از اسیتچ با کاغذی نزد ملکه می‎رفتند؛ من باید با آنها مشاوره کنم. هی، شیطان! داخل جیبم برو و مرا پیش زاپوروگرها ببر!"
شیطان ناگهان خود را نازک می‎سازد و چنان کوچک می‎شود که توانست راحت داخل جیب آهنگر گردد. و پیش از آنکه واکولا متوجه شود در برابر یک خانه بزرگ ایستاده بود، از پله‎ها بالا می‎رود، دری را باز می‎کند و وقتی در برابر خود یک اتاق زیبای تزئین شده را می‎بیند کمی به عقب تلو تلو می‎خورد؛ اما وقتی او همان زاپوروگرهائی که از دیکانکا آمده بودند را می‎بیند که حالا با چکمه‎های براقشان بر روی مبل‎های ابریشمی نشسته بودند و قوی‎ترین تنباکوها را می‎کشیدند شجاعت خود را دوباره به دست می‎آورد.
آهنگر در حال نزدیک‎تر شدن و تا زمین تعظیم کردن می‎گوید: "روز به خیر، آقایان! خدا یارتان باشد، به این ترتیب ما همدیگر را دوباره می‎بینیم!"
یکی از زاپوروگرهائی که نزدیک آهنگر نشسته بود از فرد دیگری می‎پرسد: "این مرد کیست؟"
آهنگر می‎گوید: "آیا مرا بجا نمی‎آورید؟ منم، آهنگر واکولا! هنگامیکه شماها در پائیز از دیکانکا آمدید، خدا به شماها سلامتی کامل بدهد و یک زندگی دراز، و تقریباً دو روز مهمان من بودید. من در آن زمان چرخ درشکه شمارا با یک چرخ نو عوض کردم!"
همان زاپوروگر می‎گوید: "آها! این همان آهنگری‎ست که قشنگ نقاشی می‎کرد. هموطن! خدا تو را برای چه کاری اینجا فرستاده است؟"
"خب، من می‎خواستم تماشا کنم ... مردم می‎گویند ..."
زاپوروگر که می‎خواست نشان دهد او هم می‎تواند زبان روسی صحبت کند با چهره‎ای مغرورانه می‎گوید: "خب، هموطن، اینجا شهر بزرگی‎ست، درست می‎گم؟"
آهنگر برای اینکه شرمنده نشود و مانند یک تازه وارد به نظر نیاید؛ و از آنجا که می‎توانست فاضلانه هم صحبت کند خونسرد جواب می‎دهد: "یک شهر حکمرانی قابل احترام. خانه‎ها بسیار بزرگ و نقاشی‎های مهمی در آنها آویزانند. حروف الفبای بسیاری از خانه‎ها با ورقه‎های نازک طلا نوشته شده‎اند. باید اعتراف کنم که این تناسب فوق‎العاده زیباست!"
هنگامیکه زاپوروگرها می‎شنوند که آهنگر چه خوب صحبت می‎کند تأثیر خوبی بر آنها می‎گذارد و می‎گویند: "هموطن، ما می‎خواهیم دیرتر با تو بیشتر صحبت کنیم، اما حالا باید فوری به دیدار ملکه برویم."
"پیش ملکه؟ آقایان، لطفاً مرا هم با خود ببرید!"
"تو را؟" زاپوروگر به او مانند پدری که پسر چهار ساله‎ای از او خواهش کند بر روی اسبی واقعی بنشاندش نگاه می‎کند: "تو آنجا چکار داری؟ نه، این ممکن نیست." و در این وقت چهره‎اش حالتی جدی به خود می‎گیرد و ادامه می‎دهد: "برادر، ما با ملکه در باره مسائل‎مان صحبت داریم."
آهنگر اصرار می‎ورزید "من را هم با خود ببرید!" و در حالیکه با مشت بر روی جیبش می‎زد آهسته به شیطان زمزمه می‎کند: "از آنها خواهش کن!"
لحظه‎ای از این کار نگذشته بود که یکی از زاپوروگرها می‎گوید: "برادرها، او را هم با خود ببریم!"
بقیه می‎گویند: "خب، او را با خود می‎بریم! لباسی شبیه به لباس ما بپوش."
آهنگر با عجله مشفول پوشیدن یک شنل بلند سبز رنگ بود که ناگهان در باز می‎گردد و مردی تفنگ به دست اعلام می‎کند وقت راندن رسیده  است.
وقتی او در درشکه‎ای که بر روی فنرهایش طوری بالا و پائین می‎رفت که انگار خانه‎های چهار طبقه هر دو سمت جاده به عقب می‎دوند و کف خیابان در زیر سم اسب‎ها به چرخیدن افتاده است تعجب کرد.
آهنگر فکر می‎کند ــ خدای من، چه نوری! پیش ما در روز هم اینچنین روشن نیست. ــ
درشکه‎ها در برابر قصر توقف می‎کنند. زاپوروگرها پیاده می‎شوند، داخل راهروی مجللی می‎گردند و از پله‎هائی با نور درخشان گشته بالا می‎روند. آهنگر برای خود زمزمه می‎کرد: "چه پله‎های قشنگی! این واقعاً تإسف‎بار است که رویش پا گذاشته شود. این تزئین‎ها! گفته می‎شود که قصه‎ها همه دروغند! لعنت بر شیطان، آنها اصلاً دروغ نیستند! خدای من! این نرده‎ها! چه خوب رویشان کار شده است! فقط آهن‎ها پنجاه روبل هم بیشتر خرج برداشته‎اند!"
زاپوروگرها از پله‎ها بالا می‎روند و از اولین سالن می‎گذرند. آهنگر با کمروئی به دنبال آنها می‎رفت، و با هر قدم برداشتن می‎ترسید که بر روی کف چوبی سالن لیز بخورد. آنها از سه سالن عبور می‎کنند، آهنگر هنوز از حیرت خارج نشده بود. هنگامی که آنها به چهارمین سالن وارد می‎گردند او به سمت عکسی که بر روی دیوار آویزان بود می‎رود. عکس از مریم مقدس با کودک در بغل بود.
او می‎گوید: "چه عکس زیبائی! چه نقاشی فوق‎العاده‎ای! به نظر می‎رسد که مریم مقدس می‎خواهد با آدم حرف بزند، او به معنای واقعی کلمه زنده است! و کودک مقدس! او کف دست‎هایش را بهم چسبانده و می‎خندد، بیچاره! و رنگ‎ها! خدای من، این رنگ‎ها! فکر نکنم که برای یک کوپک خاک اخرا خریده باشند، پر از ماده رنگی سرخ‎ و سبز مسی‎ست. و رنگ آبی چه درخششی دارد! یک کار عالی. زمینه حتماً با گران‎ترین سرب سفید پوشیده شده است. هر چقدر هم این نقاشی با ارزش باشد، اما این دستگیره مسی" و او در حال عبور و لمس دستگیره درب ادامه می‎دهد: "این دستگیره مسی ارزش بیشتری برای تحسین کردن دارد. این کار تمیز! من فکر می‎کنم که تمام اینها را آهنگران آلمانی با دستمزد بالائی ساخته‎اند ..."
شاید آهنگر اگر که یک مستخدم به دستش نمی‎زد و به او تذکر نمی‎داد که او نباید از دیگران عقب بماند هنوز چیزهای دیگری را هم تماشا می‎کرد.
زاپوروگرها پس از عبور از دو سالن دیگر می‎ایستند. اینجا به آنها گفته می‎شود که منتظر بمانند. در سالن چند ژنرال با لباس‎های نظامی طلادوزی شده داخل می‎گردند. زاپوروگرها به اطراف مختلف تعظیم می‎کنند و بعد دور هم جمع می‎گردند.
کمی دیرتر مرد تقریباً درشت اندامی در انیفورم فرماندهی و چکمه‎ای زرد رنگ با عده‎ای همراه داخل سالن می‎گردد. موهایش ژولیده بودند، یک چشمش کمی چپ بود، چهره‎اش حالت غرور و افتخار داشت و تمام حرکاتش نشان از دستور دادن می‎داد. تمام ژنرال‎هائی که تا آن هنگام در لباس نظامی طلادوزی شده خود در سالن راه می‎رفتند ناآرام می‎شوند و با تعظیم‎های عمیق هر کلمه او را، حتی کوچک‎ترین حرکاتش را می‎قاپیدند. اما فرمانده به هیچکدام از آنها توجه‎ای نکرد، تکان آهسته‎ای به سر می‎دهد و پیش زاپوروگرها می‎رود.
زاپوروگرها در برابر او تا زمین تعظیم می‎کنند.
"آیا همه اینجا هستند؟
زاپوروگرها همه می‎گویند "بله، همه، پدر!" و بار دیگر تعظیم می‎کنند.
"فراموش نکنید، آنطور صحبت کنید که من به شما آموزش دادم!"
"نه، پدر، ما آن را فراموش نمی‎کنیم."
آهنگر از یکی از زاپوروگرها می‎پرسد: "آیا این تزار است؟"
آن شخص جواب می‎دهد: "اوه، تزار! نه، او پوتیومکین Potjomkin است."
از اتاق کناری صداهائی به گوش می‎رسد، و بعد آهنگر نمی‎دانست دیگر چشم‎هایش را به کدام سمت بچرخاند: عده‎ای خانم در لباس‎هائی از پارچه اطلس که پشت آن بر روی زمین کشیده می‎شد و تعدادی از درباریان در دامن‎های طلادوزی و موهای بافته شده بر پشت گردن داخل سالن می‎شوند. او فقط یک درخشندگی می‎دید و دیگر هیچ.
زاپوروگرها خود را با هم بر روی زمین می‎اندازند و همگی فریاد می‎کشند: "ببخش، مادر، ببخش!". آهنگر هم خود را مانند دیگران بر روی زمین می‎اندازد.
از بالای سرشان صدائی دستور دهنده اما همزمان مطبوع می‎گوید "بلند شوید!".
زاپوروگرها می‎گویند: "ما بلند نمی‎شویم، مادر! ــ ما بلند نمی‎شویم، ما می‎میریم، اما بلند نمی‎شویم!"
پوتیومکین لبش را گاز می‎گیرد. عاقبت او خودش به نزد زاپوروگرها می‎آید به یکی از آنها زمزمه کنان چیزی آمرانه می‎گوید و زاپوروگرها برمی‎خیزند.
حالا آهنگر هم جرئت می‎کند سرش را بلند کند، و او یک خانم نه چندان بزرگ، بلکه حتی کمی کوتاه قامت با موی پودر زده، چشمانی آبی رنگ و چهره‎ای شکوهمند و خندان را می‎بیند که خوب می‎فهمید چگونه همه را زیردست خود سازد، و فقط می‎توانست به یک زمامدار متعلق باشد.
خانم با چشمان آبی رنگ می‎گوید "به من قول داده بودند که امروز مرا با یکی از مردمانمان که من تا حال هنوز ندیده‎ام آشنا می‎سازند" و در حالی که با کنجکاوی به زاپوروگرها با کنجکاوی نگاه می‎کرد ادامه می‎دهد "آیا در اینجا جای خوبی به شما داده‎اند؟" و نزدیک‎تر می‎شود.
"ممنون، مادر! غذا خوب است، گرچه بره‎های اینجا آنطور که پیش ما هستند نمی‎باشد ــ چرا نباید یه یک طریقی زندگی کنیم؟ ..."
پوتیومکین وقتی متوجه می‎گردد که زاپوروگرها چیزی کاملاً متفاوت از آنچه او به آنها آموخته بوده است می‎گویند اخم می‎کند ...
حالا یکی از زاپوروگرها با حالتی مغرورانه جلو می‎رود: "مادر، ما از شما خواهش می‎کنیم! با چه کاری خلق وفادارت ترا خشمگین ساخته؟ آیا ما با تاتارهای کافر همدست گشتیم؟ آیا دست در دست ترک‎ها گذارده و عمل کردیم؟ آیا ما با رفتار و فکری وفاداریمان را شکسته‎ایم؟ پس چرا این بی رحمی؟ ابتدا شنیدیم که تو گذاشته‎ای همه جا بر ضد ما قلعه ایجاد کنند؛ بعد شنیدیم که تو از ما ژاندارم تفنگدار می‎خواهی بسازی؛ حالا از مجازات‎های تازه می‎شنویم. ارتش زاپوروگرها چه اشتباهی کرده؟ شاید چون ارتش تو را در پریکوپ Perekop هدایت و به ژنرال‎هایت کمک کرد تاتارهای کریمه Krim را تار و مار کند؟ ..."
پوتیومکین ساکت بود و با تنبلی انگشترهای برلیان دستش را با برس کوچکی برق می‎انداخت.
کاترینا با نگرانی می‎پرسد: "خب، چه می‎خواهید؟"
زاپوروگرها نگاه معنی داری به همدیگر می‎اندازند.
آهنگر به خود می‎گوید ــ حالا زمانش رسیده است! ملکه می‎پرسد که ما چه می‎خواهیم! ــ و ناگهان خود را جلوی پای ملکه روی زمین می‎اندازد.
"ملکه، اجازه ندهید مرا مجازات کنند، به من لطف کنید کنید! از من ناراحت نشوید، کفشی که ملکه به پا دارند از چه ساخته شده است؟ من فکر می‎کنم که هیچ کفاشی در هیچ سرزمینی در جهان نمی‎تواند چنین کفشی درست کند. خدای من، اگر زن من می‎توانست چنین کفشی به پا کند!"
ملکه می‎خندد. درباریان هم شروع به خندیدن می‎کنند. پوتیومکین با خشم نگاه می‎کند و همزمان می‎خندد. زاپوروگرها شروع می‎کنند به دست او زدن، زیرا آنها فکر می‎کردند که او دیوانه شده است.
ملکه دوستانه می‎گوید "بلند شو!" اگر تو حتماً یک چنین کفشی بخواهی، این کار آسانی‎ست. برای او فوری گرانترین کفش طلا دوز را بیاورید! از این ابتکار واقعاً خوشم آمد!" و رو به آقائی با صورتی پر ولی رنگ پریده که کمی دورتر از دیگران ایستاده بود و دامن ساده با دگمه‎های مرواریدش نشان می‎داد که به درباریان تعلق ندارد نگاه می‎کرد ادامه داد: "بفرمائید! این هم یکی از موضوعات شوخ و ارزشمند باب میل شما!"
مرد با دگمه‎های مروارید با تعظیم جواب می‎دهد: "ملکه شما بیش از حد بخشنده‎اید!"
ملکه خود را به سمت زاپوروگرها برمی‎گرداند: "باعث افتخار است، من باید بگویم که من از لشگر شما هنوز هم هیجان‎زده‎ام. شما شگفت‎انگیز آواز می‎خوانید! اما من شنیده‎ام که کسی از شما در اسیتچ ازدواج نمی‎کند."
همان زاپوروگری که قبلاً با آهنگر صحبت کرده بود می‎گوید "مادر، چه می‎گوئی! تو خودت می‎دانی که هیچ مردی بدون زن نمی‎تواند زندگی کند" و آهنگر وقتی می‎شنود چگونه همین مرد که می‎توانست چنان فاضلانه با او صحبت کند حال با ملکه عمداً با زبان دهقانی صحبت می‎کند متعجب می‎گردد و با خود فکر می‎کند ــ مردم باهوش! او حتماً بدون قصد این کار را نمی‎کند. ــ
زاپوروگر ادامه می‎دهد "ما راهب نیستیم، بلکه انسان‎های گناه کاریم. مانند تمام مسیحیان صادق جهان ما هم شیفته غذای با گوشت هستیم. پیش ما آدم‎های زیادی ازدواج کرده‎اند، فقط آنها با زن‎های خود در اسیتچ زندگی نمی‎کنند. بعضی زن‎های خود را در لهستان، بعضی دیگر در اوکرائین و ترکیه دارند."
در این لحظه کفش‎ها را برای آهنگر می‎آورند.
او با خوشحالی فریاد می‎کشد "خدای من، چه کفش‎های زیبائی!" و آنها را می‎گیرد. "ملکه! وقتی شما چنین کفشی بر پا می‎کنید و وقتی با این کفش‎ها بر روی یخ می‎روید، پس چگونه باید پاهای کوچک شما باشند؟ منظورم این است که آنها حداقل از شکر خالص‎اند."
ملکه که واقعاً باریک‎ترین و جالب‎ترین پاهای کوچک را داشت، وقتی این تعارف را از دهان آهنگر ساده‎ای می‎شنود که با وجود صورت قهوه‎ای رنگ در لباس قزاقی‎اش بعنوان مرد زیبائی به حساب می‎آمد باید لبخند می‎زد.
آهنگر خوشحال از این توجه خیرخواهانه می‎خواست از ملکه در باره هر چیزی به درستی سؤال کند: که آیا حقیقت دارد تزارها بجز عسل و چربی چیزی نمی‎‎‎‎‎‎خورند، و چیزهائی بیشتری از این دست؛ اما چون احساس کرد که زاپوروگرها او را به کنار هل می‎دهند تصمیم می‎گیرد ساکت شود. هنگامیکه ملکه خود را با افراد سالخورده مشغول و از آنها سؤال می‎کرد که آنها چگونه در اسیتچ زندگی می‎کنند و چه عادات و رسومی دارند، آهنگر عقب می‎رود، سر خود را به سمت جیبش خم می‎کند و آهسته می‎گوید: "مرا فوری از اینجا خارج کن!" و ناگهان خود را در پشت دروازه شهر می‎بیند.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 7:48  توسط سعید از برلین  |