قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

و براستی، هنوز مدتی از شروع کولاک برف و باد و شروع سوختن چشم او نگذشته بود که تچوب اظهار ندامت می‎‏کند؛ او کلاه را روی گوش‎هایش پائین‎تر می‎کشد و به خود، به دهقان پیر و شیطان لعنت می‎فرستد. ضمناً خشم او ریاکارانه بود. تچوب بخاطر طوفان برف خیلی خوشحال بود. زیرا که آنها باید تا رسیدن به خانه کویستر هشت برابر فاصله‎ای را که آمده بودند هنوز می‎رفتند. آنها بازمی‎گردند. باد حالا بر پشت آنها می‎وزید، اما از میان کولاک برف هیچ چیز قابل دیدن نبود.
تچوب بعد از آنکه آنها مسافت کوتاهی رفتند می‎گوید: "توقف کن پدر! من فکر می‎کنم که راه را اشتباهی می‎رویم. من حتی یک خانه هم نمی‎بینم. آخ، این طوفان برف! پدر، کمی به طرف چپ برو شاید راه را پیدا کنی؛ من هم این اطراف را جستجو می‎کنم. چه شیطانی وادارمان کرد در این هوای طوفانی از خانه بیرون بیائیم! فراموش نکن که بعد از پیدا کردن جاده فریاد بکشی. آخ، چه توده برفی شیطان به چشمانم فرو می‎کند!"
اما از جاده چیزی دیده نمی‎گشت. پیرمرد دهقان که به سمت چپ پیچیده و با چکمه بلندش به این طرف و آن طرف می‎رفت راه را گم می‎کند و عاقبت به می‎خانه می‎رسد. این کشف او را چنان خوشحال می‎سازد که همه چیز را فراموش می‎کند، برف را از خود می‎تکاند و بدون کوچک‎ترین نگرانی بخاطر تچوب وارد راهرو می‎گردد. در این بین چنین به نظر تچوب می‎رسد که راه را یافته است. او می‎ایستد و از ته گلو فریاد می‎کشد؛ اما وقتی از پیرمرد خبری نمی‎شود تصمیم می‎گیرد به تنهائی برود. پس از رفتن مسافت کوتاهی چشمش به خانه خود می‎افتد. کوهی از برف بر روی بام و جلوی خانه‎اش قرار داشت. او دست کرخ شده‎اش را به هم می‎مالد و بعد درب را می‎کوبد و از دخترش می‎خواهد که آن را باز کند.
آهنگر که از در خارج شده بود با عصبانیت می‎پرسد: "اینجا چه می‎خواهی؟"
وقتی تچوب صدای آهنگر را تشخیص می‎دهد، چند قدم به عقب برمیدارد. او به خود می‎گوید ــ نه، این خانه من نیست، آهنگر خانه من را اشتباه نمی‎گیرد. و اگر اشتباه نکنم خانه آهنگر هم نیست. پس این خانه چه کسی است؟ حالا می‎دانم، چطور از ابتدا آن نشناختم؟! این خانه آلیفچنکو Ljewtschenko لَنگ است که اخیراً با زن جوانی ازدواج کرده. فقط خانه او شبیه به خانه من است. اما آلیفچنکو پیش کویستر است، من این را مطمئنم. پس آهنگر اینجا چه می‎خواهد؟ ... هی، هی، هی! او زن جوان آلیفچنکو را ملاقات کرده! بله اینطور است! خوب! حالا همه چیز را می‎دانم. ــ
آهنگر با عصبانیت بیشتری می‎گوید "که هستی و در اطراف خانه‎ها دنبال چه می‎گردی؟" و کمی نزدیک‎تر می‎آید.
تچوب با خود فکر می‎کند ــ نه، من نمی‎خواهم بگویم چه کسی هستم، اما بعد این لعنتی می‎تواند من را بزند! ــ او صدایش را تغییر می‎دهد و می‎گوید: "مرد خوب، این منم! آمده‎ام که برای لذت بخشیدن به شما چند آواز در جلوی پنجره‎تان بخوانم."
واکولا با عصبانیت فریاد می‎کشد: "برو پیش شیطان، تو و آواز کریسمس‎ات. چرا هنور ایستادی؟ با تو هستم، فوراً گمشو!"
تچوب هم این تصمیم خردمندانه را گرفته بود، اما اطاعت کردن از دستور آهنگر او را عصبانی می‎ساخت. چنین به نظر می‎آمد که انگار یک روح شیطانی او را تحریک می‎کرد و مجبور می‎ساخت تا با آهنگر مخالفت کند. او مانند آهنگر فریاد می‎کشد: "چرا اینطوری داد می‎زنی؟ من دلم می‎خواهد آواز بخوانم. تمام!"
"می‎بینم که نمی‎شود تو را با حرف سر عقل آورد!" تچوب پس از این حرف ضربه دردآوری بر شانه‎اش احساس می‎کند.
او در حال عقب رفتن می‎گوید: "من واقعاً فکر می‎کنم که تو شروع به زدن کرده‎ای!"
آهنگر فریاد می‎کشد "برو، برو!" و دومین ضربه را به تچوب می‎زند.
تچوب با صدائی که از آن درد، خشم و وحشت شنیده می‎گشت می‎گوید: "چه خبرته! اینطور که می‎بینم، تو داری واقعاً می‎زنی، و در حقیقت طوریکه درد می‎آورد!"
آهنگر فریاد می‎کشد "برو، برو!" و در خانه را می‎بندد.
تچوب وقتی تنها می‎ماند می‎گوید: "نگاهش کنید؛ چه شجاع است او! جرئت داری شروع کن، بیا جلوتر! مگه تو کی هستی! شاید یک حیوان بزرگ؟ فکر می‎کنی نمی‎تونم پیش قاضی بروم؟ نه، عزیز من، من می‎روم، من مستقیم پیش کمیسر می‎روم. برام مهم نیست که تو آهنگر و نقاش هستی، بلائی به سرت بیاورم که فراموش نکنی! اما دلم می‎خواهد می‎تونستم پشت و شانه‎ام را ببینم: من فکر می‎کنم که لکه‎های آبی آنجا باشند. احتمالاً او مرا مفصلاً کتک زده است، پسر شیطان. حیف که هوا اینطور سرد است و من مایل نیستم پالتوی پوستم را در بیاورم. فقط صبر کن آهنگر شیطان، شیطان تو و آهنگری‎ات را ویران خواهد ساخت، تو برایم خواهی رقصید! لعنتی مستحق طناب دار! اما صبر کن، اما صبر کن ببینم، او فعلاً در خانه نیست و اسولوکا حتماً در خانه تنها نشسته است. هوم! ... تا آنجا چندان دور هم نیست ــ چرا نباید به آنجا بروم؟ ... حالا برای این کار وقت مناسبی‎ست و کسی ما را غافلگیر نخواهد ساخت. شاید هم مؤفق شوم با او ... چه محکم او مرا زد، این آهنگر لعنتی!"
تچوب پشتش را می‎خاراند و در جهت مخالف به راه می‎افتد. لذتی که در نزد اسولوکا انتظار می‎کشید دردش را کمی آرام و او را حتی در برابر یخبندانی که زوزه طوفان برف هم قادر به از بین بردن صدای غژ غژ آن نبود مقاوم ساخته بود. اگر برف در برابر چشم‎ها چنین نمی‎چرخیدند، آدم می‎توانست ببیند که چگونه تچوب مدام می‎ایستاد و در حال خاراندن پشتش می‎گفت: "او درست و حسابی کتکم زد، آهنگر لعنتی!" و بعد به رفتن ادامه می‎داد.

هنگامی که شیطان با دم و ریش بزی خود چالاک از درون دودکش به بیرون پرواز کرد و پس از مدتی دوباره به داخل دودکش راند. او تصادفاً کیفی که به خود آویزان می‎کرد و درونش ماه دزدیده شده قرار داشت را در اجاق جا گذاشته و درش در این بین باز شده بود. ماه از این موقعیت استفاده کرده و از دودکش خانه اسولوکا به سمت آسمان پرواز می‎کند. همه چیز فوری روشن و طوفان برف فراموش می‎گردد. برف مانند یک مزرعه بزرگ نقره‎ای پوشیده شده از ستاره‎های کریستالی برق می‎زد. به نظر می‎آمد که سرما رو به کاهش نهاده است. دسته‎ای از پسرها و دخترها با کیسه‎هائی در دست در خیابان دیده می‎شوند. آوازها طنین می‎اندازند، و خانه‎ای نبود که در جلوی آن خواننده‎ها جمع نگشته باشند.
ماه به طور شگفت‎انگیزی می‎درخشید! توصیف زیبائی حضور در چنین شبی در غوغای دسته دختران و پسران خندانی که آواز می‎خوانند، که آماده هر شوخی و نیرنگی هستند سخت است. پالتوی ضخیم خز گرم است؛ گونه‎ها از سرما سرزنده‎تر می‎گدازند، و به نظر می‎آید که شیطان شخصاً جوان‎ها را به حقه بازی تحریک می‎کند.
دسته‎ای دختر با کیسه به خانه تچوب داخل و به دور اوکسانا جمع می‎شوند. فریاد، خنده و شوخی آهنگر را بی حس ساخته بود. همه عجله داشتند که برای دختر زیبا چیز تازه‎ای تعریف کنند، کیسه‎هایشان را تخلیه می‎کردند و بخاطر شیرینی، سوسیس و دونات‎هائی که در ازای آواز خواندن بدست آورده بودند به خود می‎بالیدند. اوسکانا خیلی شاد به نظر می‎آمد، گاهی با این شوخی می‎کرد گاهی با دیگری و بی پایان می‎خندید.
آهنگر با حسادت و خشم این شادی را می‎دید و این بار آوازهای کریسمس را که او همیشه از شنیدن‎شان لذت می‎برد لعنت می‎کرد.
اوکسانای زیبا و شاد به یکی از دخترها می‎گوید "آه، اودارکا Odarka تو کفش تازه به پا داری. آنها چه زیبا هستند! با طلا تزئین شده‎اند! خوش به حالت اودارکا، تو انسانی را داری که برایت همه چیز بخرد، اما من هیچ کس را ندارم که به من چنین کفش‎های زیبائی هدیه کند."
آهنگر حرف او را قطع می‎کند: "غصه نخور اوکسانای دوستداشتنی‎ام! من برایت کفشی تهیه خواهم کرد که مانندش را هیچ دوشیزه نجیبی به پا نداشته باشد."
اوسکانا می‎گوید "تو؟" و او را با نگاهی سریع و مغرورانه لمس می‎کند. "من می‎خواهم ببینم که تو از کجا برایم چنین کفشی تهیه می‎کنی که بتوانم آن را به پا کنم. باید برایم کفشی بیاوری که همسر تزار می‎پوشد."
تمام دخترها فریاد زدند و خندیدند: "ببینید که چه کفشی دلش می‎خواهد!"
اوکسانی زیبا با غرور ادامه می‎دهد: "بله! شماها همگی باید شاهد من باشید: اگر واکولای آهنگر کفشی را که زن تزار می‎پوشد برایم بیاورد، بنابراین من هم قول می‎دهم که فوری زن او شوم."
دخترها آن دختر بوالهوس زیبا را همراه خود می‎برند.
آهنگر می‎گوید "فقط بخند! بخند!" و بلافاصله بعد از آنها در حال خارج شدن از خانه به خود می‎گوید. "من هم به خودم می‎خندم! من به خودم بیهوده زحمت می‎دهم، پس عقلم کجا مانده. او مرا دوست ندارد، بگذار که برود! انگار که در تمام جهان فقط یک اوکسانا وجود دارد. خدا را شکر، دختران زیبای دیگری هم در دهکده وجود دارند. مگر این اوسکانا چه است؟ او هرگز یک خانم خانه‎دار نمی‎شود: او فقط می‎تواند خود را بیاراید. نه، دیگر کافی‎ست! وقت‎اش رسیده که این بچه بازی‎ها را کنار بگذارم."
اما درست در همان لحظه‎ای که آهنگر تصمیم می‎گیرد محکم باشد روح شریری تصویر خندان اوسکانا را در برابر چشمانش ظاهر می‎سازد که چطور با تمسخر به او می‎گفت: "آهنگر، برایم کفش همسر تزار را بیاور، بعد همسرت می‎گردم!" همه چیز در او به طغیان دچار می‎گردد، و بعد فقط به اوکسانا فکر می‎کند.
دسته خوانندگان، پسران و دختران جدا از هم از یک خیابان به خیابان دیگر می‎رفتند. آهنگر اما بدون آنکه چیزی ببیند و بدون شرکت در جشن و سروری که زمانی بیش از هر چیز دوست می‎داشت به راه می‎افتد.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:18  توسط سعید از برلین  |