قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


در این میان شیطان در نزد اسولوکا واقعاً مهربان شده بود: او دست اسولوکا را با همان ادا و اصولی می‎بوسید که دستیار قاضی دست دخترها را می‎بوسد، دستش را به سینه می‎فشرد، آهی می‎کشید و به صراحت می‎گفت که اگر او شور و شوقش را برآورده نسازد و پاداشش را همانگونه که معمول است ندهد، بنابراین به هر کاری دست خواهد زد: او خود را در آب خواهد انداخت و روحش را مستقیم به جهنم خواهد فرستاد. اسولوکا آنچنان هم بی رحم نبود؛ بعلاوه همانطور که معروف است آب او با آب شیطان در یک جوی روان بود. او واقعاً دوست داشت مردان تحسین کننده‎ای که به دنبالش بودند را ببیند، و به ندرت تنها و بدون مهمان بود. اما او در این شب فکر می‎کرد که باید به تنهائی شب را به سر برد، زیرا تمام مردان محترم دهکده پیش کویستر دعوت شده بودند. اما وضع طور دیگر می‎شود: هنوز لحظه‎ای از درخواست‎های شیطان نگذشته بود که ناگهان به در کوبیده می‎شود و صدای دسیار چاق قاضی به گوش می‎رسد. اسولوکا برای باز کردن در می‎دود و شیطان چالاک در یکی از گونی‎ها می‎خزد.
بعد از آنکه دستیار قاضی برف را از کلاهش می‎تکاند و گیلاس براندی‎ای را که اسولوکا به او داده بود تا ته سر می‎کشد تعریف می‎کند که او به علت برخاستن طوفان برف به مهمانی کویستر نرفته است؛ اما چون در این خانه چراغ را روشن دیده بنابراین آنجا آمده تا شب را با او بگذراند.
هنوز تعریف کردن دستیار قاضی تمام نشده بود که به در کوبیده می‎شود و صدای کویستر به گوش می‎رسد. دستیار قاضی زمزمه کنان می‎گوید: "جائی مخفی‎‎ام کن. من حالا مایل نیستم با کویستر روبرو شوم."
اسولوکا مدت درازی فکر می‎کند که کجا می‎تواند چنین مهمانی را مخفی سازد؛ عاقبت بزرگ‎ترین گونی ذغال را انتخاب می‎کند؛ و دستیار چاق قاضی چهار دست و پا با سیبیل، سر و کلاه داخل گونی می‎رود.
کویستر شاکی و در حال به هم مالیدن دست‎ها داخل اتاق می‎گردد و گزارش می‎دهد که هیچکس به مهمانی پیش او نرفته و او بخاطر اینکه می‎تواند اینجا خودش را کمی <سرگرم> کند صمیمانه خوشحال است. حتی طوفان برف هم نتوانسته بود مانع او از این کار گردد. حالا او خود را به اسولوکا نزدیک‎تر می‎سازد، سرفه می‎کند، لبخند می‎زند، با انگشتان دراز خود بازوهای لخت او را لمس می‎کند و با حالتی که در آن همزمان حیله و از خود راضی بودن نهفته بود می‎پرسد: "اسولوکای باشکوه، آنجا چه دارید؟" هنگامیکه او این را می‎گوید کمی به عقب می‎پرد. اسولوکا جواب می‎دهد: "می‎خواهید چه باشد؟ یک بازو!"
کویستر می‎گوید "هوم، یک بازو! هی، هی، هی!" و با این شروع که صمیمانه راضیش ساخته بود در اتاق به راه می‎افتد.
دوباره به او نزدیک می‎گردد، آرام گردنش را لمس می‎کند و با همان حالت می‎پرسد "و در اینجا چه چیزی دارید، اسولوکای گران‎بها؟" و دوباره به عقب می‎پرد.
اسولوکا جواب می‎دهد: "انگار شما آن را نمی‎بینید. این یک گردن است، و دور گردن یک گردنبند!"
"هوم! دور گردن یک گردنبند! هی، هی، هی!" کویستر دوباره در اتاق به راه می‎افتد و دست‎هایش را به هم می‎مالد.
"و چه چیزی اینجا دارید، اسولکای بی همتا؟ ..."
اگر در این لحظه کوبیده شدن به در و صدای قزاق تچوب شنیده نمی‎گشت، معلوم نبود که کویستر شهوت‎پرست حالا با انگشتان درازش چه چیزی را لمس می‎کرد.
کویستر با وحشت بلند می‎گوید: "آه خدای من، یک غریبه! اگر کسی مرا با موقعیتی که دارم در اینجا ببیند بعد چه می‎شود؟ ... این حتماً به گوش کشیش کوندرات خواهد رسید ..."
اما ترس کویستر بخاطر چیز دیگری بود: او بیشتر می‎ترسید که زنش از ماجرا با خبر شود، زنی که با دست‎های قوی‎اش گیس کلفت او را در هر حال نازک ساخته بود. او در حالیکه تمام اعضای بدنش می‎لرزید می‎گوید: " اسولکای با فضیلت، به خاطر خدا! محبت شما همانطور که در انجیل لوکاس آمده است، در فصل سیز ... سیز ... در می‎زنند، خدای من، در می‎زنند! آخ، جائی مرا مخفی کنید!"
اسولوکا ذغال‎ها را از گونی دیگری در تغار چوبی رختشوئی خالی می‎کند، و کویستر نه چندان چاق به داخل آن می‎رود و خود را کاملاً روی زمین می‎نشاند، طوریکه آدم می‎توانست هنوز نیم گونی ذغال رویش بریزد.
تچوب در حال داخل شدن به اتاق می‎گوید "سلام، اسولوکا! تو شاید انتظارم را نداشتی؟ تو واقعاً انتظارم را نداشتی؟ شاید مزاحم شده باشم؟ ..." و حالتی بامزه و معنی دار به خود می‎گیرد که از آن می‎شد فهمید سر کودن او مشفول زحمت دادن به خود است و می‎خواهد یک شوخی تیز و حیله‎گرانه از خود خارج سازد: "شاید اینجا با کسی خوش می‎گذراندی؟ ... شاید کسی را مخفی ساخته باشی، آره؟" 
تچوب خوشحال از این اظهار نظر خنده کوتاهی می‎کند و فاتحانه در خفا به این خاطر که او به تنهائی از لطف اسولوکا لذت می‎برد می‎گوید: "خوب، اسولوکا، حالا به من یک براندی بده. فکر می‎کنم گلویم از این سرمای لعنتی یخ زده است. باید هم خدا برای کریسمس یک چنین شبی بفرستد! چه طوفان برفی برخاست ... اسولوکا ... دست‎هایم خشک شده‎اند و قادر نیستم پالتو را دربیاورم! چه طوفان برفی برخاست ..."
از سمت خیابان صدای "باز کن!" همراه با کوبیده شدن به در بلند به گوش می‎رسد.
تچوب می‎گوید "کسی در می‎زند" و ناگهان سکوت می‎کند.
صدای "باز کن!" بلندتر می‎شود.
تچوب می‎گوید "این آهنگر است!" و در حال بردن دست به سمت کلاهش ادامه می‎دهد: "اسولوکا، می‎شنوی: هرجا که می‎خوای مخفی‎ام کن؛ من به قیمت هیچ چیز در جهان حاضر نیستم جلوی چشم‎های این هیولای لعنتی دیده شوم، امیدوارم زیر چشم‎های این پسر شیطان تاول بزند، هر کدام به بزرگی یک پشته کاه!"
اسولوکا هم که وحشت کرده بود، مانند دیوانه‎ها به این سو و آن سو می‎دوید و با پریشانی به تچوب علامت می‎داد که او باید داخل گونی‎ای که کویستر در آن نشسته بود برود. کویستر بیچاره هنگامیکه مرد سنگین وزن تقریباً روی سرش نشست و با چکمه سخت یخ زده‎اش به هر دو شقیقه‎ او فشار می‎آورد حتی نتوانست توسط سرفه یا اعتراض دردش را بیان کند.
آهنگر داخل می‎شود و تقریباً بدون یک کلمه حرف و بدون آنکه کلاهش را از سر بردارد بر روی نیمکتی می‎شیند. آدم می‎توانست از چهره‎اش دریابد که او خلق و خوب بدی داشته است.
اسولوکا پشت سر او مشغول بستن در بود که دوباره کسی به آن می‎کوبد. او قزاق سوربیگاس بود. برای اسولوکا غیر ممکن بود او را هم داخل گونی مخفی سازد، زیرا یک چنین گونی‎ای پیدا نمی‎شود. او چاق‎تر از دستیار قاضی بود و درازتر از تچوب. به این دلیل اسولوکا او را به باغ هدایت می‎کند تا در آنجا آنچه را که می‎خواست بگوید از او بشنود.
آهنگر با حواسی پرت به تمام گوشه‎های اتاق نگاه و گاهی به آوازهای کریسمس که در تمام دهکده شنیده می‎شد گوش می‎کرد؛ عاقبت نگاهش را به گونی‎ها می‎دوزد.
"چرا این گونی‎ها اینجا قرار دارند؟ آنها را باید مدت‎ها پیش از اینجا برمی‎داشتم. بخاطر این عشق ابلهانه کاملاً دیوانه شده‎ام. فردا روز جشن و سرور و تعطیل است، و در اتاق هنوز انواع زباله‎ها قرار دارند. من می‎خواهم آنها را به آهنگری حمل کنم!"
آهنگر خودش را کنار گونی‎های بزرگ خم می‎کند، دهانه آنها را محکم می‎بندد و قصد داشت آنها را بر روی شانه‎اش بلند کند. اما فکر او به وضوح کاملاً جای دیگر بود؛ وگرنه باید می‎شنید که چطور تچوب وقتی او گونی‎ها را با طناب می‎بست به علت گیر کردن مویش بین طناب مانند مار فش کرد، و چطور دستیار چاق قاضی تا اندازه‎ای بلند آب دهانش را قورت داد.
آهنگر به خود می‎گوید ــ آیا این اوکسانای بی فایده نمی‎خواهد از سرم بیرون برود؟ من اصلاً نمی‎خواهم به او فکر کنم و با این وجود انگار از سر لجاجت فقط به او فکر می‎کنم. چرا این فکر مخالف خواست من دوباره به ذهنم می‎آید؟ لعنت! به نظر می‎رسد که گونی‎ها سنگین شده‎اند. حتماً چیزهای دیگری بجز ذغال هم درونشان است. من یک احمقم! من کاملاً فراموش کردم که حالا همه چیز به نظرم سخت می‎آید. زمانی قادر بودم با یک دست یک سکه مسی پنج کوپکی یا یک نعل اسب را خم و دوباره آن را صاف کنم، و حالا دیگر نمی‎تونم چند گونی ذغال را بلند کنم. بزودی باد مرا به زمین خواهد انداخت ... نه! ــ او بعد از وقفه کوتاهی فکر کردن، با شجاعتی تازه یافته فریاد می‎کشد ــ آیا مگر من یک زنم! من به کسی اجازه نخواهم داد به من بخندد! و اگر هم ده گونی باشند همه را بلند می‎کنم! ــ و او نیرومندانه تمام گونی‎ها را که دو مرد قوی هم نمی‎توانستند آنها را حمل کنند بر دوش می‎گذارد و ادامه می‎دهد ــ این را هم برمی‎دارم ــ و کوچک‎ترین گونی را که شیطان در آن نشسته بود بلند می‎کند. ــ فکر ‎کنم که وسائل کارم را در آن ریخته باشم.ــ با این کلمات اتاق را ترک می‎کند. او در حال رفتن ملودی ترانه‎ای را با صوت می‎زد:
"خودتان را مشغول زن‎ها نکنید ..."
_ ناتمام _

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:9  توسط سعید از برلین  |