وقتی چند سال پیش برای اولین بار در نمایشگاه سفر هوائی بینالمللی فرانکفورت پروازهای آزمایشی ضعیف تعدادی هواپیمای یک ملخه را دیدم، افکار آرزومندانهام این بود: "به محض اینکه وضع کمی بهتر شود، باید که پرواز کنی!" و هنگامی که دو سال بعد برای اولین بار با یک بالون کوچک سپلین Zeppelin پرواز کردم، لذت بردن و کسب تجربه از سرگیجه شگفتانگیز در بلندی و دیدن مناظر عالی و غیر منتظره و وجه تازه چشمانداز اما شوق پرواز را در من بیشتر به هیجان آورده بود و پس از آن خواهش پنهان من این بود که بزودی یک بار خلبانی کنم. اما من در دهکده زندگی میکردم و همیشه فقط زمستانها به شهرهای بزرگ میآمدم، دوستانم مرا دست میانداختند و کل حمل و نقل هوائی را ورزشی خطرناک و بسیار وحشتناک میشمردند که حداکثر رانندههای سابق اتومبیلرانی میتوانستند با آن سر و کار داشته باشند، و بر این عقیده بودند که یک انسان تا اندازهای بالا مقام، کسی که وظایفی دارد و حتی پدر یک خانواده است نباید به هیچ وجه «صرفاً بخاطر هیجان» به یک چنین مبل شیطانیای اعتماد کند.
گرچه من این صحبتها را رد نمیکردم، اما آنها هم نمیتوانستند اشتیاق پرواز کردن را در من کمتر کنند. من از پرواز بر فراز زیمپلون Simplon، از گزارشهای پاو Pau و پاریس Paris و دوبندورف Dübendorf و از هوانوردان ایتالیائی میخواندم، و از همسرم خبرهای منتشر شده از سقوط هواپیماها در روزنامه هفتگی را مخفی نگاه میداشتم. و صد بار به یاد میآوردم و تجسم میکردم که یک خلبان در چنین لحظهای چه حال و احساسی باید داشته باشد. بیشتر آنها ورزشکاران زیرک سفت و سختی بودند یا سفتهبازان فنی که برایشان فقط شرایط باد، قدرت موتور، سرعت چرخش و قیمت پرواز مهم بود. اما خیلی از آنها حتما ماجراجوی واقعی بودند، کسانی که با آنها یک شاعر خود را به آسانی یکی احساس میکند یا اینکه میتوانستند با هم برادر باشند، در آنها چیزی مانند اشتیاق وجود داشت، که افرادی مانند ما را برای سیر و سیاحت و سفر وسوسه میکند و بخاطر بیکار نشستن عصبانی میسازد، و هیچ چیز نمیتواند سیرشان کند و با هر تحققی فقط گرسنگیشان بیشتر میگردد. بدون شک این اشتیاق، هرچند در فرمهای خام خود، انگیزهای مخفی و فریبدهنده در نزد بسیاری از این خلبانان بوده است، و کسانی که از صد متری به پائین سقوط کرده و یا بر روی زمین کشیده شده بودند، کسانی که در هوا سوختند یا در آب درگذشتند، نمیتوان با افرادی برابر نشاند که برای مبارزهای شجاعانه بخاطر پول روزانه از دسترس ما خارج شدهاند، بلکه آنها به جمعیت کوچکتری تعلق دارند که بعنوان بردگان آن اشتیاق مرموز و بزرگ پایان خویش را یافتهاند، که استخوانهایشان در سوراخهای توده یخ قرار دارند یا کسانی که در جنگلهای آفریقا، در قطب جنوب یا اقیانوسهای دور هلاک میگردند. خبر مرگ لاتهم Latham در اثر سقوط در کانال و اینکه عاقبت او پایان خویش را بعنوان خلبان در مناظق استوائی یافت و من در فرانکفورت پروازش را دیده بودم مرا در این کار تشویق کرد.
