هانس آمشتاین.(1)
و رفتارش هم به همین نحو بود. آنچه که مورد علاقهاش واقع میگشت یا نمیگشت را پنهان نمیساخت؛ وقتی صحبتی برایش خسته کننده بود لجوجانه سکوت و به سمتی دیگر نگاه میکرد یا نگاهش چنان ملالانگیز میگشت که آدم خجالت میکشید.
نتایج مشخصاند. زنها او را نمیپسندیدند و مردها بخاطرش مشتعل گشته بودند. اینکه من با سرعت زیادی عاشق وی گشتم دلیلش مشخص است. کمکجنگلبانان، داروساز، جوانترین معلم مدرسه، معاون نماینده دولت، پسران تاجران ثروتمند چوب و کارخانهداران و دکترها همه عاشق او شده بودند. از آنجائی که سالومه زیبا از نعمت تمام آزادیها برخوردار بود و تنها به گردش و به مهمانی میرفت و با درشکه ظریفش در اطراف منطقه میراند بنابراین نزدیک شدن به او مشکل نبود، و او توانست در مدت کوتاهی تعداد قابل توجهای اعتراف به عشق جمعآوری کند.
او یک بار پیش ما آمد، عمو و دختر عمو در خانه نبودند و او کنار من در باغ روی نیمکت نشست. گیلاسها همه سرخ و توتها رسیده بودند، و سالومه با لذت از انگور فرنگیهای پشت سرش میچید و با لذت میخورد و در ضمن این کار در صحبت هم شرکت میکرد، و ما بزودی چنان پیش رفتیم که من با صورتی مانند آتش سرخ گشته برایش توضیح دادم که خیلی عاشقاش شدهام.
جواب او این بود: "اوه، خیلی لطف دارید. شما هم مورد پسند من واقع شدهاید. آیا گابریل را میشناسید؟"
کارل را؟ بله، خیلی خوب.
او هم جوان جذابیست و چشمهای خیلی قشنگی دارد. او هم عاشق من است.
آیا او خودش این را به شما گفت؟
البته، دیروز. خندهدار بود.
او بلند میخندد و در این حال سرش را طوری به عقب خم میکند که من رگهای گردن گرد و سفیدش را در حال تکان خوردن میدیدم. حالا خیلی دلم میخواست دستش را میگرقتم اما جرئت این کار را نداشتم و فقط توانستم دستم را پرسشگرانه به سویش دراز کنم. در این وقت او چند دانه انگور فرنگی در دست بازم قرار میدهد، میگوید خداحافظ و میرود.