آری آن شب یک چنین هوای شرجیای حکمفرما بود _ اما توصیف زیبا کردن چه کمکی میتواند بکند، در هر حال باید به آن داستان لعنتی بپردازم.
پیپام خاموش شده بود، و من بیحال و با جمجمعهای پر از افکار ابلهانه روی تختخواب دراز کشیدم. در کنار پنجره صدائی شنیده میشود. کسی در پشت پنجره نمایان میگردد و با احتیاط به داخل اطاق نگاه میکند. خودم هم نمیدانم که چرا ساکت به همان حال در تختخواب ماندم و صدائی از من برنخواست.
قامت محو میشود و بعد از سه قدم به کنار پنجره هانس میرسد. پنجره را تکان میدهد، با انگشت به شیشه پنجره میزند و بعد دوباره سکوت برقرار میگردد.
در این لحظه کسی آهسته میگوید: هانس آمشتاین! و من بعد از شناختن صدای سالومه دیگر نتوانستم هیچ عضوی از بدنم را تکان بدهم و تیز و وحشی مانند یک شکارچی به آن سمت گوش سپردم. خدای من، قرار است چه اتفاقی بیفتد! و حالا دوباره صدای آهسته تیز و صریح میآید: هانس آمشتاین! عرق از روی گردنم به پائین سرازیر میشود.
از اتاق دوستم کمی سر و صدا بلند میشود. او برمیخیزد، با عجله لباس میپوشد و به طرف پنجره میرود. آهسته صحبت میشود، خشن و داغ، اما به طور وحشتناکی آهسته. خدای من، خدای من! همه جایم به درد آمده بود، میخواستم بلند شوم یا فریاد بکشم، اما ساکت همانطور دراز کشیده بر جای میمانم و خودم هم از این بابت در تعجب بودم. تشنگی و طعم تلخ بعد از شراب تقریباً در حال کشتن من بودند.
و دوباره سر و صدای کوتاهی بلند میشود، و بعد از آن هانس آمشتاین فوری کنار دختر در باغ ایستاده بود. در ابتدا جدا از هم، اما بعد به هم نزدیک میشوند و خود را ساکت و وحشتناک به همدیگر میفشرند، طوری که انگار با یک طناب محکم به یکدیگر بسته شدهاند. و چنان در هم فرو رفته بودند که بزحمت میتوانستند پاهایشان را تکان دهند، آرام و آهسته از میان باغ و از کنار آلاچیق و فواره میگذرند و از میان دروازه به سمت جنگل میروند. من آنها را با چشمانی که در تاریکی به زحمت میدیدند نگاه میکردم و در این کار دو بار رعد و برق به کمکم میآید ...
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:50 توسط سعید از برلین
|
در برلین زندگی میکنم، شهر من اما دل توست. دل من بازیش میگیرد وقتی نام تو را میشنود. seyedmahmoud.h@gmx.net