خسته از زندگی.(1)
روز به این نحو میگذرد، و شب با نور چراغ، کتابها، سیگارهای برگ در ساعت ده سپری میگردد. بعد در اطاق مجاور روی تختخواب سرد دراز میکشم، بدون آنکه بدانم چرا، زیرا که من به خواب نمیروم. من پنجره مربع شکل را نگاه میکنم، دستشوئی سفید رنگ را، یک عکس سفید بر بالای تخت را که در رنگ پریده شب شنا میکند، من سر و صدای طوفان را در سقف و در کنار پنجرههای لرزان میشنوم، صدای آه و ناله درختان را، سقوط باران شلاق خورده را، صدای نفسها و صدای ضربان آهسته قلبم را میشنوم. من چشمها را باز میکنم، من دوباره آنها را میبندم؛ من سعی میکنم به آنچه خوانده بودم فکر کنم، اما مؤفق نمیشوم. در عوض به شبهای دیگر فکر میکنم، به ده، به بیست شب گذشته فکر میکنم که مانند حالا اینجا دراز کشیده بودم، که مانند حالا پنجرهی رنگ پریده نور خفیفی میداد و ضربان آهسته قلب من تعداد ساعتهای رنگ پریده و واهی را میشمردند. اینگونه شبها میگذرند.
شبها بیمعنیاند، به همان اندازه که روزها فاقد مفهومند، با اینهمه اما سپری میگردند و این سرنوشت آنهاست. آنها خواهند آمد و سپری خواهند گشت، تا وقتی که دوباره یک معنا به دست آورند یا تا زمانی که به پایان برسند و ضربان قلبم نتوانند دیگر آنها را بشمارند. پس از آن تابوت خواهد آمد، گور، شاید در یک روز آبی روشن از ماه سپتامبر، شاید هنگام باد و برف و شاید هم در ماه زیبای ژوئن وقتی که یاسهای بنفش میشکفند.
اما تمام ساعات من این گونه نمیگذرند. گاهی یک یا نیمی از صدش طوری دیگر هستند. بعد ناگهان چیزی به یادم میافتد که میخواهم در بارهاش دائماً فکر کنم، چیزی را که کتابها، باد، باران، شب رنگ پریده همیشه از نو از من مضایقه و مخفی میکنند. بعد دوباره فکر میکنم: چرا چنین است؟ چرا خدا تو را ترک کرده است؟ چرا جوانیت از تو دوری گزیده است؟ چرا تو این طور راکد مانده و مردهای؟
اینها ساعات خوب من هستند. بعد مه خفه کننده دور میگردد. صبر و بیتفاوتی میگریزند، من بیدار به متروکه نفرتانگیز نگاه میکنم و میتوانم دوباره احساس کنم. من تنهائی را مانند دریائی یخ زده در پیرامون خود احساس میکنم، من وقاحت و حماقت این زندگی را احساس میکنم، من شعلهور گشتن درد بخاطر جوانی از دست رفته را احساس میکنم. طبیعیست که کاری دردناک میباشد، اما این فقط درد است، فقط شرم است، فقط رنج است، این فقط زندگیست، فکر کردن است و هوشیاری.
چرا خدا ترا ترک کرده است؟ جوانیت به کجا گریخته است؟ من جواب اینها را نمیدانم و برایم هرگز قابل تصور نیستند. اما اینها فقط سؤال میباشند، این فقط نافرمانیست و دیگر فقط مردن نمیباشد.
و به جای پاسخی که من انتظارش را ندارم، سؤالهای تازه طرح میکنم. برای مثال: آخرین باری که تو جوان بودی کی بود؟ چه مدت از آن زمان میگذرد؟
من به فکر فرو میروم و خاطره یخزده آهسته ذوب میگردد، به خود حرکتی میدهد، چشمان نامطمئن خویش را میگشاید و ناگهان تصاویر واضحی را نشان میدهد، تصاویری که در زیر روانداز مرگ در خواب به سر میبردند.