حالا برام زمان سختی را میگذراند. او دقیقاً میدانست که فقط کار قادر است او را به زندگی بازگرداند، اما مدتی طولانی در اینکه بتواند آن از خود گذشتگی فراموش گشته سالیان خوب را بار دیگر از آن خود سازد تردید داشت. در آن دهکده در اوبرراین او آشیان گزیده بود و در آن اطراف پرسه میزد، به کرات به خطوط ساحل خیالی و محو گشته و درختان تابلویی که قصد کشیدنش را داشت در مه پائیزی خیره میگشت و نمیتوانست برای چند ساعت آرام بنشیند و آن چیزی را فراموش کند که مطلقاً قصد فراموش کردنشان را داشت. با کسی معاشرت نمیکرد، و آن عادات زاهدانه غیر عادیش هم در این امر به او کمک میکرد.
یک شب، بعد از آنکه متفکر و غمگین شیشه شراب همیشگیاش را نوشیده بود و از زود به رختخواب رفتن وحشت داشت دومین بطر شراب را بدون آنکه فکر کند سفارش میدهد. تا اندازهای مست خود را روی تخت میاندازد، مانند سنگ میخوابد و روز بعد دیروقت چشم از خواب میگشاید، با احساسی ناشناخته از یک بی ارادگی که باعث گردید او نیمی از روز را در خواب و خیال بگذراند.
دو روز دیرتر، وقتی اندوه قدیمی میخواست در او قدرتمند گردد دوباره همان چاره را امتحان میکند، و سپس دوباره و دوباره. یک روز با وجود سرمای مرطوب هوا چهار چوب تازهای را به کرباس میکشد. یک سری طرح کشیده میشود. پاکتهای بزرگ از کارلزروهه Karlsruhe و مونیخ Münschen، بستههای مقوا، دستههای چوب و رنگ به دستش میرسد. در طول شش هفته در کنار موجگیر ساحل یک آتلیه بدوی ساخته میشود. و بزودی بعد از کریسمس یک تابلوی بزرگ تمام میگردد: «درخت توسکا در مه». حالا این تابلو یکی از بهترین آثار نقاش به شمار میآمد.
از پی این زمان هیجان انگیز، تبدار و با ارزش ِ دوران کار شکستی پیش میآید. برام نقاش روزهای متمادی بیهوده ول میگشت، هنگام برف و طوفان، تا عاقبت آخر شب او را از میخانه دهکده بعد از یک بادهنوشی در سکوت به خانهاش حمل میکردند. روزهای متمادی هم در آتلیه با کویری در سر و پر فغان و منزجر بر روی چند تکه پتو میافتاد.
اما در بهار دوباره یک نقاشی را تمام میکند.
او سالیانی را به این ترتیب گذراند. اغلب مؤفق میگشت هفتهها با وجود تنبلی کار کند و سپس دوباره تصادفی رخ میداد. و عاقبت یک بار بعد از شرابخواری زیاد شب سردی از ماه مارس را در هوای آزاد مزرعهای به صبح میرساند، سرمای سختی میخورد و در تنهائی در اثر پرستاری و تغذیه بد میمیرد. او به خاک سپرده شده بود که یکی از خویشاوندانش با خواندن آگهی فوت در روزنامهای برای دیدن او به آنجا سفر میکند. در میان تابلوهائی که او به جا گذارده بود تصویر عجیبی از آخرین روزهای زندگیش وجود داشت که او از خود کشیده بود. طرح کامل و بی مبالات یک سر، خطوط کثیف و زشت چهره یک میگسار پیر گشته، با پوزخندی بیرنگ و نگاهی مردد و غمگین. اما برام به دلیلی با قلمموی پهنی دو خط قرمز به صورت ضربدر بر روی پرتره و قطعاً بقصد تمسخر خود کشیده بود.