قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
مطلب مهم خانه بود. دوسیا در مورد قیمتها تحقیق کرده و از خبر غیر منتظره و خوشحال کننده بالا رفتن قیمت خانه ها مطلع شده بود. برای خانه بلافاصله سه مشتری پیدا میشود، دو نفر از همان روستا بودند و یکی هم از روستای همسایه. اما دوسیا خانه را فوری نمیفروشد، زیرا این نگرانی را داشت که شاید مادرش در خانه پول مخفی کرده باشد. سه روز تمام خانه را جستجو میکند، با مشت به دیوارها کوبید، تشکها را لمس کرد، به زیرزمین خانه رفت اما آنجا هم چیزی پیدا نمیکند.
بعد از آنکه او با خریدار بر سر قیمت به توافق رسید، به شهر نزد محضردار رفته و سند فروش خانه را به مهر و امضای او میرساند و پول فروش خانه را به حساب بانکی خود واریز میکند. دوباره از شهر برای خواهر خود هدیه می آورد و برای بازگشت به خانه سمت مسکو خود را آماده میکند. هنگام غروب خواهرش میبایست احشام را تیمار میکرد، و چون دوسیا میخواست به دیدن قبر مادرش برود بنابراین میشا او را همراهی میکند.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 22:26  توسط سعید از برلین  |