قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
هنگام غروب آفتاب آنها براه می افتند و از مسیر میان دشت میروند. اینجا و آنجا اولین قاصدکها گل داده بودند، علف هنوز نرم و سبز بود. هوا در نیمه دوم روز ابری و تیره شده بود، اما حالا نزدیکیهای شب ابرها پخش شده بودند، فقط در افق و در جهتی که دوسیا و میشا میرفتند چند تکه ابر خاکستریِ رنگ پریده و صورتی آویزان بودند، چنان دور و چنان ناواضح که انگار در پشت خورشید در نوسانند.
در دو کیلومتریِ مسیر مارپیچ ِ رودخانه ی پشت روستا و در کنار یکی از خمیدگی های سمت راست آن قبرستان مانند شبه جزیره ای قرار داشت. در گذشته قبرستان بوسیله دیواری آجری محصور شده بود، و مردم از دروازه بلندی داخل آن میشدند. بعد از جنگ اما مردم دیوارهای صدمه دیده را بخاطر استفاده از آجرها با خود بردند و فقط دروازه بلند را باقی گذاشتند، و حالا از همه سو کوره راهی به سمت قبرستان وجود داشت.
در میان راه دوسیا از میشا در باره مدرسه اش پرسید، از واحدهای کار، از سرپرستان و از برداشت محصول؛ دوسیا آرام و متعادل بود. بزودی قبرستان قدیمی که خورشید در حال غروب بر آن نوری قرمز پاشانده بود دیده میشود. در حاشیه های قبرستان، جائیکه در گذشته دیوار قرار داشت و بوته های خاردار میروئیدند، قبرهای بسیار قدیمی قرار داشتند که دیگر مانند قبر دیده نمیشدند و در کنارشان میشد از میان بوته ها نرده های تازه رنگ شده با ستونهای چوبی هرمی شکل را دید _ قبرهای دسته جمعی.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 18:31  توسط سعید از برلین  |