قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
دوسیا و میشل از میان دروازه بلند داخل قبرستان میشوند، اول به سمت راست و بعد به سمت چپ میپیچند و از میان درختان تازه سبز شده غوش و بوته های خوشبو میگذرند. صورت دوسیا مرتب بیرنگ تر میشد و دهانش کمی باز مانده بود.
میشا میگوید "این قبر مادربزرگ است" و دوسیا چشمش به تپه فرو ریخته ای می افتد که بر روی آن علفهای نوک تیز روئیده بودند و از میانشان گل و شن پیدا بود. و صلیب کوچک آبی رنگی از زمستان تا حالا کج در بالای آن ایستاده بود.
رنگ لوسیا کاملاً میپرد و ناگهان حالش طوری میشود که انگار چاقوئی به سینه اش فرو رفته است، درست همآنجائی که قلب قرار دارد. درد وحشتناکی او را در بر میگیرد، آهی میکشد، زار زار میگرید و فریاد وحشتناکی میکشد، روی زانوهایش می افتد و چهار دست و پا به سمت قبر میخزد و کلمات عجیب و غریبی از ته حلقش خارج میشود، طوریکه میشا را ترس فرا میگیرد.
"اوهو ...او ... ه ...و ... او ...ه ... و" دوسیا زار زار با صدای زیری گریه میکرد، با صورت به قبر میکوبید و به خاک نمناک چنگ می انداخت. "تو مادرک بی نظیرم ... مادرک عزیز و گرانبهایم، تو مادر بیچاره ام ... او ... ه ... و ... او ... ه ... آخ ... هرگز، هرگز نمیتونیم دیگه همدیگه رو در این دنیا ببینیم! دیگه چطور میتونم بدون تو زندگی کنم، دیگه چه کسی وقت اندوه دلداریم میده و بغلم میکنه؟ مادرکم، آخه تو چرا این کار رو کردی؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 23:36  توسط سعید از برلین  |